🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خواهرا یه سوال داشتم من یخچال جهزیه ام رو میخوام بفروشم
یخچال دوقلو بگیرم از یخچالم اصلا استفاده نکردم و فقط کارتن نداره چون
انداختمش دور ایا به عنوان نو فروخته میشه یا دست دوم محسوب میشه ؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
پیر عمو که کلافه شده بود، به یاد جوانیهاش کمری صاف کرد و گفت: من با تو حرفی ندارم پسر جهان خان، بگو یکی از ریش سفیدهای عمارتتون بیاد، اومدیم پای حرف که خ.ون و خ.ونریزی بخوابه پسر جان.
شاپور که معلوم داغ مرگ برادرش هنوز روی دلش تازهست صداش رو بلند کرد و گفت: صد تا عروس هم پیشکش عمارت کنید من از خون برادرم نمیگذرم، خ.ون برادرم رو با خ.ون پسرهات میشورم اسفندیار خان، نمیذارم عمارتت رنگ شادی به خودش ببینه.
بزرگترهای طایفهی ما کلافه سر پا وایساده بودن که جهان خان از عمارت اومد بیرون و با غمی که از توی چشمهاش معلوم بود داد زد: راه رو باز کن شاپور، کسی ندیده مهمان بیاد دم عمارت جهان خان و با بیحرمتی برگرده پسر جان، راه رو باز کنید بیان داخل ببینم حرفشون چیه و خودش جلوتر از شاپور رفت طرف عمارت.
شاپور که راضی به این رفتار جهان خان نبود راهش رو کج کرد طرف آبادی و همینطور که دور میشد داد کشید: من از خ.ون برادرم نمیگذرم و رفت.
با رفتن شاپور، طایفهی ما رفتن طرف عمارت و من دوباره روبندم رو انداختم روی سرم و پشت سر جهان خان، مردها رفتن توی اتاق و جهان خان بدون اینکه سرش رو برگردونده گفت: این دختر رو ببرید اتاق کنجی تا ببینیم تکلیف چیه و با اشارهی یه زنی که درست نمیدیدمش از اسب اومدن پایین و دنبالش رفتم طرف اتاق.
هرچقدر چشم چرخوندم تا شاید دایه یا نهال رو توی عمارت ببینم اما خبری ازشون نبود و بی سر و صدا رفتم داخل اتاق، دلم از بیتابی مثل گنجشک میزد و گوشهام رو تیز کرده بود تا شاید از اتاق مهمانِ جهان خان صدایی به گوشم برسه، اما اتاقی که من توش بودم انقدر از از اتاق مهمان بود که چیزی جز آشوب، مهمان دلم نبود، دلم میخواست هر لحظه با یه داد و فریاد عمارت بهم بریزه و جهان خان، من رو پس بفرسته اما با صدای صلوات مردها که از اتاق مهمان اومد بند دلم پاره شد و اشک نشست توی چشمهام، همونجا بین چند تا ریش سفیدی که خبر از حال دل من نداشتن بختم به خونبسی بریده شده و جهان خان هم رضایت داده بود به این بخت سیاه.
با سر و صداهایی که توی حیاط عمارت بلند شد فهمیدم مردهای طایفه دارن پاشنه ور میکشن برای رفتن و دلم داشت از بیتابی از توی س.ینه بیرون میاومد، تازه داشت باورم میشد که برای همیشه موندگار شدم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
دلم می خواست به رضا بگم همون لحظه از اون جا بره اما نمی تونستم زیر حرف خودم بزنم و خواه ، ناخواه مجبور بودم تا فردا صبر کنم . بدون هیچ حرفی روی زمین نشستم و زیر لب گفتم : نمی دونم چرا این قدر دلشوره دارم . مطمئنی کسی خبر نداره که تو اومدی این جا !
رضا بی رمق جواب داد : اوهوم . مطمئنم .
زیر چشمی نگاهی به رضا انداختم و گفتم : اصلا چی شد که اومدی این جا ؟! تو که تا به حال پات به این روستا نخورده بود چطوری خونه ی حاج مراد رو پیدا کردی ؟!
رضا کمی چشم هاش رو باز کرد و همون طور که زیر چشمی حواسش به من بود گفت : خب معلومه از مردم پرسیدم ! این روستا اندازه ی یه کفه دسته . تا گفتم می خوام برم خونه ی حاج مراد بیست نفر بهم آدرس دادن .
ناباورانه نگاهم رو تو صورت رضا چرخوندم و گفتم : تو که گفتی هیچ کس تو رو ندیده . چطوری از مردم آدرس پرسیدی ؟!
