🌱
.
سلام از اواین رو بهار🍃
یکی از مورد علاقه ترین فصل هاس🌸
عیدتون مبارک 💓
🪴🌸🌻
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۱۲ کودکی 📕 توی همین صداها وبازی ها،صدای پسر ها می آمد که می گف
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۱۳
کودکی 📕
بابای جعفر دماغ باچاقو،بابای علی کتل(چاق)باپیچ گوشتی و بابای صفر سیاه باچنگال.اماتاآقا نیامد تلاش هیچکس کار ساز نبود.بلاخره به هر ضرب وزوری بود دربرابر چشمان بیش از پنجاه نفر تماشاچی درباز شد وزن های همسایه که وقتی ننه بند انداز می آمد،رو میگرفتندومراقب بودند کسی آنهارا سفید آب زده و خوشگل نبیند،درمنظر همه ی همسایه ها نمایان شدند.از آن روز به بعد زن های همسایه از در خانه ما که رد می شدندبیشتر رو می گرفتند و پای ننه بند انداز ازخانه ما بریده شد.لعداز آن دیگه،هروقت ننه بندانداز راتوکوچه میدیدم توی باغچه قائم میشدم.باغچه خیاطمان پراز گل و گیاه بود،هرکس به سلیقه خودش در باغچه حیاط خانه اش درخت میوه و گل و گیاه می کاشت تاشاید تیغ کرمای پنجاه درجه راقابل تحمل کند وسایه بانی در خیاط برای نشستن وعصرانه خوردن و خوابیدن شبانه فراهمکند.آقا شیرهی این باغ راکشیده بود.ازدرخت انگور وانجیروخرماو سیب و گلابی گرفته تا گل های رنگارنگ،دراین باغ کاشته بود.هرلحظه در باغچه حیاطمان گلی درخال شکفتن بود و عطری سرمست کننده در فضای خانه ی کوچکمان می پیچید.خورشید که به وسط آسمان می رسید گل های ناز می شکفتند و گل های آفتاب گردان به او لبخندمی زدند.بارفتن خورشید گل های شب بو و محبوبه شب تمام حیاط و خانه را معطر می کردند.
همیشه لباس کهنه من برتن مترسک هایی بود که نگهبان گل ها ومیوه ها بودند.باورم شده بود این مترسک ها خودمن هستندکه شبانه روز در باغچه مراقبم تاکسی گل هارا نچیند.یک روز بهاری که زیر سایه بان درخت انگور دور سفره صبحانه نشسته بودیم آقا برخلاف همیشه که می گفت: دختر گل نچین،گل هاهم نفس و جون و زندگی دارن،صدازد:
_مصی خانوم برو یه دسته گل خوش عطر وبو بچین وبیار.
احمد و علی آمدندکمک کنند اما آقا دعواشان کرد و گفت: شمابلدنیستین.باغچه رو خراب می کنین.
چنان سرگرم گل چیدن شده بودم که وقتی دسته گلم را کامل کردم دیدم همه رفته اندوفهمیدم که گل،نخود سیاه بوده و دور سفره جز شبنم های سیاه پالایشگاه که همیشه مهمان ما بودندکسی نیست.
بیرون دویدم و دویدم احمدوعلی و محمد ویلمان لباس های عیدشان را پوشیده اند وبا آقا عزم جایی هستند.همسایه روبه آقا کرد و گفت: مشدی عجله کن بچه ها منتظرند،به گرما نخوریم.
دسته گلم راانداختم وتوی دامن مادرم گریه کردم که مراهم باخودشان ببرند.
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۱۳
🚨 کپی باذکر منبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
969K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱خدایا آرزوهای مان محال نیست ، اجابتت را می خواهد ...
#نور_الهی
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
🌱خدایا آرزوهای مان محال نیست ، اجابتت را می خواهد ... #نور_الهی 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eita
🌻
خدایا به بزرگی خودت قسم 🥺
ظهور آقا امام زمان مون رو برسون🪴🤲
این آروزی ماست🌱🕊
.
✨
آرامش اونجاست که هیچ اصراری موندن و هیچ اجباری بر رفتن کسی نکنیم...!
👌
این خوک ها اصلا نمیمیرن فقط یه زخم جزئی برمیدارن
مادرشون بوس میکنه خوب میشه
دوباره برمیگردن تو سوراخ موش هاشون ....
🐷→🇺🇸
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۱۳ کودکی 📕 بابای جعفر دماغ باچاقو،بابای علی کتل(چاق)باپیچ گوشت
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۱۴
کودکی 📕
اما این بار مثل همیشه نبود که اقا اول ازهمه مرا صدا میزد وراهم می انداخت و میگفت:« این دختر توجیبی باباشه.»
دعوام کرد و نهیبم زد.وقتی رفتم توی کوچه،دیدم ماشین خبر کرده اندو همهی پسر هاراهم می خواهندببرند.صدای فریادم بالاتر رفت اما فایده ای نداشت.هیچکس به من توجهی نداشت. تندوتندبچه هاراسوار کردند وبی اعتنا به دست وپا زدن من ماشین دیزلی را راه انداختند ورفتند.
من هم ازسرلج دوتا سنگ برداشتم وباهمهی بغضم به طرف شیشهی ماشین پرتاپ کردم.اگرچه دلم می خواست شیشه ماشین بشکند اما زورم نرسید.مادرم همه گل ها ا دسته کرده بود واز راز ورمز گل هاوعطر آنها برایم می گفت.اما من هرچند لحظه یکبار یادبچه ها می افتادم و ازمادرم می پرسیدم: این ها همه باهم کجارفتند؟؟
من هم دلم میخواست لباس عیدم را بپوشم و سوار ماشین شوم.از آنجا که خانه ی ما پراز پسر بود،من وفاطمه،اجازه نداشتیم دامن بپوشیم وهمیشه لباسمان بلوز وشلوار بود.مادرم برای اینکه مراآرام کند اجازه دادبلوز وشلوار عیدم رابپوشم.من هم لباس هایم را به سرعت پوشیدم وبرای اینکه برگشتن انها را زودتراز همه ببینم،رفتم وکنار در چمباتمه زدم و چشم به راه دوختم.باشنیدن صدای هرماشینی گردن می کشیدم تابرگشتن آنهارا ببینم.پاهایم خسته شده بود ولی ازترس کثیف شدن شلوارم،جرأت نمیکردم روی زمین بشینم.پیش خودم فکر می کردم شاید بخواهند گروه گروه بچه ها را به میهمانی ببرندومرانوبت بعد می برند.برای همین باعجله به سمت خانه زری دویدم.
اوهم لباس های عیدش را پوشیده بود.خوشحال شدم وپیش خودم گفتم:چه خوب! همه باهم میرویم.
آبجی فاطمه دسته گلی را که چیده وبه گوشه ای پرتاب کرده بودم دستم داد.مادرم گفت: هروقت ماشین رادیدی وبچه ها اومدن به جای اون سنگی که دنبالشون انداختی با گل به استقبال شون برو.
زمان ومکان کش می آمدند.چندین بار تاسر خیابان رفتم و برگشتم.مادرم را کلافه کرده بودم بس که ازاومی پرسیدم: پس چرا نرسیدن؟؟
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۱۴
🚨کپی باذکر منبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