با رفتن ایوب صدای هق هق بلند مادرم تمام حیاط رو پر کرد اما من بیشتر از این که نگران رضا باشم یا به این فکر کنم که آقا جانم این همه پو.. ل رو می خواد از کجا بیاره نگران مهتاب بودم .
حس می کردم ایوب نقشه ای توی سرش داره و یحتمل حالا که من رو دیده حس کینه و دشمنی که تو وجودش داره دوباره سرکشی کنه و بلایی سرم بیاره .
از این که از آقا جانم دفاع کرده بودم و ایوب رو جری تر کرده بودم حسابی پشیمون بودم و از این که خودم رو الکی انداخته بودم وسط معرکه ای که من دخلی نداشت مدام به خودم لعنت می فرستادم .
اقدس برای مادرم شربت گلاب آماده کرده بود و همون طور که ریز ریز از خدا کمک می خواست سعی می کرد با حرف های بی سر و تهش مادرم رو دلداری بده .
ترسیده مهتاب رو بغل گرفته بودم و سعی می کردم فکرم رو متمرکز کنم
دیگه تو اون خونه احساس امنیت نمی کردم و اون قدر وحشت از ایوب تو دلم رخنه کرده بود که حس می کردم همون لحظه یه گوشه کنار ايستاده تا بلایی سرم بیاره .
دست و پام به لرز افتاده بود و توان تکون خوردن نداشتم . مادرم توی سرش می کوبید و نگران بود آقا جانم با شنیدن همچین خبری قلبش از کار بیافته .
اون قدر ترسیده بودم که جرات نداشتم لحظه ای مهتاب رو از خودم جدا کنم نمی دونم چرا همش فکر می کردم ایوب نقشه ای برای مهتاب داره و بلایی سر اون میاره . مهتاب بیچاره از این که بهش اجازه ی انجام دادن هیچ کاری رو نمیدادم و راحتش نمی گذاشتم کلافه بود و با ناراحتی کنج اتاق کز کرده بود و به صحبت های من و مادرم و اقدس گوش می داد .
هیچ وقت فکرش رو نمی کردم یه عشق احمقانه کار رو به جایی برسونه که ایوب با تمام خانواده ی ما دشمن شه و از هر راهی برای ضربه زدن به من و خانواده م استفاده کنه . مخصوصا این که رضا با حماقت و طمعش دل به دلش داده بود و راه دشمنی کردن های ایوب رو هموار کرده بود .
تا غروب که بهادر و آقا جانم به خونه برگردند دل تو دلم نبود و آروم و قرار نداشتم .
هر چند از قیافه ی درهم و گرفته ی بهادر و آقا جانم مشخص بود اون ها هم حال و روز خوبی ندارن اما من هم از این که برای برگشتن به روستا دیر شده بود کلافه و عصبانی بودم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز سی و هفتم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۱۱ روز دوشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد شیرعلی آزادیان هارمی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
مستقیم رفتم سراغ کمد لباسهاش؛ همون کمدی که همیشه حس میکردم یه جور خاصی حواسش بهش هست.
لباسها رو یکییکی کنار زدم. ته کمد، پشت یه سری پوشه و مدارک کاری قدیمی، یه کیف چرمی قهوهای سوخته بود. کیف رو کشیدم بیرون و با احتیاط زیپش رو باز کردم. بوی کهنگی چرم و یه عطر تند قدیمی که انگار با تاروپود کیف آمیخته بود، زد توی صورتم.
لابلای چند تا کاغذ باطله و یه خودکار فلزی قدیمی، یه جعبهی کوچک مخمل سورمهای رنگورورفته توجهم رو جلب کرد. در جعبه رو باز کردم. یه گردنبند طلا بود که زنجیرش مثل موی ظریف تاب خورده بود و آویز ظریف و تراشخوردهاش، به شکل یه اشک کوچیک با نگین یاقوت سرخ ریز، وسط اون مخمل کهنه میدرخشید. گردنبند بهطرز چشمگیری ظریف و زیبا بود.
با تردید گردنبند رو بیرون آوردم. یاقوتش توی نور اتاق مثل یه قطره خ.ون میدرخشید. نمیدونم این چه حسی بود ولی احساس میکردم این یه گردنبند ساده نیست. بدون اینکه فکر کنم دارم چه کار میکنم، زنجیر رو دور گردنم انداختم. قفلش رو با سختی بستم و جلوی آینهی قدی اتاق ایستادم. گردنبند روی گردنم میدرخشید.
لبخند تلخی روی لبم نشست. تصمیم گرفتم گردنبند رو تو گردنم نگه دارم تا اون شب وقتی ناصر برگشت، تو گردنم ببینتش و ببینم چه عکس العملی نشون میده.
برگشتم سر کیف و محتویات باقیموندهاش رو با دقت تمام زیر و رو کردم. لابلای چند تا قبض قدیمی و یک تکه کاغذ پاره، یک دستمال نخی گلدوزی شده بود که مرتب تا خورده بود. دستمال، بوی عطر خوشبویی توام با خاک و کهنگی میداد. با تردید و احتیاط، بازش کردم. وسط اون دستمال نخی، یک دستهی کوچک از موهایِ بلند و ابریشمی بود که با یک تکهی کاموای مشکی، محکم بسته شده بود تا باز نشه. موها هنوز هم اونقدر براق و مرتب بودن که انگار همین چند لحظه پیش چیده شده بودن.
