💘دلتو بسپـار به من💘
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عا
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃
پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عاقد وارد اتاقم شد ...
یک ماه بود که مشکوک بودم به بارداری و من هنوز حرفی نزده بودم تا اینکه خود شهروزخان متوجه شد پرسید در موردش.
ضربان قلبم بالا رفت، آروم گفتم:
- آره یه چند وقت هست مشکوکم.
چشمهاش برق زد و چهرهاش یه حالت خاصی پیدا کرد ولی بدون هیجان و با آرامش گفت:
- برو دکتر.
- میرم حالا زوده هنوز.
واقعیت این بود هر دو میترسیدیم الکی امیدوار بشیم و بازم اونچیزی که نباید بشه بشه.
شهروزخان چیزی نگفت، با اینکه گفتم زوده ولی زودتر رفتم تا اگه باردارم بیشتر مراقبت کنم.
با استرس رفتم پیش دکترم، با دیدنم دکتر لبخندی زد و همون اول پرسید:
- چه خبر خانوم شمس!؟
با خجالت گفتم:
- ببخشید دکتر اومدم ببینم باردارم یا نه.
- علائمش رو داری؟
- بله.
- خوبه خیره انشاالله ...
بلند شد اومد سمتم و ضربان و فشارم رو چک کرد و بعد آزمایشی نوشت.
اولین بار بود آزمایش خو.ن میدادم، با استرس فراوان آزمایش رو دادم و به عمارت برگشتم تا جواب آزمایش بیاد.
روز بعد باز خودم تنهایی رفتم جواب آزمایش رو گرفتم و به دکتر نشون دادم و دکتر با خوشرویی گفت:
- دیدید خانوم شمس بهتون گفتم که صبر کنید... مبارکه شما باردارید.
نفسم حبس شده بود با اینکه منتظر شنیدنش بودم بازم استرس داشتم که با حرف دکتر استرسم بیشتر شد.
- فقط باید خیلی مراقب باشید که اتفاقی براتون نیفته.
- من چیکار باید بکنم دکتر!؟
- نگران نباشید هر چی که لازم باشه بهتون میگم چندتا هم دارو باید بخورید برای تقویت جنی.ن.
با دقت به حرفهاش گوش سپردم، نمیخواستم این بچه رو هم از دست بدم تمام تلاشم رو میکردم بمونه.
وقتی برگشتم خونه شهروزخان خونه بود.
با دیدنم پرسید:
- کجا بودی مرجان اومدم گفتن رفتی بيرون.
نزدیکش شدم و با خوشحالی نگاهش کردم:
- پیش دکتر بودم.
شل شدن دست و پاش رو احساس کردم به سختی آب دهنش رو قورت داد و پرسید:
- خب چی گفت؟
- شهروز من حا.ملهام...
- راست میگی!؟
پلکهامو روی هم زدم و تایید کردم که با خوشحالی گفت:
- خوش خبر باشی عزیزم خیلی خوشحالم کردی مرجان خیلی...
💘دلتو بسپـار به من💘
🍀🍀🍀🌹🌹🍀🍀🍀 من توی خونه مردی نشسته بودم که به بیرحمی معروف بود؛ کسی که فقط قصد داشت زجرم بده. 🍀🌹🍀🌹🍀
🍀🍀🍀🌹🌹🍀🍀🍀
من توی خونه مردی نشسته بودم که به بیرحمی معروف بود؛
کسی که فقط قصد داشت زجرم بده.
🍀🌹🍀🌹🍀
💘دلتو بسپـار به من💘
🍀🍀🍀🌹🌹🍀🍀🍀 من توی خونه مردی نشسته بودم که به بیرحمی معروف بود؛ کسی که فقط قصد داشت زجرم بده. 🍀🌹🍀🌹🍀
جواد هم عزب بود و پیش خودمون زندگی میکرد. دا قصد داشت به زودی براش آستین بالا بزنه و دختر خاله ام رو که کدبانویی بی مثال بود واسش درنظر گرفته بود.
کم کم همه چیز آماده شده بود و آسمون لباس مشکیش رو تن کرده بود.
زمانی که قرار بود پرویز به دیدنم بیاد استرسی شیرین به جان و تنم وارد میشد.
با اینکه از بچگی کنار هم قد کشیده بودیم و من همیشه مثل برادرهام همونقدر حامی کنار خودم دیده بودمش به این سن که رسیدم تازه معنی ناف بر بودن رو فهمیدم.
و از همون روزهای نوجوانی به هیچ مردی جز پرویز فکر نکرده بودم.
رسم ناف بر در زمان ما امری عادی بود و اکثر طایفه ها اجراش میکردن.
مخصوصا طایفه ی ما که کلا بین همه ی عموهام و آقام پسر دار بودن و فقط چهار دختر داشتن.
هر سه دختر عموهام شوهرکرده بودن و صاحب زندگی بودن.
بخاطر همین توی زمانی که همه پسر دوست بودن عزیزکرده ی فامیل بودم.!!!!
چای رو توی قوری جهاز دا ریختم و استکان ها رو توی سینی استیل چیدم.
قندون بزرگی رو پر از قند و نبات و نقل کردم.
میوه ها رو توی ظرف چیدم و ظرف های شام رو آماده کردم.
صدای تقه هایی به کلون در میزدن خبر از اومدن مهمانها داشت.
اولین گروه مهمانها عباس و شهرام بودن که دا دعوتشون کرده بود که برای شام بیان.
به استقبال برادرهام رفتم. نشمین دختر عباس بود به گرمی بغ.لش کردم و بو.سه بارونش کردم.
تازه زبون باز کرده بود و حسابی توی دل هممون جا باز کرده بود.
