eitaa logo
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
314 دنبال‌کننده
451 عکس
139 ویدیو
1 فایل
دلورانه 🪴 اینجا کنار همدیگه کتاب میخونیم📚 ترجیحا زندگی نامه شهدا💚 روزمـرگـی‌هـا،لبـخنـدهـا و رنـگ‌هـای زنـدگـی مـن 🩷 انگـیزشـی وحالِ خوب💕✨ لحظه هایی برای آرامش دل💓 به رنگ خدایی🫀 کپی❌باذکرمنبع✅ 🕊️تولد:۶/اسفند/۱۴۰۴🪽 جانِ‌دل👇: @adminsolindora
مشاهده در ایتا
دانلود
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۲۱ کودکی 📕 سال تحصیلی باهمه سنگینی وفشار و فراقی که داشت به پای
📚 کودکی 📕 شب قبل کریم و رحیم رفتندسید عباس و به تعداد تجدیدی هایش هفت شمع روشن کردند و نذر کردند بعداز هر امتحان،تاآهر امتحانات هرشب هفت شمع روشن کنند. همه چیز به خوبی پیش می رفت. کریم هرروز که می آمد خوشحال و سرحال می گفت عالی بود. رحمان هم شب ها خسته و درمانده از نانوایی می آمد و می خوابید وصبح زود دوباره سر کار می رفت وتقویم زمان را گم کرده بود. در غیاب پدر،رحمان بیشتر از همه‌ی ما زیر بار مشکلات کمر خم کرده بود. رحمان نانده بود با مسئولیت خانه. از نظر عاطفی رحمان به پدر خیلی وابسته بود وندیدن پدر برایش سخت. کریم هم می گفت: به روش نیارین تاببینم کی از رو میره وسراغ درس و کتاب رو‌می گیره. ما می خواهیم آقا ناراحت نشه. همه چیز خوب پیش می رفت تا روز آخر که امتحان جغرافیا بود. کریم می گفت: در جلسه روی صندلی نشسته بودم و منتظر توزیع برگه های امتحان بودم که یهو دیدم رحمان از دور می آد. دک در ورودی اسم و فامیلش رو‌پرسیدن و اونو به سمت صندلی خودش هدایت کردن. آقای رحمتی که مدیر بودو من روز گرفتن کارنامه،یه چک و اردنگی ازش خورده بودم،مثل اینکه با قیافه من آشنا تر بود. با رحمان اومد بالای سرم،دیدمن روی صندلی نشستم. از رحمان پرسید: پسر اسمت چیه؟؟ جواب نداد. دوباره پرسید. مات و مبهوت به من نگاه کرد وبازم جواب نداد. از من پرسید اسمت چیه؟؟ گفتم: عبدالرحمان آباد. یک باره گوش رحمان رو گرفت و به بیرون پرت کرد. دست و پاش رو به میله‌ی وسط حیاط بستن. با ترکه‌ی نخل به دست و پاش می زدن و آقای رحمتی با صدای بلند می گفت: ای متقلب!! می خواستی به جای عبدالرحمان آباد وارد جلسه‌ی امتحان بشی؟؟ تا اونجا که کتفش باز می شد ترکه رو بلند می کرد وروتن وبدن رحمان پایین می آورد. بعداز کلی کتک کاری رحمان را به اداره آموزش و پرورش تحویل دادند. یکی از بستگان نزدیک ما آقای گنجه ای که از مسئولین آموزش و پرورش بود و خانواده،کریم و رحمان را به خوبی می شناخت،وقتی موضوع را فهمید؛ چون می دانست کریم شاگرد زرنگ ودرس خوان ورحمان بازیگوش واهل کار ومعاش است،برای رحمان به جرم اینکه می خواسته به جای کس دیگری وارد جلسه امتحان شود با یک فامیل جعلی وساختگی پرونده سازی می کندوبعد هم بع. هم پرونده به فراموشی سپرده می شود. رحمان آن سال با تلاش های کریم با معدل بالا قبول شد اما سال بعد درجازد. 📚 🚨کپی باذکر منبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥حرکات و صداهای عجیب و غریب خاخام‌های یهودی برای پایان جنگ و حملات ایران به اسرائیل! _ _ _ ✍شانسُ ببین آخه، از دشمن شانس نیاوردیم بسم الله 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
🍋 آخرم آخوند، آریایی‌تر همه‌تون درومد با حمله به اعراب و یهودیا 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴پشت صحنه‌ اعلام پیروزی های ترامپ😅 ‌ ‌ 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
