eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 بلدی بگو 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان من همیشه تاجایی ک میتونم جواب پیام هاتون رو میدم و راهنمایی میکنم الان خودمم چند سوال دارم ممنون میشم پاسخ بدین من مشکل تنبلی ت.خمدان دارم ده کیلو اضافه وزن دارم مخصوصا شکم ریزش موی شدید دارم مخصوصا از جلو خیلی کم شده موی چونه دارم ...اگر راحلی دمنوشی چیزی میدونید خوبه بگید لطفا چون داروهای شیمیایی رودیگ مصرف نمیکنم و باورزش پریود میشم و اینک خارپاشنه هم دارم بشدت اذیتم میکنه ورم معده هم دارم و سندروم روده لطفا تجربه هاتون رو دراختیارم بزارید ممنون میشم🙏 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
خاطرخواهی می‌زنی؟ راه و چاه نشون خان آبادی می‌دی؟ و بعد داد کشید: اینو از عمارت بندازید بیرون تا خو.نم به جوش نیومده! دو تا از نوکرهای باباخان بازوهای یزدان رو گرفتم و یزدان که پر از خشم شده بود داد زد: به خداوندی خدا اگه تُرنگ بشه خ.ونبس شبونه از عمارت جهان خان می‌دزدمش و برای همه بی‌آبرویی جا می‌ذارم! با دور شدن صداش در عمارت هم بسته شد و باباخان داد کشید: معرکه تمام شد برید دنبال کارهاتون و دوباره برگشتیم داخل اتاق خودمون. تن و بدنم شروع کرده بود به لرزیدن و ننه چمان دلداریم می‌داد‌ که قوی باش دخترم، تو رگ و ریشه‌ی خان داری از دو طرف، باید شیرزن باشی، اینجوری مریض احوال شدن برای تو نیست عزیزم! اون شب، ننه چمان تا صبح برام حرف زد، از همه چیز برام گفت و انگار اونم می‌دونست نه نهال، نه دایه هیچ کدوم پناه من نیستن و یادم می‌داد‌ که نترسم. هنوز ده ساله‌م هم نشده بود اما توی همون چهل روز بزرگ شدم، اونقدر بزرگ که ننه چمان یادم می‌داد‌ جور زندگی رو بکشم و توی عمارت جهان خان چجوری رفتار کنم. ننه چمان برام می‌گفت‌ و من بغضِ توی گلوم بیشتر می‌شد، کاش بیشتر می‌تونستم کنار ننه‌م بمونم و قد تمام این سال‌هایی که قرار بود نبینمش می‌دیدمش و بغ.لش می‌کردم... صبح قبل از رسیدن ریش سفیدها ننه چمان حمامم کرد، موهام رو بافت و لباس تمیز تنم کرد، چند تایی وسیله مثل شونه‌ی چوبی خودش و آینه‌ای همیشه با غم بهش نگاه می‌کرد رو پیچید لای بقچه و تا خواست گردنبند نشونِ زن عمو رو از گردنم باز کنه، با بغض گفتم: ننه پولش رو بده زنعمو، این تنها یادگار یزدانه. با حرف من، ننه چمان چشم‌هاش خیس شد و گفت: قایمش کن خانم بالا نبینه که ازت می‌گیره، تو باید ساده باشی توی اون عمارت دخترم. با اومدن صدای اسب‌هایی که مهمان‌های باباخان بودن، ننه چمان بغ.لم کرد و با گریه‌ای که حالا دیگه امونم نمی‌داد‌ از هم خداحافظی می‌کردیم که سمن هم اومد توی اتاق، اونم سنجاق س.ینه‌ای که همیشه به لباس‌هاش می‌زد رو یادگاری داد دست من و با بغض بغ.لم گرفت؛ اونقدر که از سمن خواهری دیده بودم، دل کندن ازش برام سخت بود اما با صدای باباخان از بغ.ل هم اومدیم بیرون و از اتاق رفتیم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
