🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وقتتون بخیر لطفا اگه میشه منو راهنمایی کنید
دخترم 16سالمه وقتی میرم مدرسه کلا حالم بد میشه چون نه کسی باهام حرف میزنی نه خودم زیاد با کسی حرف میزنم اگه هم کسی میاد پیشم یا حوصلش سر رفته یا دوست صمیمیش نبوده کلا وقتی میرم مدرسه افسرده میشم میام خونه کلی گریه میکنم تازه یه دختر از فامیلامون هم تو کلاسمونه اون یه روزه با کل کلاس اوکی شد ولی خب من با اینکه یه ماه گذشته کسی باهام حرف نمیزنه حتی یه بار هم اون دعوام کرد کلا حس میکنم هیچکی از من خوشش نمیاد ولی خب به روم نمیارن از اول ابتدایی شاید واسطون خنده دار باشه ولی خب هرکی با من دوست میشد من واسش یه سرگرمی بودم وضعیت درسم هم به شدت افتضاحه بخاطر همین موضوع تنهایی تمرکز ندارم 😔
بنظرتون چیکار کنم خیلی حالم گرفتس بیرون هم زیاد نمیرم چون کسی باهام نیست خانواده هم هرکی سرش تو لاکخودشه😕
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
بچه بيارم که بشن جورکش بچههاي خاتون و خم به ابروهاشون نياد هان؟ حاشا به غي.رتت اسفندیار خان، حاشا به غي.رتت که دختر نشون کردهات رو تحفه ميفرستي يه عمارت ديگه و بدون اينکه منتظر حرف باباخان بمونه رو ازش برگردوند و اومد طرف اتاق خودمون؛
ميدونستم قيل و قال امروز اتمام حجت حرفهاي باباخان بود و اشکهام بیامون مثل ابر بهار روي صورتم ميريختن که ننه چمان اومد توي اتاق و تا خواست حرفي بزنه دويدم بيرون و رفتم طرف اتاق باباخان، با مشت کوبيدم به در اتاقش و التماسش ميکردم که من رو خ.ونبس نفرسته، گریه میکردم و جیغ میکشیدم که شاید باباخان دلش برام بسوزه و این خیال خو.نبس کردن رو از سرش بیرون کنه.
توی عمارت همه شده بودن تماشاچی و به حال من و گریههام سر تکون میدادن که باباخان با غیظ و غضب اومد طرف در، من رو مثل پر کاه از زمین بلند کرد و پرت کرد میون حیاط و داد کشید: چمان بیا دخترت رو جمع کن تا خ.ونش رو حلال نکردم که ای کاش میکرد، خو.نبس شدن من کم از سر بریدن نداشت!
ننه چمان پا تند کرد طرفم که از جام بلند شدم و نمیدونم با چه جراتی داد کشیدم: من نمیخوام خ.ونبس برم باباخان، بختیار خ.ون ریخته خودش هم بره تاوان بده.
باباخان که داشت میرفت طرف اتاقش با حرف من برگشت و چنان موهای من رو پیچید بین دستهاش و کشید طرف اتاقش که داشتم از حال میرفتم.
ننه چمان التماسِ باباخان رو میکرد کاریم نداشته باشه و من فقط صدای ضجههای ننه چمان توی سرم میپیچید که میگفت: مگه وجدان نداری اسفندیار خان، چرا همچین میکنی با این طفل معصوم؟
باباخان که انگار حرفهای ننه چمان بیشتر آتیشیش میکرد، پرتم کرد وسط اتاق، نگاهم به چشمهای خ.ون افتادهش گره خورد و باباخان، مردِ مهربون روزهای بچگیم که جز محبت چیزی ازش ندیده بودم، شلاقش رو از لب طاقچه برداشت و عربده کشید: برای کی خیره سری میکنی؟ هان؟ از کِی تا حالا تو اختیار دار شدی که صدات رو بلند میکنی و میگی چی میخوای و چی نمیخوای؟
و قبل از اینکه حرفی بزنم شلاقهای باباخان روی تنم میخوابید و من که انگار یهو بین این هیاهو بزرگ شده بودم، بزرگ که نه، شاید هم این هیاهو پیرم کرده بود.
دیگه اشک از چشمهام نمیاومد و از درد شلاقهای باباخان که تا استخونم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
مادرم نگاه پر حرصی به آقا جانم انداخت و با لحن درمونده ای گفت : همین یک بار هم دستش رو بگیر و پشتش رو خالی نکن ! اگر دفعه ی دیگه اسم پو.. ل آورد و قرض بالا آورد ، من خودم حسابش رو می رسم ! تو رو به خدا همین یک بار کارش رو راه بنداز !
آقا جانم با کلافگی نفسش رو بیرون فرستاد و از لای دندون های کلید شده ش گفت : دِ اگر رضا عاقل بود و می دونست داره چه غلطی می کنه که من بیچاره غمی نداشتم اما بدبختی این جاست که رضا نمی فهمه داره چی کار می کنه . تا دیروز با دویست تو.. من کارش راه می افتاد ، امروز با هفتصد تو.. من ! معلوم نیست این پو.. ل رو هم بهش بدم فردا چه سازی می زنه و چه قدر دیگه می خواد .
