eitaa logo
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
316 دنبال‌کننده
451 عکس
139 ویدیو
1 فایل
دلورانه 🪴 اینجا کنار همدیگه کتاب میخونیم📚 ترجیحا زندگی نامه شهدا💚 روزمـرگـی‌هـا،لبـخنـدهـا و رنـگ‌هـای زنـدگـی مـن 🩷 انگـیزشـی وحالِ خوب💕✨ لحظه هایی برای آرامش دل💓 به رنگ خدایی🫀 کپی❌باذکرمنبع✅ 🕊️تولد:۶/اسفند/۱۴۰۴🪽 جانِ‌دل👇: @adminsolindora
مشاهده در ایتا
دانلود
شبتون بخیر 🌙💕✨..»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۲۰ کودکی 📕 حالا از باغچه حیاط که پژمرده شده بود تا مرغ و خروس
📚 کودکی 📕 سال تحصیلی باهمه سنگینی وفشار و فراقی که داشت به پایان آمد و زمان گرفتن کارنامه رسید. کریم کارنامه همه‌ی بچه هارا گرفت ومارا به خرج خودش برای بستنی خوردن به شکرچیان ادیبی دعوت کرد. فقط رحمان بامانبود. او سرسختانه به کار نانوایی چسبیده بود. آن روز هرچه پرسیدم چرا رحمان نیامده،کسی چیزی نگفت. کریم نمی خواست طعم و مزه‌ی بستنی در کام ما تلخ شود اما بعد ها شنیدیم که باهاش دعوا کرده که : لامصب این همه تجدیدی رو چطوری بار میکنی!! فقط نقاشی و ورزش تجدید نشدی که اونم حتما در حقت ارفاق کردن. وقتی کارنامه ات رو گرفتم،حتی نمی شناختت. منو باتو عوضی گرفتن،یه پس گردنی کرم خوردموبالگد از مدرسه پرتم کردن بیرون. اینم پاداش برادر رحمان بودن وبرادر تنبل داشتن. آن سال کریم و رحیم و آبجی فاطمه خیلی سعی کردندرحمان را پای درس وکتاب بنشانندتا به قول خودشان یک قطار تجدیدی را پشت سر بگذارد اما اصلا گوشش بدهکار نبود. آقا خوب حساب کلاس های درسمان را داشت. بچه ها نمی خواستند در غیاب او کسی در جا بزند. اما رحمان لای هیچ کتابی را باز نکرد و شهریور هم از راه رسیده بود. او حتی نمیپرسید الان چه ماه و روزی است وامتحان ها از کی شروع می شود. کریم که احساس مسئولیت بیشتری داشت تصمیم گرفت همه درس هارا جای رحمان امتحان بدهد ولی کسی در جریان این تصمیم نبود. فقط خودش و رحیم می دانستند و یک‌کمی هم من باخبر شده بودم. یکبار شنیدم که می گفت:« ما که جاش چک و لگد رو خوردیم، خودش هم که اصلا آفتابی نشده که کسی بشناسدش، پس بسم الله ا....» 📚 🚨کپی باذکر منبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷 سال‌ها بعد که مشتی خاک از کشورت شدی باران که میزند، بویی به مشام خواهد رسید؛ کاش، بوی عشق به وطن بلند شود نه خیانت و ذلت... ♥️ @Delooraneh🔮
🪴 گفتم که مُردم از غم و گفتی به حرف نیست!🌱 ای کاش من حریفِ زبانِ تو می شدم🍃 @Delooraneh💕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌳 یقولون القلوب عند بعضها انا اشتقت لك انت حسیت؟ «می‌گویند دل‌ها به هم وصل است، دلم برایت تنگ شده بود، حس کردی؟» - عربیات🌱 🌿 🏡 @Delooraneh🍃
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۲۱ کودکی 📕 سال تحصیلی باهمه سنگینی وفشار و فراقی که داشت به پای
📚 کودکی 📕 شب قبل کریم و رحیم رفتندسید عباس و به تعداد تجدیدی هایش هفت شمع روشن کردند و نذر کردند بعداز هر امتحان،تاآهر امتحانات هرشب هفت شمع روشن کنند. همه چیز به خوبی پیش می رفت. کریم هرروز که می آمد خوشحال و سرحال می گفت عالی بود. رحمان هم شب ها خسته و درمانده از نانوایی می آمد و می خوابید وصبح زود دوباره سر کار می رفت وتقویم زمان را گم کرده بود. در غیاب پدر،رحمان بیشتر از همه‌ی ما زیر بار مشکلات کمر خم کرده بود. رحمان نانده بود با مسئولیت خانه. از نظر عاطفی رحمان به پدر خیلی وابسته بود وندیدن پدر برایش سخت. کریم هم می گفت: به روش نیارین تاببینم کی از رو میره وسراغ درس و کتاب رو‌می گیره. ما می خواهیم آقا ناراحت نشه. همه چیز خوب پیش می رفت تا روز آخر که امتحان جغرافیا بود. کریم می گفت: در جلسه روی صندلی نشسته بودم و منتظر توزیع برگه های امتحان بودم که یهو دیدم رحمان از دور می آد. دک در ورودی اسم و فامیلش رو‌پرسیدن و اونو به سمت صندلی خودش هدایت کردن. آقای رحمتی که مدیر بودو من روز گرفتن کارنامه،یه چک و اردنگی ازش خورده بودم،مثل اینکه با قیافه من آشنا تر بود. با رحمان اومد بالای سرم،دیدمن روی صندلی نشستم. از رحمان پرسید: پسر اسمت چیه؟؟ جواب نداد. دوباره پرسید. مات و مبهوت به من نگاه کرد وبازم جواب نداد. از من پرسید اسمت چیه؟؟ گفتم: عبدالرحمان آباد. یک باره گوش رحمان رو گرفت و به بیرون پرت کرد. دست و پاش رو به میله‌ی وسط حیاط بستن. با ترکه‌ی نخل به دست و پاش می زدن و آقای رحمتی با صدای بلند می گفت: ای متقلب!! می خواستی به جای عبدالرحمان آباد وارد جلسه‌ی امتحان بشی؟؟ تا اونجا که کتفش باز می شد ترکه رو بلند می کرد وروتن وبدن رحمان پایین می آورد. بعداز کلی کتک کاری رحمان را به اداره آموزش و پرورش تحویل دادند. یکی از بستگان نزدیک ما آقای گنجه ای که از مسئولین آموزش و پرورش بود و خانواده،کریم و رحمان را به خوبی می شناخت،وقتی موضوع را فهمید؛ چون می دانست کریم شاگرد زرنگ ودرس خوان ورحمان بازیگوش واهل کار ومعاش است،برای رحمان به جرم اینکه می خواسته به جای کس دیگری وارد جلسه امتحان شود با یک فامیل جعلی وساختگی پرونده سازی می کندوبعد هم بع. هم پرونده به فراموشی سپرده می شود. رحمان آن سال با تلاش های کریم با معدل بالا قبول شد اما سال بعد درجازد. 📚 🚨کپی باذکر منبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