𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
از میان اشکهایت
نوری جوانه میزند.
در دل تاریکی،
ریشههایی آرام میدواند
و به سمت روشنایی قد میکشد.
هر قطره اندوه
بارانی میشود
برای سبز شدنِ فردا.
شاخههایم دورت حلقه میزنند
نه برای اسارت،
برای پناه.
تو بذر امیدی
در خاک خاموشِ وجودم،
زمینی که پیش از تو
رویای روییدن نداشت.
اکنون پیچکی روشن
در جانم جاریست
و زندگی
دوباره نفس میکشد.
این رویش
آغاز نور است. .
_سین.کاف
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
خوب، که چه؟ چه فرقی میکند؟ هر چه میخواهد بشود. مرگ، بله، مرگ! آنها هیچ یک از حال من خبر ندارند و
"مقاومت ممکن نیست. اما ای کاش میفهمیدم اینها برای چیست؟ اما نمیشود فهمید. اگر میشد گفت که من در زندگی به راهی نابایست رفتهام مشکل قابل توضیح بود." اما چون زندگی خود را باز میپیمود که سراسر به قاعده و با درستی و شایستگی و احترام گذشته بود، می گفت: "ولی چطور میتوان چنین چیزی پنداشت؟ چنین چیزی را نمیشود پذیرفت!" و پوزخندی بر لبانش ظاهر میشد، لبخندی تمیخر آمیز، گفتی کسی ممکن بود لبخندش را ببیند و فریب آن را بخورد.
"نه، هیچ جور نمیشود توضیح داد: این عذاب و مرگ برای چه؟"
_مرگ ایوان ایلیچ|لئو تولستوی
هدایت شده از «یه نورِ کوچیک»
ممنون میشیم کانال ما رو به دوستان و آشنایان معرفی کنید.🙏
@ye_noore_koochik
https://daigo.ir/secret/763841412
سلااااامم سلاااامممم✨
[بیایید از روزتون تعریف کنید]
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
"نامهای که هرگز نرسید"
هر شب ساعت ده نامه را از زیر بالش بیرون میآوردم. کاغذ زرد شده بود و گوشههایش تا خورده بود؛ اما دستخطش هنوز زنده بود.
"اگه روزی من نبودم بدون که نرفتم، فقط دیر کردم."
همین و فقط همین.
سالها بود که میخوندمش و منتظر میموندم. منتظر اینکه این "دیر کردن" تموم بشه. منتظر اینکه دوباره بیاد و بگه "اینم یه چای قرمز برای یه خانم خوشگل!"
هیچوقت نفهمیدم چرا اون شب رفت و فقط این نامه رو گذاشت. بدون خداحافظی و هیچ توضیحی. فقط من موندم و من و نامه.
همه میگفتن: اون دیگه هیچ وقت بر نمیگرده .
اما من میدونستم که همه اینها دروغه. یه دروغ بزرگ شاخدار. اون آدمی نبود که با یه جمله بره! اون آدمی که من سالها با عمق وجودم باهاش زندگی کردم.
هر روز به ایستگاه قطار میرفتم. روی همون نیمکت سرد کنار ریل قطار مینشستم. قطارها میاومدن و میرفتن، مسافرها سوار و پیاده میشدند؛ اما اون نیومد.
سالها گذشت. ایستگاه عوض شد.
قطارها سریعتر و بی رحمتر از ایستگاه رد میشدند؛ اما من هنوز منتظر بودم.
یه روز پیرمردی کنارم نشست. اون رو دیدم که مدت طولانی منتظر من نشسته بود. برام آشنا بود اما نمیتونستم اون رو به یاد بیارم.
_منتظر کسی هستی دخترم؟
لبخند زدم.
_آره. قراره برگرده.
نگاهم کرد. نگاهش عجیب بود. نگاهی که میخواست حقیقت تلخی رو بگه.
_دخترم این ایستگاه بیست ساله بسته شده!
قلبم لرزید. یعنی چی؟
_چی؟
_اینجا دیگه ایستگاه نیست؛ فقط خرابههای اونه. قطاری سالهاست از این مسیر رد نمیشه.
به اطراف نگاه کردم. تمام ریلها زنگ زده بودن. ساختمون نیمهخراب شده بود. تابلوی شکستهای افتاده بود گوشهی زمین.
اما همهی این سالها، من کجا منتظر بودم؟
با صدای لرزون گفتم:
_پس من هر روز چی میدیدم؟
پیرمرد آهی کشید.
_دخترم، تو هر روز توی قبرستون قدیمی شهر مینشستی.
دنیا دور سرم چرخید. همه چیز در نظرم عوض شد.
_اینجا زمانی حادثهی قطار شد. همهی مسافرا مردن.اسمهاشون هنوز روی سنگهاست.
دستم میلرزید.
— اسمهاشون. .اسم اون که منتظرشم؟
پیرمرد آرام گفت: اولین سنگ کنار درخت کاج.
بلند شدم و رفتم سمت سنگ کنار درخت کاج.
روی سنگ نوشته بود:
"درگذشته: همان شبی که نامه نوشته شد."
پاهایم سست شد. نه، نه این نمیتونست حقیقت داشته باشه.
پایینتر، خط کوچکی حک شده بود:
"جسد هرگز پیدا نشد."
همه چیز روشن شد. او نرفته بود. او هرگز "دیر" نکرده بود. او همان شب . . رفته بود.
و من بیست سال، هر روز کنار مردهها منتظر زندگی نشسته بودم.
منتظر زندگیای که از دست رفته بود. نامه از دستم افتاد. باد آن را برگرداند. پشتش جملهای بود که هیچوقت ندیده بودم. چطور هیچ وقت این طرف نامه را ندیده بودم؟ "اگر این را میخوانی، یعنی من دیگر برنمیگردم؛ اما تو هنوز منتظری." _سین.کاف