💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
تو اون سکوت، با اینکه ازش متنفر بودم، یه حس عجیب دلسوزی داشت خفهام میکرد. ناصر دیشب، اونقدر شکسته و بیپناه بود که نمیشد نادیدهاش گرفت. با همهی تردیدم، پاشدم و میز صبحونه رو چیدم؛ شاید فقط برای اینکه ذرهای فضا رو تلطیف کنم.
نیمساعت بعد، وقتی ناصر از حموم دراومد، دیگه از اون مرد شکستهی دیشب خبری نبود. دوباره همون پوستهی سرد و نفوذناپذیرش رو کشیده بود رو خودش. نشست پشت میز و با بیتفاوتی شروع کرد به چای خوردن. آروم پرسیدم:
_ بهتری؟
فقط سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد، بدون اینکه نگاهم کنه. جرأتم رو جمع کردم و گفتم:
_ دیشب... حرفهای عجیبی میزدی. تو مس.تی بودی، ولی انگار داشتی از یه چیز واقعی حرف میزدی... گفتی که نباید دوباره برم، گفتی که قول بدم… ناصر منظورت از دوباره چی بود؟
قاشق از دستش افتاد تو نعلبکی و صدای بلند برخورد قاشق با چینی، سکوت آشپزخونه رو شکست. ناصر جا خورد؛ انگار برق گرفته بودش. با دستپاچگی و صورتی که یهو رنگپریده شده بود، گفت:
_ لابد توقع داری آدم م.ست چرت و پرت نگه!
چشم تو چشمش شدم و با اطمینان گفتم:
_ از قدیم گفتن م.ستی و راستی. تو دیشب فقط هذیون نمیگفتی ناصر، انگار داشتی با یه شخص خاص حرف میزدی.
رگهایِ پیشونی ناصر یهو متورم شد. صورتش از خشم ناگهانی سرخ شد و با ضرب، صندلی رو عقب کشید و بلند شد. همونطور که با غضب بهم نگاه میکرد، توپید:
_ حرف الکی نزن! چی داری واسه خودت میبافی؟ مس.تی من به خودم مربوطه، تو حق نداری دهن باز کنی و واسه هذیونهای من داستان بسازی. دفعهی آخرت باشه که از دیشب حرف میزنی، فهمیدی؟
بلند شد و با حالت عصبی از خونه بیرون رفت. با صدای در که پشت سرش کوبیده شد، به خودم اومدم. ناصر رفته بود، ولی با این عکس العمل تندی که نشون داده بود دیگه شکم به یقین تبدیل شد که تو گذشته یه اتفاقی افتاده که من ازش بیخبرم. با خودم گفتم شاید کسی رو میخواسته که طرف رهاش کرده… به هر صورت باید سر از کارش درمیآوردم. حالا مدام داشتم به فهمیدن حقیقت فکر میکردم. دیگه نمیتونستم این ابهام رو توی گلوگاه زندگیم تحمل کنم.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
ایوب که انگار اون قلدری سابق رو نداشت با کلافگی لبه ی حوض نشست بی توجه به حرف های من ، رو به مادرم گفت : این دختره داره زر می زنه ! من هر چه قدر هم حقه باز باشم دیگه دروغ به این گندگی نمی گم ! اما تو نمی خواد غصه بخوری عمه ! تو پیغام رضا رو به حاج غیاث برسون اون خودش می دونه باید چی کار کنه . اصلا مگه می شه حاج غیاثی که سنگینی اسمش رو تریلی نمی کشه لنگ ششصد هفتصد تو.. من پول باشه ؟! ناسلامتی حاجی تاجر کهنه کار این شهرِ !
اصلا گیریم بر فرض محال هم که نداشته باشه ! تو بهش بگو ، خودش بلاخره از یه جایی جور می کنه .
مادرم با درموندگی نگاهش رو تو صورت ایوب چرخوند و گفت : از کجا می خواد جور کنه ایوب جان ! مگه حرف یه قرون دوزاره که جور کنه ! همین دو ماه پیش دویست و پنجاه تومن از حاجی گرفت و گفت : ده روز نشده پسش میاره ، که دیگه نیاورد . مگه خودت ندیدی وقتی می خواست ازحاج غیاث جدا شه کلی پول و ملک از حاجی گرفت . تمام سرمایه ی اون رضای نادون رو حاج غیاث داد ! پشت بندِ اون هم صدای محمود دراومد و بعدش احمد ! نکنه رضا با خودش فکر میکنه مال و اموال باباش گنج قارونه که هی بخوره و تموم نشه ! حاج غیاث از وقتی رضا اون طور تو روش وایساد و سهمش رو گرقت و رفت کمرش شکست ! این برو بیا هم همش سیاه بازیه ! حاجی دیگه دل و دماغ کاسبی نداره ! خودش که میگه اصلا روش نمی شه تو بازار سر بلند کنه ، چه برسه به تجارت ! اون وقت تو میگی جور می کنه ! از کجا می خواد جور کنه ؟!
