eitaa logo
| دو خط شهدا |
916 دنبال‌کننده
179 عکس
35 ویدیو
31 فایل
تاملى كوتاه بر سخنان شهدا دیگر کانال های ما @Photo_Mazhabi @Do_khatRoze @Dokhat_Agha @Dokhat_Emam ارتباط با ادمین : ؟ کپی به شرط صلواتی هدیه به شهدا تبادل نداریم!🚫 تأسیس 14 شهریور 1399
مشاهده در ایتا
دانلود
. عصر یڪے از روزهاے عملیات خیبر بود و ما در جزیره مجنون. پل را تصرف ڪرده بودیم. من مجروح شده بودم. حمید را دیدم ڪه داشت نیروها را هدایت می‌ڪرد. یادش افتاد نماز ظهرش را نخوانده. سریع وضو گرفت، آمد قامت بست و جایے نماز خواند ڪه در تیررس بود و امڪان داشت فاجعه اتفاق بیافتد، اما چنان با طمانینه و آرامش نماز می‌خواند ڪه من دردم را فراموش ڪرد و به او خیره شده بودم. حتے وقتے هم ڪه روے برانڪارد گذاشتنم تا ببرنم، برگشته بودم و به نماز خواندن حمید نگاه می‌ڪردم. ▪️ @Dokhat_shohada
باید شهید شد ... مُردَن حق مان نیست .... ! ▪️ @Dokhat_shohada
. حاج حسین مے خواست بره فاو. ماشین رو برداشت و رفت. ساعتے بعد دیدم پیاده داره بر مے گرده. گفتم: چے شده؟ چرا نرفتے؟ ماشینت ڪو؟حاجے گفت:داشتم رانندگے مے ڪردم ڪه اطلاعیه اے از رادیو پخش شد؛ مثل اینڪه مراجع تقلید فرمودند رعایت نڪردن قوانین راهنمایے و رانندگے حرامه، منم یک دستم قطع شده و رانندگے ڪردنم خلاف قانونه. تا این حڪم شرعے رو شنیدم، ماشین رو زدم ڪنار جاده وبرگشتم به راننده پیدا ڪنم ڪه منوتافاوببره ... ▪️ @Dokhat_shohada
. از ۴ دانشگاه فرانسه براشهید زین الدین دعوتنامه اومد. یه شب رفت تهران تابا دوستش ڪه از پاریس اومده بود، مشورت ڪنه ببینه چه چیزایے برا تحصیل نیازه تا با خودش ببره. دوستش گفت: من 3 ساله ڪه اتوے پاریس درس میخونم. یه روز رفتم خدمت امام خمینے (ره)، ایشون فرمودند: برگردید ایران، اونجا بیشتر به وجودتون نیازه... آقامهدے تا این رو شنید از رفتن به پاریس منصرف شد. موند ایران و با شرڪت در تظاهرات، برا پیروزے انقلاب تلاش ڪرد ▪️ @Dokhat_shohada
. ترکشی به سینه اش اصابت کرده بود پزشکان باید آخرین عمل جراحی رو روی بدنش انجام میدادند. اما بلند شد تا برگرده جبهه. گفتند: آقای کشوری! بمان تا عمل آخرانجام بشه. گفت: وقتی اسلام درخطر باشه این سینه رونمی خواهم... ▪️ @Dokhat_shohada
عید نوروز شهدا ▪️ @Dokhat_shohada
خوش آن دمی که بهاران قرارمان باشد ظهور مهدی زهرا بهارمان باشد ... عید تان مبارک باد🌹 ▪️ @Dokhat_shohada
. نمے دونستم هر وقت مے خواد بره مدرسه وضو مے گیره. چند بار دیدم ڪه توے حیاط مشغول وضوگرفتنه. بهش گفتم: مگه الان وقت نمازه ڪه دارے وضو مے گیرے؟ گفت: مادر جون.مدرسه عبادتگاهه، بهتره انسان هر وقت مے خواد بره مدرسه وضو داشته باشه ▪️ @Dokhat_shohada
شهید نشے مے میری... ▪️ @Dokhat_shohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یکم فروردین زاد روز حاج قاسم سلیمانی عید امسال چقدر جای تو بین ما خالیست ... ▪️ @Dokhat_shohada
. صبح ها قبل از اینکه بره سر کار، قرآن می خواند یک روز قرآنش روخواند ولباس هایش روپوشید تا به محل کارش بره. گفتم: نمی خواهید صبحانه بخورید؟ جواب داد: وقت ندارم ، دیرم شده.گفتم خب شماقراتتان رو می توانید در محل کارتون بخوانید و اون وقتی رو که برا خواندن قرآن میذارید صبحانه تون رو بخورید. ایشون درجواب حرفم گفتند: صبحانه غنی جسم است، ولی قرآن غنی روح... و بعد به محل کارشان رفتند. ▪️ @Dokhat_shohada
