🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
اگه میخوای همسرت عاشقت باشه بدون غرور و خجالت ازش معذرت خواهی کن
❣شما باید خیلی راحت بگویید كه من به دلیل مشكلاتی كه باعث آن شدم، معذرت میخواهم!
🔸در هر رابطهای، این بهترین شكل معذرت خواهی است. اصلا مهم نیست شما چقدر مقصر هستید. حتی اگر چهارده درصد تقصیرها گردن شماست؛ برای آن قسمت معذرتخواهی كنید.
❣ازدواج وقتی خوب پیش میرود كه حداقل یك نفر بتواند معذرتخواهی كند...!
🔸غرور داشتن در رابطهی زن و شوهری، اصلا چیز قابل قبولی نیست. معذرتخواهی در نهایت روح بزرگ شما را نشان و حس بهتری بهزندگیتان میدهد.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جان ...حالم خیلی بده امیدوارم اعضای گروه بتونن کمکم کنن دخترم ۷سالشه بلوغ زودرس گرفته
سونووآزمایش دادم گفتن بلوغ زودرس دکترآمپول میکرورلین
تجویزکردهر۲۸روزیه باربایدتزریق کنه خیلی نگرانم وازعوارضش میترسم حالم خیلی بده میگم خدایاچرامن ..من که
این همه زجرکشیدم بدبختی کشیدم توروخدااگه تجربه داریدبگیدتااین دلم آروم بگیره چندماه یه خواب راحت
ندارم🥹🥹منم باشم یه مادرنگران
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام
دوستان اگر کسی میدونه خواهشا خواهش میکنم راهنمایی کنه
برای منافذ باز پوست چی خوبه ؟چکار کنم
منافذ باز پوست صورتم زیاده
اگر راهکار خونگی میدونید لطفا راهنمایی کنید
واگر کرمی صابونی راهی چیزی ...
آیا لیزر جوابگو هست ؟چند جلسه باید برم ؟برای صورت ضرر نداره ؟
لیزر صورت برای منافذ با لیزر موهای زائد صورت یکیه یا فرقع ؟؟؟
لطفا به همه سوالاتم جواب بدین
برای روشن شدن پوست صورت چی پیشنهاد میدین ممنونم از شما ها
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خواهرا یه سوال داشتم من یخچال جهزیه ام رو میخوام بفروشم
یخچال دوقلو بگیرم از یخچالم اصلا استفاده نکردم و فقط کارتن نداره چون
انداختمش دور ایا به عنوان نو فروخته میشه یا دست دوم محسوب میشه ؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
پیر عمو که کلافه شده بود، به یاد جوانیهاش کمری صاف کرد و گفت: من با تو حرفی ندارم پسر جهان خان، بگو یکی از ریش سفیدهای عمارتتون بیاد، اومدیم پای حرف که خ.ون و خ.ونریزی بخوابه پسر جان.
شاپور که معلوم داغ مرگ برادرش هنوز روی دلش تازهست صداش رو بلند کرد و گفت: صد تا عروس هم پیشکش عمارت کنید من از خون برادرم نمیگذرم، خ.ون برادرم رو با خ.ون پسرهات میشورم اسفندیار خان، نمیذارم عمارتت رنگ شادی به خودش ببینه.
بزرگترهای طایفهی ما کلافه سر پا وایساده بودن که جهان خان از عمارت اومد بیرون و با غمی که از توی چشمهاش معلوم بود داد زد: راه رو باز کن شاپور، کسی ندیده مهمان بیاد دم عمارت جهان خان و با بیحرمتی برگرده پسر جان، راه رو باز کنید بیان داخل ببینم حرفشون چیه و خودش جلوتر از شاپور رفت طرف عمارت.
شاپور که راضی به این رفتار جهان خان نبود راهش رو کج کرد طرف آبادی و همینطور که دور میشد داد کشید: من از خ.ون برادرم نمیگذرم و رفت.
با رفتن شاپور، طایفهی ما رفتن طرف عمارت و من دوباره روبندم رو انداختم روی سرم و پشت سر جهان خان، مردها رفتن توی اتاق و جهان خان بدون اینکه سرش رو برگردونده گفت: این دختر رو ببرید اتاق کنجی تا ببینیم تکلیف چیه و با اشارهی یه زنی که درست نمیدیدمش از اسب اومدن پایین و دنبالش رفتم طرف اتاق.
