eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام خواهری که غذاشون آماده نبوده وشوهرش ناراحت شده نمی خوام کارشوهرتون روتایید کنم ولی من تعدادی ازمحرم های مذکرم این مدلی هستن ( پسرم، بابام ، یکی از داداش هام) اگه غذا آماده نباشه خون جلو چشم هاشون رومی گیره 😂) نا گفته نمونه خودمم این مشکل رو دارم گرسنه که بشم به شدت عصبی میشم🙈 )یعنی توخونه هیچ کاری نکنی کاری به کارت ندارن ولی امان از روزی که غذا آماده نباشه اوایل ازدواجم بلدنبودم کلا خونه ی بابام شاهزاده بودم هیچ کاری نکرده بودم به همین دلیل بلد نبودم اول غذاروبذارم بعد برم سراغ کارهام میرفتم سراغ کار غذاهم نداشتم فشارم میوفتد موقع غذا ازهوش میرفتم😂 زنگ میزدم آقای همسر بیادیه آب قندی چیزی بریزه توحلقم پاهام روبگیره بالا تافشارم بیادسرجاش😂خلاصه یه فیلمی بودم برای خودم آقای همسر درتحمل گرسنگی صبور بود ولی من باچندلقمه سیرمی شدم بانخوردن غذابه موقع غش می کردم تا کم کم تجربه بهم یاد داد اول غذام رو بار بذارم بعد برم سراغ بقیه کارها این همه داستان گفتم این روبگم بعضی آدم هاتحمل گرسنگی روندارن نه اینکه شکمو باشن اتفاقا من خیلی کم غذامی خورم ولی گرسنگی به شدت اعصابمون رومیریزه بهم دکتر روانپزشک هم می گفت گرسنگی وخستگی باعث بهم ریختن اعصاب میشه شماهم اول غذا رو بار بذار بعدکارهات روتقسیم کن کارت تموم نشد فردا بقیش روانجام بده خودتم خسته نمیشی کمی هم ماگرسنگان بی تحمل رو درک کنید🤣🤣میوفتم رو دست خودتون 🤣ازماگفتن پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
تا استخونم رو می‌سوزوند به خودم می‌پیچیدم و حالا به جای صدای تار باباخان صدای شلاقش بود که داشت هوش از سرم می‌برد و به خیالم داشتم کابوس می‌دیدم که باباخان اینجور افتاده به جونم، باباخان که از کتک زدن من دست کشید از اتاق زد بیرون و ننه چمان دوید داخل اتاق و داد کشید: ای از خدا بی‌خبرها یکی نیست به داد بچه‌م برسه؟ و نمی‌دونم کی اومد توی اتاق که من رو گرفت توی ب.غلش و رفت طرف اتاق ننه چمان. چند روزی از درد به خودم می‌پیچیدم و انقدر لا جون شده بودم که اصلا حالیم نمی‌شد کی میاد کنارم و کی میره، فقط سوزش دواهای جیران خانم که روی زخم‌هام می‌مالید هوش به سرم می‌آورد و دوباره از دردی که توی تمام جونم پیچیده بود از حال می‌رفتم. احوالم که روبراه‌تر شد با دیدن صورت ننه چمان که توی همین چند روز چین بهش نشسته بود و غم از چشم‌هاش معلوم بود، فهمیدم باباخان از حرفش کوتاه نیومده و قراره بختم رو به خ.ونِ پسر جهان خان ببندن و از از اون روز ندیدم که عمو عزیز یا یزدان توی عمارت پیداشون بشه. غبار غم به عمارت پاشیده بودن و حالا دیگه کنیزها و نوکرها هم دلشون به حال ته تغاری اسفندیار خان می‌سوخت، چقدر دلم می‌خواست یه بار دیگه یزدان رو ببینم، یه بار دیگه کنار هم تار بزنیم و با همون حرف‌های ساده از خاطرخواهیش برام بگه. هر بار که به یزدان فکر می‌کردم انگار یکی چنگ مینداخت به قلبم و دلم می‌خواست زار بزنم اما اشکمم خشک شده بود و برای تقدیری که راهی برای عوض کردنش نبود اشک ریختن هم سودی نداشت. تنها کسی که این میون به مراد دلش رسیده بود ملک خاتون بود که احوالش شده بود مثل قبل و خانمی می‌کرد به عمارتی که نحسیش دامن من رو گرفته بود، عمارت برام شده بود زندان و با دیدن دیوار