. عباس وقتی آمریکا بود، هیچ وقت نوشابة پپسی نمی خورد. چند بار گفتم: برام نوشابه پپسی بخر ، اما نمی خرید. یک بار اعتراض کردم و بهش گفتم: این نوشابه ها که تفاوت قیمت ندارند، چرا نوشابه پپسی نمیخری؟ عباس هم گفت: چون کارخانه پپسی مال اسرائیلی هاست... ▪️ @Dokhat_shohada
. نسبت به تربیت بچه ها خیلی حساس بود. سعی می کرد به وسیله مطالعه و مشورت با کارشناسان بهترین روش تربیتی رو انتخاب کنه. یه روز دیدم بعد از واکس زدن کفش های خودش، شروع کرد به واکس زدن کفش های پسر بزرگمون. وقتی علت اینکارش رو پرسیدم، گفت: پسرمون جوونه وممکنه اگه مستقیم بهش بگم کفشت رو واکس بزن، جواب نده. اینکار رو می کنم تا به طور عملی واکس زدن رو بهش یاد بدم ▪️ @Dokhat_shohada
. می‌خواستند تسبیحش را بگیرند. نداد؛ گفت: کسی در میدان نبرد تفنگش را به دیگری نمی‌دهد. بعد از خداحافظی، یک نفر از طرفش برای همه انگشتر آورد. ▪️ @Dokhat_shohada
زمین همچون قفس مےماند بعضےها آفریده شده اند برای پرواز.... همچون‌شهدا.... ▪️ @Dokhat_shohada
. برابچه ها شکلات آورده بودند. مصطفی می گفت: هرکسی شکلاتش رو بده به من، براش قرآن میخونم. هرچه اصرار کردیم که شکلات ها رو برا چی جمع میکنه، چیزی نمی گفت... چند روز بعد رفتیم دیدار خانواده شهیدی توی بوشهر. وضع مالی مصطفی طوری نبود که بتونه براشون چیزی بخره. دیدم شکلاتها رو در آورد و به بچه های خانواده شهید داد. تازه فهمیدم که چرا مصطفی شکلات می گرفت وبرامون قرآن می خواند ... ▪️ @Dokhat_shohada
باز خوانی سخنان کوتاه حضرت آیت الله امام خامنه ای 🔹 https://eitaa.com/joinchat/3306356779Cb4db9e7986
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
آخرین ذکر شهیدا حسین . . . ▪️ @Dokhat_shohada
ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم دنیا اگر از یزید لبریز شود ما پشت به سالار شهیدان نکنیم
. ما تو اردوگاه سربازی داشتیم که هیچی رو قبول نداشت، نماز نمی خوند، راهیان نور رو حرکتی بی مورد می دونست، اصلا اعتقاد به ولایت فقیه نداشت، از خادم ها هم دوری می کرد!هیچ کدوم از بچه ها دوست نداشتن حرفهای این سرباز رو بشنوند. دائم نق می زد و طعنه، حتی خود من چند بار خواستم نصیحتش کنم؛ بی فایده بود! با سید موضوع رو مطرح کردم؛ میلاد گفت: حواسم هست. اون رو بسپر به شهدا، ان شاالله که تحولی پیش بیاد. با روش خاص خودش، با اون لبخند قشنگش، با اون سرباز رفیق شد. چند روزی رو حسابی با هم عیاق شده بودند؛ سید رو می دیدم که دائم با اون سرباز صحبت می کرد؛ با هم دیگه می رفتند روستاهای اطراف اردوگاه می گشتند و حسابی رفیق شده بودند! حتی موقع غذا کشیدن هم می رفت کنار اون سرباز، کمکش می کرد با هم غذا می کشیدند. گذشت! یه شب تو اردوگاه بی خوابی زده بود به سرم؛ رفتم داخل چادر تنها باشم، در کمال ناباوری صحنه عجیبی رو دیدم: اون سرباز داشت نماز می خوند!!! تعجب کردم؛ اصلا باورم نمی شد... خدایا چی شده این داره نصفه شبی نماز می خونه؟! وایسادم، تا نمازش تموم شد رفتم سراغش، گفتم: دیوونه شدی تو که نماز واجبم نمی خوندی، به ولایت توهین می کردی، حالا چت شده؟! گفت: احسان جان خواهش می کنم هیچی نپرس! دیدم تنها باشه بهتره؛ اومدم بیرون. فردا صبح به سید گفتم. چشمهای سید برق قشنگی زد، گفت: احسان قارداش (داداش) الحمدالله شهدا بهش نظر کردند و یه نفر رو به تعداد رفقاشون اضافه کردند من کوچیک همه شهدا هستم. با انگشتای دستم حساب کردم؛ کمتر از نه روز سید اون سرباز رو به شهدا وصل کرده بود! دیگه نمازاش رو می خوند، اوایل خجالت می کشید بیاد نماز جماعت، ولی یواش یواش اومد. صورتش رو ریش و محاسن گذاشته بود، گفتم: تو که صورتت رو با تیغ می زدی؟! گفت: سید میلاد بهم گفته حرامه؛ منم دیگه هرگز این کار رو نمی کنم. سید میلاد خیلی برای این بچه ها زحمت کشید؛ چند ساعت بیشتر تو شبانه روز نمی خوابید؛ زود بیدار می شد، بعضی شبها بلند می شدم می دیدم نیست، می رفتم می دیدم تو چادرها نشسته پیش بچه ها، داره از شهدا براشون میگه. ▪️ @Dokhat_shohada
. ما تو اردوگاه سربازی داشتیم که هیچی رو قبول نداشت، نماز نمی خوند، راهیان نور رو حرکتی بی مورد می دونست، اصلا اعتقاد به ولایت فقیه نداشت، از خادم ها هم دوری می کرد!هیچ کدوم از بچه ها دوست نداشتن حرفهای این سرباز رو بشنوند. دائم نق می زد و طعنه، حتی خود من چند بار خواستم نصیحتش کنم؛ بی فایده بود! با سید موضوع رو مطرح کردم؛ میلاد گفت: حواسم هست. اون رو بسپر به شهدا، ان شاالله که تحولی پیش بیاد. با روش خاص خودش، با اون لبخند قشنگش، با اون سرباز رفیق شد. چند روزی رو حسابی با هم عیاق شده بودند؛ سید رو می دیدم که دائم با اون سرباز صحبت می کرد؛ با هم دیگه می رفتند روستاهای اطراف اردوگاه می گشتند و حسابی رفیق شده بودند! حتی موقع غذا کشیدن هم می رفت کنار اون سرباز، کمکش می کرد با هم غذا می کشیدند. گذشت! یه شب تو اردوگاه بی خوابی زده بود به سرم؛ رفتم داخل چادر تنها باشم، در کمال ناباوری صحنه عجیبی رو دیدم: اون سرباز داشت نماز می خوند!!! تعجب کردم؛ اصلا باورم نمی شد... خدایا چی شده این داره نصفه شبی نماز می خونه؟! وایسادم، تا نمازش تموم شد رفتم سراغش، گفتم: دیوونه شدی تو که نماز واجبم نمی خوندی، به ولایت توهین می کردی، حالا چت شده؟! گفت: احسان جان خواهش می کنم هیچی نپرس! دیدم تنها باشه بهتره؛ اومدم بیرون. فردا صبح به سید گفتم. چشمهای سید برق قشنگی زد، گفت: احسان قارداش (داداش) الحمدالله شهدا بهش نظر کردند و یه نفر رو به تعداد رفقاشون اضافه کردند من کوچیک همه شهدا هستم. با انگشتای دستم حساب کردم؛ کمتر از نه روز سید اون سرباز رو به شهدا وصل کرده بود! دیگه نمازاش رو می خوند، اوایل خجالت می کشید بیاد نماز جماعت، ولی یواش یواش اومد. صورتش رو ریش و محاسن گذاشته بود، گفتم: تو که صورتت رو با تیغ می زدی؟! گفت: سید میلاد بهم گفته حرامه؛ منم دیگه هرگز این کار رو نمی کنم. سید میلاد خیلی برای این بچه ها زحمت کشید؛ چند ساعت بیشتر تو شبانه روز نمی خوابید؛ زود بیدار می شد، بعضی شبها بلند می شدم می دیدم نیست، می رفتم می دیدم تو چادرها نشسته پیش بچه ها، داره از شهدا براشون میگه. ▪️ @Dokhat_shohada
زنده‌ترین روزهای زندگی یک آن روزهایی است که در می‌گذراند. [سیدمرتضی‌آوینی]