برای گفتن حرفم دو دل بودم اما من رضا رو تو همچین مخمصه ای ننداخته بودم که حالا بخوام نگرانش باشم . مخصوصا این که با مشکلاتی که خودم داشتم درست نبود برای خودم با بی فکری درد سر جدیدی درست کنم ! برای همین از جا بلند شدم و گفتم : تا یکی دو ساعت دیگه عمارت خلوته و می تونی این جا بمونی، اما قبل از این که بهادر و بقیه بیان باید از این جا بری . رضا با بی حوصلگی گفت : باشه... باشه... حالا یه متکا بهم میدی یا نه ! بدون هیچ حرفی از پستو بیرون رفتم و دور و برم رو خوب نگاه کردم . خدا روشکر هیچ کسی اون طرف ها نبود و بعید می دونم کسی من رو دیده باشه برای همین بدو بدو به اتاقم رفتم و بالشت کوچکی رو زیر لباسم پنهون کردم و دوباره به پستو برگشتم . این بار رضا داشت با نوری که از در وارد پستو شده بود همه جا رو با دقت نگاه می کرد . وقتی چشمش به من افتاد با دست به انتهای پستو اشاره کرد و گفت : اگر برم اون جا محاله کسی من رو ببینه . هر چند به نظر نمیاد از این جا استفاده کنن و کسی این جا سر بزنه ! بالشت رو به سمت رضا گرفتم و گفتم : از این جا هیچ استفاده ای نمی کنن اما این دلیل نمی شه که بتونی این جا بمونی . من به اندازه ی خودم بدبختی دارم . اگر تو این جا بمونی برام می شی قوز بالا قوز ! سکینه همین جوریش هم سایه ی من رو با تبر می زنه وای به حال وقتی که بفهمه تو رو راه دادم این جا ! بعد هم روی زمین نشستم و با درموندگی ادامه دادم خواستم برات پتو هم بیارم بندازی زیرت اما ترسیدم کسی من رو ببینه . رضا بالشت رو با حرص از دستم کشید و گفت : حداقل بگذار تا شب این جا بمونم ببینم چه خاکی می تونم توی سرم بریزم . هر چند هیچ دلم نمی خواست رضا اون جا بمونه اما به ناچار قبول کردم و گفتم : ببین رضا . من خیلی دلم می خواد بهت کمک کنم اما باور کن نمی تونم . یعنی به نظرم جز آقا جان هیچ کس نمی تونه کمکت کنه ! اگر تا فردا از این جا نری مجبور می شم به بهادر بگم تو این جایی بلکه اون فکری به حالت بکنه ها ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز سی‌ و نهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۱۳ روز چـهارشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد مـهـرداد عـزیـزاللهـی، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
شهیدی که امام بر بازوانش بوسه زد🥺 🌷شـهـیـد مـهـرداد عـزیـزاللهـی🌷 تاریخ تولد: ۱۳۴۶ تاریخ شهادت: ۴ / ۱۰ / ۱۳۶۵ محل تولد: اصفهان محل شهادت: جزیره ام‌الرصاص در گردان تخریب به مهرداد عزیزاللهی مهندس مین میگفتند و رادیو‌های بیگانه از او به عنوان کوچک‌ترین ژنرال تخریب‌چی یاد می‌کردند😎بجز مین روبی‌ در کار غواصی هم ماهر بود🌊 این شهید نوجوان دانش آموز به دیدار امام نیز می‌رود🕊مصاحبه معروف مهرداد در سن ۱۴ سالگی اوایل جنگ پخش می‌شود امام خمینی هم آن فیلم را دیده بود و خواسته بودند تا مهرداد را ببرند پیش ایشان امام مهرداد را می‌بینند و بازوی او را بوسه می‌زنند و او هم دست امام را می‌بوسد.🌙اواخر حضور مهرداد در جبهه بود که با آموزش‌های لازم وارد گردان غواصی لشکر شد🌊 شب عملیات کربلای ۴، با تبسم به یاد ماندنی خود با خوشحالی و نشاط وصف‌ناشدنی از همه دوستان و همرزمانش حلالیت طلبید و رفتارش به نحوی بود که گویی شهادت خود را اعلام می‌کرد❗️زمانی که برای عملیات رفته بود با درگیری زیادی که با دشمن داشت و با وجود حجم زیاد آتش نتوانست به عقب برگردد و سرانجام در سن ۱۹ سالگی در عملیات کربلای ۴ در جزیره «ام الرصاص»در حال غواصی به شهادت رسید و جاودانه شد💔پیکر مطهرش پس از سه سال در حالیکه یک دست و پا در بدن نداشت به میهن بازگشت🥺خانواده «عزیز اللهی» ۶ پسر داشتند که ۴ نفر از آنها در جبهه‌ها حاضر بودند.از این میان مهرداد و مسعود به شهادت رسیدند🥀پیکر پاک مهرداد به اصفهان منتقل و در کنار مزار برادر و دیگر همرزمانش به خاک سپرده شد🕊
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