hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز چهلم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۱۴ روز پنجـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـدای گـمـنـام، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
به سمتم خم شد، با لحنی زهرآلود گفت:
_ نه، پیش اون نبودم. اون دیگه نیست... اون مرده. میفهمی؟
اینو گفت و سریع بلند شد و رفت توی اتاق. جملهی «اون مرده» توی سرم اکو میشد. یعنی تمام اون بی قراریا برای زنی بود که دیگه زنده نبود؟ یا اینم یه دروغ بزرگ دیگه برای فریب دادن من بود؟
چند روز به همین منوال گذشت؛ روزهایی که به سختی میگذشت و من، حبسشده توی اون چهاردیواری، تنها با سایهی سنگین ناصر و خشمهای گاه و بی گاهش سر میکردم. اوضاع نه خوب بود و نه به بدی چند روز پیش؛ ناصر اکثر اوقات سعی میکرد با رفتارهای به ظاهر مهربونش، همهچیز رو عادی جلوه بده. منم با اینکه از درون ازش متنفر بودم، نقش زن مطیع رو بازی میکردم. لبخند میزدم، به حرفاش گوش میدادم و سعی میکردم گاردش رو بیارم پایین تا شاید بتونم کلیدها رو ازش بگیرم، ولی اون تو هوشیارترین حالت ممکن، همیشه کلیدها رو با خودش داشت.
تو این مدت، سکوت خانوادهام از هر چیزی بیشتر عذابم میداد. نه رفت و آمدی، نه خبری؛ انگار کلاً فراموش شده بودم. تعجبم هر روز بیشتر میشد؛ مگه میشد اینقدر بیخیال باشن؟
بالاخره یه روز، وقتی ناصر داشت صبحونه میخورد، با صدایی که سعی میکردم عادی باشه گفتم:
_ ناصر... دلم واسه خانوادهام تنگ شده. میشه برم ببینمشون؟
ناصر قاشق رو گذاشت تو ظرف. نگاهش سرد بود، ولی صداش آروم. خیلی بیتفاوت گفت:
_ نمیشه. همهشون رفتن سفر.
_ سفر؟ کجا؟
_ انگار عروسی خواستگار شیک و پیکت آقا ایرج بوده. رفتن تهران.
با شنیدن حرفش خشم همه وجودم رو گرفت، خشم از خونوادهای که به خاطر آبروی اونا تن به این ازدواج دادم و حالا که من تو این قفس گیر افتاده بودم، اونا خیلی راحت در حال سفر و خوش گذرونی بودن.
ناصر زل زد تو چشمام، انگار داشت از دیدن ناراحتیم لذت میبرد. کمی نگاهم کرد و گفت:
_ چیه؟ نکنه ناراحتی که زنش نشدی؟
_ مزخرف نگو. من اگه ایرج رو میخواستم، همون موقع جواب مثبت میدادم.
ناصر با شنیدن این حرف، یهو قیافهاش عوض شد. اون لبخند مسخره که روی لبش بود، محو شد و جاش رو به یه اخم غلیظ داد.
هدایت شده از حواشی هنرمندان
سلام عزیزان من مامان سه قلوها هستم از اصفهان..
دیدم خیلی هاتون پیام میدین که دوست دارین وزن کم کنین ولی هربار شکست میخورین...
منم بعد زایمان مثل شما بودم با اینکه همش ۲۹ سالمه ولی اندامم شده بود عین زنایی که فقط چربی خوردن شکم طبق طبق
تا ماه پیش تو همین کانال تبلیغ رژیم لاغری و قرص لاغری آقای شاهمرادی رو دیدم با مشورت مدیر کانال اعتماد کردم و رژیمش شروع کردم ...
باورتون نمیشه بعد از خرید و استفاده فقط تو همین یک ماه پنج کیلو وزن کردم .. واااای باورتون نمیشه احساس میکنم طبق های شکمم داره کم میشه😭😭😭😭
خدا خیرشون بده نفسم داره باز میشه انگار سبکی😁😁😁
با اجازه مدیر اینم لینک کانالش 👇
https://eitaa.com/joinchat/1344669016Cba3fb472d8
چون سایه خانم تحقیق کرده تایید میکنه بهتون تخفیف هم میدن😍😍😍
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با احتیاط از در پستو سرکی به بیرون کشیدم و پاورچین پاورچین از پستو بیرون رفتم اما هنوز به نیمه های حیاط نرسیده بودم که با شنیدن صدای سکینه که می گفت : صبر کن ببینم مهربانو سر جام میخکوب شدم و با حال پریشونی به سمتش برگشتم و بریده بریده گفتم : بله خانوم بزرگ . با من کاری داشتی !
همیشه از قیافه ی سکینه بدم می اومد صورتش یک حالت خاصی داشت که نمی شد هیچ چیز رو از چهره ش بفهمی . نه عصبانیتش معلوم بود ، نه خوشحالیش . حتی الان هم نمی تونستم بفهمم من رو دیده یا برای اذیت کردنم من رو یه لنگه پا وسط حیاط نگهداشته !
سکوتش طولانی شده بود و ترسی که تو دلم داشتم ، داشت وادارم میکرد نپرسیده خودم تمام ماجرا رو براش تعریف کنم که بلاخره به حرف اومد و گفت : فردا تو عمارت مهمون دارم . نه خودت از اتاقت میای بیرون ، نه میگذاری بچه ت بیاد بیرون ! فردا رو به زبیده می سپرم غذات رو بیاره توی اتاقت . وای به حالت اگر کسی تو و بچه ت رو ببینه .
از وقتی مهتاب راه رفتن یاد گرفته بود اوضاع همین بود . همیشه وقت هایی که تو عمارت مهمونی بود ما مجبور بودیم تو اتاق بمونیم تا کسی مهتاب رو نبینه . این بار اولی نبود که از سکینه زخم زبون می شنیدم اما نمی دونم چرا هر بار ناراحت می شدم و دلم می شکست ! اما همین که من رو موقع بیرون اومدن از پستو ندیده بود و بعم مشکوک نبود جای شکر داشت و راضیم می کرد برای همین بر خلاف همیشه ذوق زده چشمی گفتم و در برابر نگاه ناباور سکینه با عجله به سمت اتاقم رفتم .
تا آخرهای شب حواسم به حیاط بود تا به محض خلوت شدن برای رضا غذا ببرم . تقریبا تمام چراغ ها خاموش شده بود که به بهانه ی دستشویی رفتن
مقداری غذا و چند تا نون برداشتم و به سمت پستو رفتم .
رضا کنج پستو نشسته بود و سرش رو زانوش گذاشته بود . حقیقتا از دیدنش تو اون حال دلم براش سوخت . غذا رو روی زمین گذاشتم و گفتم : از من می شنوی برو پو.. لت رو از کسی که میگی پو.. لت دستشه ، بگیر و بدهی هات رو بده . من تو همین یک روز جای تو خسته شدم از این پنهون کاری . به خدا از ظهر که تو اومدی این جا من از ترس نصف عمر شدم .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
20.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆تصویب و اجرای قانونی در جمهوری آذربایجان که ورود دانش آموزان و دانشجویان محجبه به مراکز آموزشی را ممنوع کرده است😑
وضعیت بسیار سخت شیعیان آذربایجان و روابط دولت آنها با رژیم صهیونیستی!
این ویدیو رو ببین تا بی پرده و شفاف از حال و روز اینروزهای خواهران و برادرانمون در آذربایجان آگاه بشی...!
هدایت شده از حواشی هنرمندان
🔴 ویدیو رو ببینید و تو گروه ها منتشر کنین 🥲☝️