🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام ببخشید کن انقدر پیام میدم آخه بعضی وقتها پیامی هایی میخونم که نمیشه جواب نداد
خیلی وقتها خانم ها میگن تقصیر خانواده است که نمیتونن طلاق بگیرند خانواده دلسوز ندارند مجبورند بسوزن و
بسازن خانم ها فکر نمیکنید خیلی از پدر و مادر انتظار دارید واقعا پدر و
مادری که سنی ازشون گذشته چطور میتونند چندتا دخترشون که ازدواج
کردن و حالا هر کدوم چندتا بچه دارند رو حمایت کنند خانم میاد میگه
خانواده حمایت نمیکنه تا طلاق بگیرم .بالاخره پدر مادر هم زندگی
دارند سنی ازشون گذشته چندتا بچه و نوه عروس و داماد دارن هزار جور
گرفتاری مریضی و بی پولی و....دارند پدر بازنشسته ای که تو خرج خودش
مونده چطور از دختر مطلقه اش حمایت کنه مثلا براش خونه کرایه کنه ! امروز یه خانمی گفت پدر مادرها از همه بدترن حمایت نمیکنن فقط
میخوان دختر سربارشون نشه .آخه خانم اینم حرفه میزنی دیگه یه خانم سی چهل ساله مطلقه رو با چندتا بچه پدر و مادر بیچاره چیکار کنند ؟!
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
ب.غلم کرده بود و هي ميگفت: چي داري ميگي تُرنگ؟ تو شيريني خوردهاي، کسي دختر شيريني خورده رو خو.نبس نميفرسته که آخه، کبير تو بهش بگو قرار نيست عروس خ.ونبس بشه!
کبير کلافه نگاهي به من انداخت و قبل از اينکه حرفي بزنه از اتاق رفت بيرون، با رفتن کبير که سکوتش تاييدي بود روي حرفهايي که شنيده بودم گريههام بيشتر شد.
اون شب تا صبح لحظه به لحظههايي که با يزدان توي باغ انار بودم رو يادم مياومد و اشکهام بيشتر ميشد، چه فکر و خيالهايي با هم ميکرديم و حالا قرار بود چه به سرمون بیاد، من باید عروس يک عمارت ديگه میشدم، اونم عروسِ خو.نبس!
با اشک هاي من سمن هم پا به پاي من گريه ميکرد و انگار به دلِ اونم داغ نشسته بود؛
دلم ميخواست يزدان رو ببينم و براش بگم که ملک خاتون چه خيالهايي براي من داره، ميخواستم بهش بگم که دلِ دل بريدن ازش رو ندارم اما اون روز عمو عزيز تنها اومد عمارت و باباخان امر کرده بود بره اتاقش، نگاههاي اهل عمارت روي من سنگين شده بود و انگار همه خبر از تقدير من داشتن اِلا خودم، عمو عزيز که از اتاق باباخان اومد بيرون بدون هيچ حرفي سرش رو پايين انداخت و از عمارت رفت بيرون و باباخان، ننه چمان رو صدا زد که بره اتاقش.
ميدونستم حتمي خبرهايي شده و دلم مثل سير و سرکه ميجوشيد که صداي ننه چمان بلند شد و داد کشيد: خجالت بکش اسفندیار خان، يه روز دخترم رو نافبُر پسر برادرت ميکني و فرداش پيشکشش ميکني عمارت جهان خان؟ عقلت زائل شده خان؟ دختر دسته گلم رو بفرستم خ.ونبس که جورِ بي عقليِ شازده پسرت رو بکشه؟
بعد سرش رو اتاق بيرون آورد و داد کشيد: آهای خاتون، ميدونم اين آتيشها از گور تو بلند ميشه اما هرکي که خ.ون ريخته خودش هم بلند شه بره تاوان بده، من از دخترم نميگذرم براي گناه ناکرده و هنوز حرفش تموم نشده بود که باباخان يه سيلي محکم خوابوند زير گوش ننه چمان و داد کشيد: بار و اول و آخرت باشه که صدات رو ميندازي توي سرت چمان، اگه تُرنگ رو خو.نبس نکنم يه طايفه داغ روي دلشون ميمونه، تازه نهال هم عروس همون عمارته و معلوم نيست چه به روزش بيارن!
ننه چمان که از کشيدهي باباخان خم به ابروهاش نياورده بود خيره شد توي صورت باباخان و با صداي بلند گفت: پس بگو من رو آوردي توي اين عمارت که برات بچه...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با رفتن ایوب صدای هق هق بلند مادرم تمام حیاط رو پر کرد اما من بیشتر از این که نگران رضا باشم یا به این فکر کنم که آقا جانم این همه پو.. ل رو می خواد از کجا بیاره نگران مهتاب بودم .
حس می کردم ایوب نقشه ای توی سرش داره و یحتمل حالا که من رو دیده حس کینه و دشمنی که تو وجودش داره دوباره سرکشی کنه و بلایی سرم بیاره .
از این که از آقا جانم دفاع کرده بودم و ایوب رو جری تر کرده بودم حسابی پشیمون بودم و از این که خودم رو الکی انداخته بودم وسط معرکه ای که من دخلی نداشت مدام به خودم لعنت می فرستادم .