نریمان هم پسر هشت سالشون بود که از لحاظ قیافه شبیه آقام بود و هممون رو سر ذوق میاورد.
سمیرا زن عباس زیبا و تپل بود و پوستی به سفیدی برف داشت.
برعکس پریناز زن شهرام که لاغر و استخونی بود؛ ولی مهربون و دوست داشتنی بود.
دا دست به دامن دعا و نماز و قرآن شده بود و همیشه میگفت که پریناز دیر حامله شده.
سمیرا طبقی از گردو و بادام و یه تیکه پارچه لباس مجلسی برای چشم روشنی من آورده بود.
پریناز هم طبق میوه و پارچه ی محلی اعلا که از مغازه برادرش توی شهر خریده بود رو برام آورده بود.
توی روستای ما رسم بود برای عروس که عیدی میاوردن بقیه هم برای چشم روشنی هدیه ای به نسبت وضع مالی خودشون خریداری میکردن.
هنوز داخل نرفته بودیم که دوباره صدای تقه هایی بلند شد.
نریمان دوید و در رو باز کرد.
قامت بلند و زیبای پرویز از دم در نمایان شد.
چقدر خوشحال شدم از دیدنش دیدنش؛ ولی سر سنگین سر به زیر انداختم.
حاضر بودم زمان همونجا بایسته و من محو تماشای پرویز با لباس اصیلش بشم...
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اینا 18 جملهان که یک زن اگر از ته دل به مردش بگه، مردش از ته دل ذوق میکنه :)
1. تو هیچوقت کوتاه نمیای، و من واقعاً برات احترام قائلم.
2. هر چی بشه، من طرف تو هستم.
3. تو هر قدم همراهتم.
4. اگر فکر میکنی هیچکس بهت ایمان نداره من همیشه بهت ایمان دارم.
5. کنار تو احساس امنیت و عشق میکنم.
6. به مردی که هستی افتخار میکنم.
7. مرسی که همیشه کنارمی.
8. به تصمیم هات اعتماد دارم.
9. تو باعث میشی بخوام آدم بهتری باشم.
10. قدر تمام کارایی که برای ما میکنی رو میدونم.
11. فقط تویی که میخوام کنارم باشی.
12. خیلی خوششانسم که تو توی زندگیمی.
13. باعث میشی احساس خاصترین زن دنیا بودن کنم.
14. تحسین میکنم چجوری با قدرت با چالش ها روبهرو میشی.
15. هیچکس مثل تو منو نمیفهمه.
16. شور و تعهدت واقعاً الهامبخشه.
17. وقتی کنارتم، خوشحالترینم.
18. تو بهترین اتفاقی هستی که توی زندگیم افتاده.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
ﻣﺮﺩﻱ ﻛﻪ ﻋﻘﺐ ﺗﺎﻛﺴﻲ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮﻱ ﺳﺮﺭﺳﻴﺪﺵ ﭼﻴﺰﻱ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻣﻲﻛﺮﺩ،
ﺳﺮﺭﺳﻴﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
«ﻫﺮﭼﻲ ﻣﻲﺩﻭﻭﻳﻴﻢ، ﺑﺎﺯﻡ ﻋﻘﺒﻴﻢ.»
ﻛﺴﻲ ﺟﻮﺍﺑﻲ ﻧﺪﺍﺩ.
ﻣﺮﺩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ:
«ﻫﻤﺶ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻣﻲﺩﻭﻭﻳﻴﻢ، ﺑﺎﺯﻡ ﻫﻴﭽﻲ.»
ﺯﻧﻲ ﻛﻪ ﺟﻠﻮﻱ ﺗﺎﻛﺴﻲ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ،
ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺘﻮﻥ.»
ﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﭼﺮﺍ؟»
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: «ﭘﺴﺮ ﻣﻦ همش ﺷﺶ ﺳﺎﻟﺸﻪ ﻭلی نمیتونه ﺑﺪﻭﻭئه... ﻫﺮ ﻛﺎﺭی ﻣﻲﻛﻨﻴﻢ ﻧﻤﻲﺗﻮﻧﻪ.»
ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻴﭻ ﻛﺪﺍﻡ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﺩﻳﻢ
ﺑﻪ ﺯﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ، ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻮﺩ
سروش صحت
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یک مطلب مؤثر درباره "زنانه شایسته"
🎀 زن شایسته کسیست که
❣در عین لطافت، اهل فکر و درایت است.
❣قلب همسرش را پناه میدهد، نه میدان قضاوت.
❣خودش را میشناسد، خودش را دوست دارد، و خود را به قیمت تأیید دیگران نمیفروشد.
❣نه با صدای بلند، بلکه با وقار و آرامشش شنیده میشود.
❣زن شایسته، لباس نجابت بر تن دارد و کلامش بوی ایمان میدهد.
❣او بهجای رقابت با مرد، همقدم او در مسیر رشد و بندگی خداست.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اگه میخوای همسرت عاشقت باشه بدون غرور و خجالت ازش معذرت خواهی کن
❣شما باید خیلی راحت بگویید كه من به دلیل مشكلاتی كه باعث آن شدم، معذرت میخواهم!
🔸در هر رابطهای، این بهترین شكل معذرت خواهی است. اصلا مهم نیست شما چقدر مقصر هستید. حتی اگر چهارده درصد تقصیرها گردن شماست؛ برای آن قسمت معذرتخواهی كنید.
❣ازدواج وقتی خوب پیش میرود كه حداقل یك نفر بتواند معذرتخواهی كند...!
🔸غرور داشتن در رابطهی زن و شوهری، اصلا چیز قابل قبولی نیست. معذرتخواهی در نهایت روح بزرگ شما را نشان و حس بهتری بهزندگیتان میدهد.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7