پشت طویله یه حسرت بزرگ روی دلم بود که کاش دیوار پشت طویله هیچ وقت بالا نمی‌رفت و این بار برای همیشه از عمارت می‌رفتم بیرون و دیگه برنمیگشتم! ننه چمان که انگار دیگه می‌دونست حکم باباخان عوض بشو نیست هر شب به جای قصه‌های شاه و پری برام از پستی و بلندی زندگی حرف می‌زد و بهم سفارش می‌کرد که محکم باشم، قوی باشم، هر کجا که بخت من رو با خودش کشوند برم اما ضعیف نرم، ننه چمان دست بین موهام می‌کشید و نصیحتم می‌کرد که گریه و زاری نکنم و هر موقع چشم‌هام گرم‌ خواب...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
فاصله ی خیلی زیادی تا در عمارت نداشتم اما نور شدید آفتاب و شاید هم ترس و وحشتی که داشتم باعث شده بود خیلی خوب نتونم چهره ی کسی که لای در ایستاده رو ببینم ، برای همین محکم دست مهتاب رو گرفتم و چند قدمی جلوتر رفتم . نزدیک تر که رسیدم چشمم به مردی افتاد که لای در پهنون شده بود و از این که من می تونم ببینمش خوشحال بود . مرد ، با دیدن من دستش رو بالا برد و اشاره کرد به سمتش برم . کمی بیشتر دقت کردم. تونستم بشناسمش اما از وقتی ازدواج کرده بودم و به این روستا اومده بودم هیچ وقت پیش نیومده بود خانواده م به روستا بیان و حالا از دیدن رضا اون هم بعد از اون همه بی خبری ، پشت در بزرگ عمارت حسابی تعجب کرده بودم و جا خورده بودم ! با دیدن رضا سریع مهتاب رو توی اتاق گذاشتم و همون طور که مواظب بودم کسی رضا رو اون اطراف نبینه با عجله به سمت در رفتم و هول زده پرسیدم : تو این جا چی کار می کنی رضا ؟! هیچ معلومه کجایی ! این چه سر و وضعیه ! چرا این شکلی شدی ؟! مگه تو جنگل زندگی می کنی ؟! چرا بدهی هات رو ندادی ! هیچ می دونی مامان چه‌قدر نگرانته ! از بهادر شنیدم آقا جان بیچاره داره دق می کنه . این همه وقت کجا بودی ؟! رضا با نگرانی نگاهی به حیاط عمارت انداخت و با کلافگی گفت : چه خبرته مهربانو ! یکی یکی بپرس ! همه رو که نمی تونم با هم جواب بدم . سرزنش آمیز نگاهی به رضا انداختم و گفتم : حداقل بگو این جا چی کار می کنی ! چرا نرفتی خونه ؟! رضا با کلافگی سری تکون داد و با عصبانیت گفت : انگار تو خیلی از مرحله پرتی ها . برم خونه که چی بشه ! برم خونه که طلب کارها بگیرنم ! هیچ می دونی اگر من رو بگیرن چی به سر طلعت و بچه هام‌ میاد ؟! درمونده نگاهم رو تو صورت رضا چرخوندم و گفتم : آخرش که چی ! تا کی می خوای فرار کنی ؟! حداقل برو خونه با آقا جان عقل هاتون رو روی هم بریزید ببینید چی کار می تونید بکنید ! این طوری که نمی شه ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز سی‌ و هشتم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۱۲ روز سـه‌شـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد روح‌الله عـجـمـیـان، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