دستام سست شد و دستمال از بین انگشتام لغزید روی تخت. حالا دیگه هیچ شک و تردیدی باقی نمونده بود. این دیگه حدس و گمان نبود؛ این مدرک زنده بود. ناصر نه تنها عاشق یک زن دیگه بود، بلکه انگار خاطراتی از اون زن رو مثل یک شیء مقدس با خودش حفظ کرده بود. اون موها... اون گردنبند... ناصر اصلا آدم رمانتیکی نبود و دیدن یادگاریهایی از اون زن که اینطور با وسواس نگه داری شده بودن بیشتر کنجکاوم میکرد.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
مادرم که طاقتش سر اومده بود به محض این که آقا جانم روی ایوون نشست دو دستی توی سرش کوبید و سیر پیاز ماجرا رو برای آقا جانم
تعریف کرد .
بر خلاف چیزی که مادرم تصور می کرد آقا جانم با ناراحتی سری تکون داد و زیر لب گفت : خبر دارم . امروز اومده بود حجره . حال و روز درستی نداشت . انگار ترسیده بود !
مادرم که حسابی هول کرده بود نگاه هراسونش رو توی چشم های آقا جانم چرخوند و گفت : کي اومد حجره ؟! رضا !
آقا جانم سرش رو به نشونه ی بله تکون داد .
مادرم دوباره توی سرش کوبید و گفت : الهی مادرش بمیره . چرا پریشون بود ؟ چرا ترسیده بود ؟!
آقا جانم با عصبانیت خودش رو جلو کشید و گفت : چون با بی عقلیش هم خودش رو بیچاره کرده هم من رو ! چون از بس سنگ این پسر الدنگت رو به سینه زدی و برادر زاده م ، برادر زاده م راه انداختی که آخر همه مون به خاک سیاه نشستیم .
مادرم بی توجه به حرف های آقا جانم گفت : نگو که نمی خوای کمکش کنی غیاث ! به خدا اگر بلایی سر رضا بیاد ، وسط همین حیاط خودم رو آ.. تیش میزنم . مال دنیا جز این که بخواد دستمون رو تو این دنیا بگیره به چه کار دیگه مون میاد ! هان ؟!
آقا جانم با عصبانیت نفسی کشید و گفت : چرا یاوه بهم می بافی زن ! مگه فقط رضا بچه ی منه ؟! پس بقیه چی؟ چطور وجدانت قبول می کنه من تمام چیزهایی که تو این همه سال با بدبختی جمع کردم و یه شبه بدم شازده پسر تو به باد فنا بده ؟! پس احمد و محمود چی ؟! تکلیف دخترها چی می شه ؟!
با تموم شدن حرف آقا جانم مادرم نگاه تندی به من انداخت و گفت : هیچی ! دخترها تکلیفشون معلومه ! به اندازه ی خودشون جهاز و خلعتی و سیسمونی بردن ! احمد و محمود هم که کارشون رو بلدن و خداروشکر احتیاجی ندارن . الان وقتشه که دست رضا رو بگیریم . چون اگر دستش رو نگیریم کمر خودمون زیر بار نگاه مردم و حرف های صد من یه غازشون می شکنه !
آقا جانم که کنترل خودش رو از دست داده بود با عصبانیت داد زد :
بگذار بشکنه . مرگ یه بار، شیون هم یه بار ! بگذار رضا بفهمه سر این قبری که گریه می کنه هیچ مرده ای توش نیست .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
توی دورهمیهای خانوادگی و جمعهای دوستانه، بعضی افراد عادت دارن با لبخند و خنده حرف بزنن و حتی وسط صحبتهاشون شوخی کنن. جالبه که گاهی هم خودشون میخندن و هم بقیه از حرفهاشون خوششون میاد و لبخند میزنن.
من بیشتر این سبک رفتار رو بین خانمها دیدم، البته بعضی از آقایون هم همینطور هستن.
اما چیزی که برام جالبه اینه که انگار این سبک شوخی کردن به هر کسی نمیاد! مخصوصا بین مردان.
مثلاً یه مرد رو در نظر بگیرید که با لبخند و خنده حرف میزنه و شوخیهاش هم به دل بقیه میشینه و جمع از معاشرت باهاش لذت میبره. حالا یه مرد دیگه هم سعی میکنه همین سبک رو تقلید کنه و با خنده و شوخی حرف بزنه، ولی برخلاف نفر اول، شوخیهاش نمیگیره و حتی ممکنه بقیه پشت سرش بگن بیمزه یا نچسبه!
به نظرتون تفاوت این دو نفر به چی برمیگرده؟
آیا به ذوق، قریحه و شخصیت خود فرد مربوطه و بعضیها ذاتاً در شوخی کردن و گرم کردن جمع استعداد بیشتری دارن؟ یا اینکه سلیقه و روحیه افراد حاضر در جمع هم تأثیر زیادی داره و ممکنه شوخیهای یک نفر به دلشون بشینه، ولی از نفر دیگه خوششون نیاد؟
به نظرتون چه چیزی باعث میشه شوخی و خنده یک نفر جذاب و دوستداشتنی باشه، ولی همون سبک رفتار از طرف شخص دیگه مصنوعی، بیمزه یا نچسب به نظر برسه؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7