𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
از میان اشکهایت
نوری جوانه میزند.
در دل تاریکی،
ریشههایی آرام میدواند
و به سمت روشنایی قد میکشد.
هر قطره اندوه
بارانی میشود
برای سبز شدنِ فردا.
شاخههایم دورت حلقه میزنند
نه برای اسارت،
برای پناه.
تو بذر امیدی
در خاک خاموشِ وجودم،
زمینی که پیش از تو
رویای روییدن نداشت.
اکنون پیچکی روشن
در جانم جاریست
و زندگی
دوباره نفس میکشد.
این رویش
آغاز نور است. .
_سین.کاف
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
خوب، که چه؟ چه فرقی میکند؟ هر چه میخواهد بشود. مرگ، بله، مرگ! آنها هیچ یک از حال من خبر ندارند و
"مقاومت ممکن نیست. اما ای کاش میفهمیدم اینها برای چیست؟ اما نمیشود فهمید. اگر میشد گفت که من در زندگی به راهی نابایست رفتهام مشکل قابل توضیح بود." اما چون زندگی خود را باز میپیمود که سراسر به قاعده و با درستی و شایستگی و احترام گذشته بود، می گفت: "ولی چطور میتوان چنین چیزی پنداشت؟ چنین چیزی را نمیشود پذیرفت!" و پوزخندی بر لبانش ظاهر میشد، لبخندی تمیخر آمیز، گفتی کسی ممکن بود لبخندش را ببیند و فریب آن را بخورد.
"نه، هیچ جور نمیشود توضیح داد: این عذاب و مرگ برای چه؟"
_مرگ ایوان ایلیچ|لئو تولستوی
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
با من از خطر حرف نزن؛ من وقتی شش سالم بود بابام سیم برق داد دست سیمو لخت کنم
[برادر سیم داده با دندون لخت کنم]