اقدس برای مادرم شربت گلاب آماده کرده بود و همون طور که ریز ریز از خدا کمک می خواست سعی می کرد با حرف های بی سر و تهش مادرم رو دلداری بده .
ترسیده مهتاب رو بغل گرفته بودم و سعی می کردم فکرم رو متمرکز کنم
دیگه تو اون خونه احساس امنیت نمی کردم و اون قدر وحشت از ایوب تو دلم رخنه کرده بود که حس می کردم همون لحظه یه گوشه کنار ايستاده تا بلایی سرم بیاره .
دست و پام به لرز افتاده بود و توان تکون خوردن نداشتم . مادرم توی سرش می کوبید و نگران بود آقا جانم با شنیدن همچین خبری قلبش از کار بیافته .
اون قدر ترسیده بودم که جرات نداشتم لحظه ای مهتاب رو از خودم جدا کنم نمی دونم چرا همش فکر می کردم ایوب نقشه ای برای مهتاب داره و بلایی سر اون میاره . مهتاب بیچاره از این که بهش اجازه ی انجام دادن هیچ کاری رو نمیدادم و راحتش نمی گذاشتم کلافه بود و با ناراحتی کنج اتاق کز کرده بود و به صحبت های من و مادرم و اقدس گوش می داد .
هیچ وقت فکرش رو نمی کردم یه عشق احمقانه کار رو به جایی برسونه که ایوب با تمام خانواده ی ما دشمن شه و از هر راهی برای ضربه زدن به من و خانواده م استفاده کنه . مخصوصا این که رضا با حماقت و طمعش دل به دلش داده بود و راه دشمنی کردن های ایوب رو هموار کرده بود .
تا غروب که بهادر و آقا جانم به خونه برگردند دل تو دلم نبود و آروم و قرار نداشتم .
هر چند از قیافه ی درهم و گرفته ی بهادر و آقا جانم مشخص بود اون ها هم حال و روز خوبی ندارن اما من هم از این که برای برگشتن به روستا دیر شده بود کلافه و عصبانی بودم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز سی و هفتم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۱۱ روز دوشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد شیرعلی آزادیان هارمی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
مستقیم رفتم سراغ کمد لباسهاش؛ همون کمدی که همیشه حس میکردم یه جور خاصی حواسش بهش هست.
لباسها رو یکییکی کنار زدم. ته کمد، پشت یه سری پوشه و مدارک کاری قدیمی، یه کیف چرمی قهوهای سوخته بود. کیف رو کشیدم بیرون و با احتیاط زیپش رو باز کردم. بوی کهنگی چرم و یه عطر تند قدیمی که انگار با تاروپود کیف آمیخته بود، زد توی صورتم.
لابلای چند تا کاغذ باطله و یه خودکار فلزی قدیمی، یه جعبهی کوچک مخمل سورمهای رنگورورفته توجهم رو جلب کرد. در جعبه رو باز کردم. یه گردنبند طلا بود که زنجیرش مثل موی ظریف تاب خورده بود و آویز ظریف و تراشخوردهاش، به شکل یه اشک کوچیک با نگین یاقوت سرخ ریز، وسط اون مخمل کهنه میدرخشید. گردنبند بهطرز چشمگیری ظریف و زیبا بود.
با تردید گردنبند رو بیرون آوردم. یاقوتش توی نور اتاق مثل یه قطره خ.ون میدرخشید. نمیدونم این چه حسی بود ولی احساس میکردم این یه گردنبند ساده نیست. بدون اینکه فکر کنم دارم چه کار میکنم، زنجیر رو دور گردنم انداختم. قفلش رو با سختی بستم و جلوی آینهی قدی اتاق ایستادم. گردنبند روی گردنم میدرخشید.
لبخند تلخی روی لبم نشست. تصمیم گرفتم گردنبند رو تو گردنم نگه دارم تا اون شب وقتی ناصر برگشت، تو گردنم ببینتش و ببینم چه عکس العملی نشون میده.
برگشتم سر کیف و محتویات باقیموندهاش رو با دقت تمام زیر و رو کردم. لابلای چند تا قبض قدیمی و یک تکه کاغذ پاره، یک دستمال نخی گلدوزی شده بود که مرتب تا خورده بود. دستمال، بوی عطر خوشبویی توام با خاک و کهنگی میداد. با تردید و احتیاط، بازش کردم. وسط اون دستمال نخی، یک دستهی کوچک از موهایِ بلند و ابریشمی بود که با یک تکهی کاموای مشکی، محکم بسته شده بود تا باز نشه. موها هنوز هم اونقدر براق و مرتب بودن که انگار همین چند لحظه پیش چیده شده بودن.
دستام سست شد و دستمال از بین انگشتام لغزید روی تخت. حالا دیگه هیچ شک و تردیدی باقی نمونده بود. این دیگه حدس و گمان نبود؛ این مدرک زنده بود. ناصر نه تنها عاشق یک زن دیگه بود، بلکه انگار خاطراتی از اون زن رو مثل یک شیء مقدس با خودش حفظ کرده بود. اون موها... اون گردنبند... ناصر اصلا آدم رمانتیکی نبود و دیدن یادگاریهایی از اون زن که اینطور با وسواس نگه داری شده بودن بیشتر کنجکاوم میکرد.