محاصره وحشیانه🥀🥺 🌷شـهـیـد روح‌الله عـجـمـیـان🌷 تاریخ تولد: ۲۰ / ۱۱ / ۱۳۷۴ تاریخ شهادت: ۱۲ / ۸ / ۱۴۰۱ محل تولد: لرستان،ساکن‌ کرج محل شهادت: کرج آبان‌ماه ۱۴۰۱ آغاز درگیریِ اغتشاشگران،💥عده‌ای از آنها سید روح‌الله را که بسیجی بود و کارگر گچ‌کار را در خیابان محاصره کردند.🥀 زن و مرد،چند نفره به او حمله می‌کنند و با لگد به بدن او می‌کوبند،جسمش را روی زمین می‌کشند و به زیر کامیون می‌اندازند🥺عقده‌هایشان تمام شدنی نبود با پاهایشان بر سینه‌اش میپریدند🥀از پشت با چاقو قلبش را می‌شکافند وچاقو را از کمر تا شکمش فرو میکنند💔پیکر نیمه‌‌جان و نیمه برهنه‌اش را به شکل صلیب در خیابان رها میکنند و حتی نمی‌گذارند کسی برای کمک‌ به او نزدیک شود😭این چیزها را فقط در روضه‌های کربلا و داستان جنایت‌های داعش شنیده‌ایم اما اغتشاشگران پیکر بیجانش را آنقدر با سنگ و لگد می‌زنند که با توجه به فیلم‌های موجود،صدایی از بین خودشان فریاد میزند دیگه بسشه ولش کنید💔عده‌ای بعد از چند ساعت به سختی او را به بیمارستان منتقل کردند اما او به شهادت رسید🕊دو نفر از قاتلان روح‌الله پزشک بودند و اعتراف کردند که ماهانه بین ۵۰ تا ۱۰۰ میلیون درآمد دارند، در تاریخ بنویسید یک پزشک میلیاردر مرفه، یک بسیجی از قشر متوسط جامعه رو کشت🥀در تاریخ بنویسید یک جوان فقیر،مدافع جمهوری اسلامی بود و یک پزشک مرفه،بدون درد میخواست جمهوری اسلامی نابود شود. مادر شهید شیرزن لری،جگرش سوخته اما میگوید که پسرم عاشق شهادت بود و می‌خواست مدافع حرم شود🌱و حالا مثل هزاران شهید این خاک، فدای امنیت شد🕊
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
با یک حرکت سریع، یقه لباسم رو گرفت و منو کوبید به دیوار پشت سرم. از برخورد کمرم با دیوار، نفسم بند اومد. صورتش، سرخ سرخ بود و رگ‌های گردنش مثل مار متورم شده بود. غرید: _ کی بهت اجازه داد پاتو تو محدوده‌ی من بذاری؟ هنوز جوابی نداده بودم که صدای سیلیِ محکمی توی فضای آشپزخونه پیچید. صورتم از شدت ضربه داغ شد و سرم تیر کشید. ناصر باز هم یقه لباسم رو فشار داد و منو به جلو کشید: _ کث.افت لعنتی، تو کی هستی که بهش دست بزنی؟ اصلا تو کی هستی که منو سین جیم می‌کنی؟ تو هم عین اون بابای گور به گور شده‌ات خدای تکبری! ولی من آدمت می‌کنم. داد زدم: _ خفه شو. اسم بابای منو تو دهن کثیفت نیار. دوباره دستش رو بالا برد. از ترس ضربه‌ی بعدی، خودم رو جمع کردم و چشمام رو بستم. ناصر که انگار از شدت عصبانیت داشت منفجر می‌شد، مشتش رو کوبید به دیوار، درست کنار گوشم. صدای برخورد دستش با دیوار و نفس‌های تند و گرمش روی صورتم، وحشت رو به مغز استخونم رسوند. _ اگه یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه ببینم به وسایل شخصی من دست زدی، قسم می‌خورم کاری کنم که آرزو کنی کاش اصلاً به دنیا نمی‌اومدی. با یه حرکت ناگهانی منو رها کرد که باعث شد تعادلم رو از دست بدم و بیفتم روی زمین. خرده‌شیشه‌های بشقابی که شکسته بود، توی دستم فرو رفت و ناله‌ای از درد کردم. قبل از اینکه بخوام واکنشی نشون بدم، از آشپزخونه رفت بیرون. یک دقیقه بعد صدای کوبیده شدن در اصلی خونه بلند شد و من موندم و سکوت سنگین خونه و خ.ونی که از دستم روی سرامیک‌های سرد می‌چکید. اشک توی چشمام حلقه زد؛ نه فقط از درد دستم، بلکه از حقارتی که بهش دچار شده بودم. اسم آقاجونم... اون بی‌شرمانه به آقاجونم توهین کرده بود. با سختی بلند شدم و به دیوار تکیه دادم. دستم رو گرفتم زیر شیر آب و با درد، خرده‌شیشه‌ها رو بیرون کشیدم. هر بار که آب روی زخمم می‌ریخت، دندونام رو روی هم می‌ساییدم. زخم دستم رو که بستم، دیگه حتی یک لحظه موندن تو این خونه برام ممکن نبود. حس تحقیر مثل یک بوی تعفن فضای دور و برم رو پر کرده بود. رفتم سمت اتاق و با دست‌هایی که هنوز می‌لرزید، لباس‌هام رو عوض کردم.