ایوب با کلافگی ابرو در هم کشید و با غیظ گفت : باشه عمه . پس اگر خبر به گوشت رسید که طلبکارها کت بسته رضا رو گرفتن و تحویل کلانتری دادن هیچ تعجب نکن و خوشحال باش !
خوشحال باش که حاج غیاث مالش رو سفت نگهداشت و به بچه ش نداد !
ولی یادت نره من امروز تا این جا اومدم تا بهتون خبر بدم رضا داره تو چه چاهی می افته ! خبر دادم تا شما قبل از این که آبروتون بره ، چاره کنید و جلوی این رسوایی رو بگیرید که بعدا نخواین تو سر خودتون بکوبید و کاسه ی چه کنم چه کنم دست بگیرید اما خود تون نخواستید ! بعد هم با قدم های بلندی از خونه بیرون رفت .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام دوستان توروخدا اگه میدونید راهنماییم کنید
من گردنم هعی قارچ میزنه
نمیدونمدیگه چیکار کنم میشه راهنمایی کنید
منمدوس دار شما یگانه🥺
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
ﺍﻭﺍﯾﻞ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ......
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ....
ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ....
ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﺗﺮﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺷﮑﻞ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﺍﺳﺖ........
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
📖#داستان
وقتی کـه نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخههاي طویل و پیچیدهي درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا می خواست مرا درهم بکوبد. پسر کوچکی با نفس بریده بـه من نزدیک شد. درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت: “نگاه کن چه پیدا کردهام!”
در دستش یک شاخه گل بودو چه منظرهي رقتانگیزی! گلی با گلبرگ هاي پژمرده. از او خواستم گل پژمردهاش را بردارد و برود بازی کند. تبسمی کردم، سپس سرم را برگرداندم. اما او بـه جای ان کـه دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: “مطمئنا بوی خوبی میدهد و زیبا نیز هست!
بـه همین دلیل ان را چیدم. بفرمایید! این مال شماست. ان علف هرز پژمرده شده بود، و رنگی نداشت، اما میدانستم کـه باید ان را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود. از اینرو دستم را بـه سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم: “ممنونم، درست همان چیزی اسـت کـه لازم داشتم.”
“ولی او بـه جای این کـه گل را در دستم بگذارد، ان را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشهاي داشت!”
ان وقت بود کـه برای اولین بار مشاهده کردم پسری کـه علف هرز را در دست داشت، نمیتوانست ببیند، او نابینا بود! ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد. او تبسمی کرد و گفت: “قابلی ندارد.” سپس دوید و رفت تا بازی کند.
توسط چشمان بچهاي نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بودو بـه جبران تمام ان زمانی کـه خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیهاي کـه مال من اسـت را بدانم و ان وقت ان گل پژمرده را جلوی بینی ام گرفتم و رایحهي گل سرخی زیبا را احساس کردم.
مدتی بعد دیدم ان پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم: “او در حال تغییر دادن زندگی مرد سال خورده دیگری بود.”
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به همه عزیزان امیدوارم حال دلتون خوب باشه.من ۲۵ ساله ازدواج کردم با مادرشوهر توی یه خونه زندگی میکنم که بدبختیای خودشو داره😔ولی من مشکلم شوهرمه خیلی دوستم داره ازنظر محبت وعاطفه هیچ مشکلی ندارم راه به راه بوسم میکنه بغلم میکنه جلو بقیه چنان قشنگ اسممو صدا میزنه واحترام میزاره که زبونزد شده ولی چه فایده مشکل من اینکه هیچوقت بهم پول توجیبی نمیده یا خرجم نمیکنه چند سال خودم کار کردم طلاخربدم لباس ومقداری پس انداز کردم که طلاهارو با پس انداز ازم گرفت ماشینشو عوض کرد منم دیگه کار نکردم فقط بدونه من پول دارم فوری ازم میگیره الانم حسابم خالی شده خیلی عذاب میکشم ۳تا بچه دارم برا خودشو بچه ها خرج میکنه وقتی به من میرسه میگه ندارم همیشه فکر میکنم تواین زندگی فقط یه کلفتم وبرای نیاز جنسیش میخوام دوست ندارم جلوبچه ها دعوا کنم مجبورم کنار بیام دارم دیوانه میشم واقعا زندگی برام سخته خیلی سخته لطفا راهنمایی کنید🙏
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7