752.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 راننده اتوبوس های شهرمون هم چون شیفت دارن و نمی تونند بیان تو تجمعات اینجوری از خجالت مردم در میان 😅 ماشاالله راننده اتوبوس قصه ما هم یه پا لیدر تجمعات 🌹حال خوب با قصه خوب @Delooraneh🚌
📝 زمان بی کرانه را توباشمار عمرما مسنج به پای او دمی‌ست این درنگ ودردورنج به سان رود که در نشیب دره سربه سنگ می زند رونده باش امیدهیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش❤️‍🩹 «هوشنگ ابتهاج » تکه هایی از یک کل منسجم 📘 @Delooraneh🖇
شبِت‌خوش‌رفیقِ‌جان🌙✨🪞
✋🌹 💚 🥀 در قیامت هم بهشت من تویی یابن الحسن 🌼 خوب می دانی که رضوانی ندارم جز خودت 💚 آرزویم کربلا رفتن به همراه شما است 🌼 همسفر تا کوی جانانی ندارم جز خودت 🤲 @Delooraneh
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۲۲ کودکی 📕 شب قبل کریم و رحیم رفتندسید عباس و به تعداد تجدیدی
📚 کودکی 📕 باآمدن پاییز،آقا از بیمارستان مرخص شد ومدتی درمنزل تحت مراقبت بود وحال و هوای خانه دوباره رونق گرفت. تا مدت ها ما میگفتیم و او میشنید. بعضی وقت ها ساکت می شد ودر خودش فرو می رفت و بعضی وقت ها می خندید. به همین راضی بودیم. همین که آقا بود واورا نی دیدم برایم کافی بود. دلم میخواست دوباره بلند می شد و می ایستاد تا دختر تو جیبی بابا از جیبش نخودچی کشمش بردارد. دوست داشتم دوباره بین گل های باغچه بایستد وگل هارا هرس کند.اما آقا بعداز اینکه من و احمد وعلی برای آخرین بار جیب شلوارش را پاره کردیم، تا سال ها نتوانست سرپای خودش بایستد تا ما به جیب هایش حمله ور شویم. بعدازینکه حالش بهتر وکمی رو به راه شد از آنجا که باکارکنان بیمارستان ایاغ شده بود،دیگر از بیمارستان جدا نشد. بیمارستان محل کار و خانه‌ی دومش شده بود. انگار زمانی که در بیمارستان بود کارکنان بیمارستان برایش حکم خانواده اش را پیدا کرده بودند. گاهی صندلی اش را جلوی در ورودی بیمارستان می گذاشت و برای کارکنان شعر حافظ و مولانا می خواند و گاهی هم مشغول کاشتن گل و آبیاری درختان و گیاهان بیمارستان بود.ماهم از کنار بیمارستان که رد می شدیم برایش دست تکان می دادیم. آقا به بچه ها گفته بود وقت مدرسه کسی سرکار نرود اما تابستان هرکس می خواهد می تواند برود کار کند و خرج زمستانش را در بیاورد. رحمان با آن همه تنبیه غیر منصفانه مثل خروس جنگی شده بود وبا همه کشتی می گرفت. استعداد بی نظیری در شعر و ادبیات داشت. بعداز سیکل ( نهم دبستان) وارد رشته ادبیات شد. با هر نوع شعری آشنا بود. شعر نو،شعرقدیم و شعرهای مقبول خودش،بند تنبونی ونوحه. صدای خوبی هم داشت وحنجره طلایی فامیل و محله بود. همه نوع شعری میخواند. باهر سازی هم آواز بود. آنقدر صدایش گرم بود که گاهی درمراسم عزا ازخودش شعر و قافیه در می آورد وهمه را می گریاند. در جشن ها مجلس دار می شد وهمه را می خنداند. ا۲لا چشم هاش حس و حال خاصی داشت. در ایام عاشورا که همیشه در خانه‌ی بی بی روضه امام حسین بر پابود. یادم می آید یکی از شب های دهه عاشورا که نوحه خوان دیر کرده قود،مردم منتظر بودند وبی بی هم شدیداً کلافه شده بود و میکروفون بیکار یک گوشه افتاده بود، یکباره دیدیم رحمان پشت میکروفن دم گرفته وباسوز و‌گداز دشتی میخواند: _ابن سعدلئیم،افتاد تو حلیم یزید آمد درش آورد نشاندش رو‌گلیم... مردم هم گرم و محکم به سینه می زدندوبااو هم صدا شده بودند. 📚 🚨کپی باذکر منبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