هرچقدر چشم چرخوندم تا شاید دایه یا نهال رو توی عمارت ببینم اما خبری ازشون نبود و بی سر و صدا رفتم داخل اتاق، دلم از بیتابی مثل گنجشک میزد و گوشهام رو تیز کرده بود تا شاید از اتاق مهمانِ جهان خان صدایی به گوشم برسه، اما اتاقی که من توش بودم انقدر از از اتاق مهمان بود که چیزی جز آشوب، مهمان دلم نبود، دلم میخواست هر لحظه با یه داد و فریاد عمارت بهم بریزه و جهان خان، من رو پس بفرسته اما با صدای صلوات مردها که از اتاق مهمان اومد بند دلم پاره شد و اشک نشست توی چشمهام، همونجا بین چند تا ریش سفیدی که خبر از حال دل من نداشتن بختم به خونبسی بریده شده و جهان خان هم رضایت داده بود به این بخت سیاه.
با سر و صداهایی که توی حیاط عمارت بلند شد فهمیدم مردهای طایفه دارن پاشنه ور میکشن برای رفتن و دلم داشت از بیتابی از توی س.ینه بیرون میاومد، تازه داشت باورم میشد که برای همیشه موندگار شدم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
دلم می خواست به رضا بگم همون لحظه از اون جا بره اما نمی تونستم زیر حرف خودم بزنم و خواه ، ناخواه مجبور بودم تا فردا صبر کنم . بدون هیچ حرفی روی زمین نشستم و زیر لب گفتم : نمی دونم چرا این قدر دلشوره دارم . مطمئنی کسی خبر نداره که تو اومدی این جا !
رضا بی رمق جواب داد : اوهوم . مطمئنم .
زیر چشمی نگاهی به رضا انداختم و گفتم : اصلا چی شد که اومدی این جا ؟! تو که تا به حال پات به این روستا نخورده بود چطوری خونه ی حاج مراد رو پیدا کردی ؟!
رضا کمی چشم هاش رو باز کرد و همون طور که زیر چشمی حواسش به من بود گفت : خب معلومه از مردم پرسیدم ! این روستا اندازه ی یه کفه دسته . تا گفتم می خوام برم خونه ی حاج مراد بیست نفر بهم آدرس دادن .
ناباورانه نگاهم رو تو صورت رضا چرخوندم و گفتم : تو که گفتی هیچ کس تو رو ندیده . چطوری از مردم آدرس پرسیدی ؟!
رضا با کلافگی سرش رو بالا آورد و گفت : دنبال چی می گردی مهربانو ؟ از وقتی من اومدم این جا هی دم به دقیقه به یه بهونه ای میای این جا من رو سین جیم می کنی ! مَردم این جا که نمی دونن من بدهی بالا آوردم و فراری ام ! چرا باید ازشون بترسم .
اگر از این زاویه به موضوع نگاه می کردم حق با رضا بود و شک من بی دلیل بود اما هر کاری می کردم و هر چه قدر با خودم کلنجار می رفتم نمی تونستم دلشوره ای که به دلم چنگ می انداخت رو آروم کنم و خودم رو قانع کنم که رضا فقط برای پنهون شدن به خونه ی من اومده باشه هر چند شواهد امر جز این چیز دیگه ای نشون نمی داد و رضا حتی نمی خواست بهادر بفهمه اون اومده این جا ! چه برسه به این که فکر من درست از آب در بیاد و رضا برای قرض گرفتن پو.. ل از بهادر یا حاج مراد به این جا اومده باشه .
هر چی که بود مدت زیادی توی پستو بودم و می ترسیدم مهتاب از خواب بیدار شه و دنبالم بگرده . برای همین از جا بلند شدم و گفتم : اگر دستشویی داشتی همین گوشه کنارها کارت رو بکن . یه وقت نیای توی حیاط ها . از حالا تا آخرهای شب حیاط غلغه ست . نگران غذا هم نباش آخر شب وقتی حیاط خلوت شد خودم براد غذا میارم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