𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
آه ناستنکا، من آرامم. ناراحت نباش، چیزی نیست. این ها فقط اشک است، خشک میشوند. _شب های روشن|فئودور دا
دیگر نه شاد بودم نه ناشاد.
این نیز بگذرد.
این تنها کلمه ای است که در دوزخ آدمیان به درستی آن رسیده ام.
این نیز بگذرد.
امسال بیست و هفت ساله ام. موهایم سفید تر شده. بیشتر مردم مرا با چهل ساله ها اشتباه میگیرند.
_نه آدمی|اوسامو دازای
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
منظورت چیه که سلیقه موسیقی مهم نیست؟ فکر کن 505 براش فقط یه عدده
منظورت چیه که سلیقه موسیقی مهم نیست؟
فکر کن هیچ وقت ویگن گوش نکرده
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
دیگر نه شاد بودم نه ناشاد. این نیز بگذرد. این تنها کلمه ای است که در دوزخ آدمیان به درستی آن رسیده ا
خیلی خوب بود اگر اصلا به چیزی فکر نمیکردم.
صبح خاکستری|اوسامو دازای
وقتی برایش از دردهایم میگفتم با دستانش دستانم را در آغوش کشید،
احساس میکردم که خودم دستم را گرفته بودم، اما خودی که از من قوی تر بود. .
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
"تک شاخه رزِ سرخ"
براش گل خریده بود. تک شاخه رزِ سرخ. درست مثل قرارِ همیشگیشون.
دیشب دوباره بحثهای بیفایدهشون باعث شد دعوا بالا بگیرد و هردوشون مرزهای زیادی رو رد کنند. اما اون اینطور فکر میکرد؛ بحثها برای اون الکی بود. اینطور که به نظر میاومد، برای مری اینطور نبود.
از دیشب خونه نرفته بود و با مری حرف نزده بود. بالاخره تصمیمش رو گرفت و رفت سراغ تک شاخه رزِ سرخ.
با خودش فکر میکرد مری زیادی سخت میگیره. اما مری فقط خسته شده بود. این همیشه مری بود که کوتاه میاومد و همهچیز رو فراموش میکرد، همیشه بیخیال چیزهایی میشد که براش مهم بودند. اما مری فقط خسته بود.
به سمت خونه که راه افتاد، آهنگی پخش شد که اولین بار که مری رو دیده بود باهم گوش کرده بودند. صدای ضبط رو بیشتر کرد. بوی رز سرخ تمام ماشین رو پر کرده بود. لبخندی کنج لب هاش نشست.
با خودش فکر کرد از دیشب که با مری حرف نزد چقدر دلتنگش شده. سریعتر حرکت کرد.
در رو که باز کرد، خونه به طرز عجیبی ساکت بود. از اتاق فقط صدای شیر آب میاومد. لبخندی روی لباش نشست. مری خوب بود.
_مری، من اومدم! مری!
چند لحظهای گذشت ولی همچنان جوابی نیومد. با خودش گفت شاید همچنان ناراحته. گرامافون رو روشن کرد و دوباره همون آهنگ رو گذاشت. صدای گرامافون رو زیاد کرد تا مری بشنوه.
_مری آهنگ موردعلاقت رو گذاشتم!
با صدای تقریبا بلندی گفت که مری بشنوه.
تک شاخه رزِ سرخ رو روی میز گذاشت و شمعهایی که باهم درست کرده بودند رو روشن کرد و منتظرش نشست. چند ساعتی گذشت و از خستگی خوابش برد. مری همچنان نیومده بود و هنوز صدای آب میاومد.
_مری، حالت خوبه عزیزم؟
صدای جریان ملایم آب...
_مری...
رزِ سرخ رو برداشت و بالاخره در رو باز کرد. درجا خشکش زد.
خون کف اتاق که کمکم سرد شده بود، به استقبال پاهاش رفت. رز سرخ داخل خونِ مری غرق شد. تازه فهمید فریادی که همه همسایهها رو دم خانه کشیده بود، صدایِ خودش بود!
__________
_وقتی آوردینش این برگه توی دستش بود.
پرستار تکه کاغذ را به همسایه داد:
"جانِ عزیزم،
الان که اینجایی همهچیز تموم شده و خیلی وقته کار از کار گذشته. فقط میخواستم بدونی که این بار مثل همه بحثهامون الکی نبود جان، نبود. خودت هم میدونی نبود. دیشب تا صبح بیدار موندم و منتظر، چشم دوختم به در. منتظر تنها کسی بودم که توی زندگی داشتم اما اونم ترکم کرد. تو آخرین نفری بودی که فکر کردم روزی قراره از دستش بدم جان. حرفهام رو گذاشتم از دیوارهای خونه بپرسی. اونا موندن و گوش کردن.
همیشه دوستت دارم، تک شاخه رزِ سرخ!"
اما جان دیگه هیچوقت قرار نیست این نامه رو بخونه. .