بحث بین مادرم و آقا جانم بالا گرفته بود و تنها کسی که می دونست ته این ماجرا مادرم برنده می شه من بودم که چوب فرق گذاشتن های مادرم به تنم خورده بود .
اون شب تا صبح خواب به چشم هام نیومد و همش می ترسیدم سر و کله ی ایوب دوباره پیدا شه .
فردا صبح با طلوع آفتاب بار و بندیلم رو جمع کردم و همراه با بهادر به روستا برگشتیم .
بهادر معتقد بود کار با دادن این پول ها به رضا درست نمی شه و خبر ورشکستگی رضا همه جا پیچیده و دیگه تمام بازار می دونن رضا چه قدر بدهی بالا آورده !
بهادر می گفت حالا که کار به این جا رسیده و آقا جانم با کاری که رضا کرده آبرو و سرمایه ش رو پیش بقیه ی بازاری ها از دست داده ، دیگه کمک کردن به رضا معنایی نداره و باید آقا جانم اجازه بده رضا تو چاهی که خودش کنده بیافته .
با این که دل خوشی از هیچکدومشون نداشتم اما هم دلم برای رضا که خام حرف های ایوب شده بود می سوخت و هم نگران آقا جانم بودم ، چون به واسطه ی کارهای رضا و محمود هم شراکتش با حاج مراد بهم خورده بود و هم دیگه کسب و کارش مثل سابق رونقی نداشت . اما خب ! این حاصل محبت زیاد آقا جان و مادرم نسبت به پسرها بود و چیزی بود که خودشون خواسته بودند .
بعد از این که به روستا برگشتیم تصمیم گرفتم تا آب ها از آسیاب نیافتاده به شهر نرم ، هر چند اخبار کارهای رضا و حال احوال خانواده م رو از بهادر می گرفتم و از این که به این روز افتاده بودند ناراحت و غمگین بودم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
برای جلوگیری از فکر و خیال زیاد، رفتم تو آشپزخونه و مشغول غذا پختن شدم. چند ساعتی گذشت. اون گردنبند یاقوتنشان هنوز دور گردنم بود و فکرم حسابی مشغول بود. همونطور که داشتم سالاد درست میکردم صدای چرخیدن کلید رو شنیدم، نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت در آشپزخونه.
ناصر خسته و بیحوصله وارد شد. بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه، رفتم تو اتاق و چند دقیقه بعد لباسهاشو عوض کرد و اومد بیرون و نشست سر میز. بهش سلام کردم و آروم جوابمو داد. انگار هنوز تو لاک خودش بود.
غذا رو کشیدم و گذاشتم جلوش و شروع کرد به خوردن. من هم آروم رو به روش نشستم. سکوت سنگینی بینمون بود که فقط صدای برخورد قاشق به ظرفها میشکستش.
داشتم با غذا بازی میکردم که ناگهان دست ناصر توی هوا خشک شد. قاشق توی دستش لرزید و نگاهش قفل شد روی گردن من. گردنبند یاقوت سرخ، دقیقاً وسط لباسم میدرخشید.
رنگ صورتش مثل گچ سفید شد. یهو با ضرب، قاشق رو کوبید توی ظرف و با صدایی که از شدت خشم میلرزید، غرید:
_ این... این رو از کجا آوردی؟
من خیلی خ.ونسرد سرم رو بالا آوردم و تو چشمهاش نگاه کردم:
_ تو اتاق بود. داخل کمد. برای من خریدیش آره؟
ناصر از جاش پرید. صندلی با صدای بدی روی سرامیکها کشیده شد. چشماش سرخ شده بود. با خشم غیرقابل کنترلی گفت:
_ تو چه غلطی کردی؟ دست به وسایل من زدی؟!
بلند شدم، کاملاً صاف ایستادم و بدون اینکه عقبنشینی کنم، گفتم:
_ چیه؟ نکنه برای من نیست؟ ناصر، این گردنبند مال کیه؟
ناصر انگار دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه. دستش رو برد سمت گردنش و یقه پیراهنش رو کشید تا نفس بکشه. چند لحظه بعد کلافه گفت:
_ بدش به من.
اخمام بیشتر تو هم رفت:
_ این گردنبند مال کیه ناصر؟ تو که کس دیگه رو دوس داری چرا زندگی منو به بازی گرفتی؟ چرا به زور وادارم کردی زنت بشم؟
اومد تو سینم ایستاد و داد زد:
_ میگم درش بیار.
با حرص گردنبند رو از گردنم درآوردم و پرت کردم تو سی.نش. سریع برش داشت و نگاش کرد تا مطمئن بشه آسیب ندیده. بعد از اینکه مطمئن شد، انگار دیو درونش افسار پاره کرد.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..