رضا با کلافگی سرش رو بالا آورد و گفت : دنبال چی می گردی مهربانو ؟ از وقتی من اومدم این جا هی دم به دقیقه به یه بهونه ای میای این جا من رو سین جیم می کنی ! مَردم این جا که نمی دونن من بدهی بالا آوردم و فراری ام ! چرا باید ازشون بترسم .
اگر از این زاویه به موضوع نگاه می کردم حق با رضا بود و شک من بی دلیل بود اما هر کاری می کردم و هر چه قدر با خودم کلنجار می رفتم نمی تونستم دلشوره ای که به دلم چنگ می انداخت رو آروم کنم و خودم رو قانع کنم که رضا فقط برای پنهون شدن به خونه ی من اومده باشه هر چند شواهد امر جز این چیز دیگه ای نشون نمی داد و رضا حتی نمی خواست بهادر بفهمه اون اومده این جا ! چه برسه به این که فکر من درست از آب در بیاد و رضا برای قرض گرفتن پو.. ل از بهادر یا حاج مراد به این جا اومده باشه .
هر چی که بود مدت زیادی توی پستو بودم و می ترسیدم مهتاب از خواب بیدار شه و دنبالم بگرده . برای همین از جا بلند شدم و گفتم : اگر دستشویی داشتی همین گوشه کنارها کارت رو بکن . یه وقت نیای توی حیاط ها . از حالا تا آخرهای شب حیاط غلغه ست . نگران غذا هم نباش آخر شب وقتی حیاط خلوت شد خودم براد غذا میارم
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز چهلم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۱۴ روز پنجـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـدای گـمـنـام، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
به سمتم خم شد، با لحنی زهرآلود گفت:
_ نه، پیش اون نبودم. اون دیگه نیست... اون مرده. میفهمی؟
اینو گفت و سریع بلند شد و رفت توی اتاق. جملهی «اون مرده» توی سرم اکو میشد. یعنی تمام اون بی قراریا برای زنی بود که دیگه زنده نبود؟ یا اینم یه دروغ بزرگ دیگه برای فریب دادن من بود؟
چند روز به همین منوال گذشت؛ روزهایی که به سختی میگذشت و من، حبسشده توی اون چهاردیواری، تنها با سایهی سنگین ناصر و خشمهای گاه و بی گاهش سر میکردم. اوضاع نه خوب بود و نه به بدی چند روز پیش؛ ناصر اکثر اوقات سعی میکرد با رفتارهای به ظاهر مهربونش، همهچیز رو عادی جلوه بده. منم با اینکه از درون ازش متنفر بودم، نقش زن مطیع رو بازی میکردم. لبخند میزدم، به حرفاش گوش میدادم و سعی میکردم گاردش رو بیارم پایین تا شاید بتونم کلیدها رو ازش بگیرم، ولی اون تو هوشیارترین حالت ممکن، همیشه کلیدها رو با خودش داشت.
تو این مدت، سکوت خانوادهام از هر چیزی بیشتر عذابم میداد. نه رفت و آمدی، نه خبری؛ انگار کلاً فراموش شده بودم. تعجبم هر روز بیشتر میشد؛ مگه میشد اینقدر بیخیال باشن؟
بالاخره یه روز، وقتی ناصر داشت صبحونه میخورد، با صدایی که سعی میکردم عادی باشه گفتم:
_ ناصر... دلم واسه خانوادهام تنگ شده. میشه برم ببینمشون؟
ناصر قاشق رو گذاشت تو ظرف. نگاهش سرد بود، ولی صداش آروم. خیلی بیتفاوت گفت:
_ نمیشه. همهشون رفتن سفر.
_ سفر؟ کجا؟
_ انگار عروسی خواستگار شیک و پیکت آقا ایرج بوده. رفتن تهران.
با شنیدن حرفش خشم همه وجودم رو گرفت، خشم از خونوادهای که به خاطر آبروی اونا تن به این ازدواج دادم و حالا که من تو این قفس گیر افتاده بودم، اونا خیلی راحت در حال سفر و خوش گذرونی بودن.
ناصر زل زد تو چشمام، انگار داشت از دیدن ناراحتیم لذت میبرد. کمی نگاهم کرد و گفت:
_ چیه؟ نکنه ناراحتی که زنش نشدی؟
_ مزخرف نگو. من اگه ایرج رو میخواستم، همون موقع جواب مثبت میدادم.
ناصر با شنیدن این حرف، یهو قیافهاش عوض شد. اون لبخند مسخره که روی لبش بود، محو شد و جاش رو به یه اخم غلیظ داد.