دختــران زهـرایے
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 #داستان #مسافر_کربلا #قسمت_ششم [ ♥️سید سبز پوش♥️ ] خانم عابد(مادر شهید) : چ
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱
#داستان
#مسافر_کربلا
#قسمت_هفتم
اما من تا صبح بیدار بودم. بعد از خواندن نافله شب، با گریه میگفتم: یا صاحب الزّمان، من دوست داشتم پسرم سرباز شما باشه. تو رکاب شما بجنگه. اما راضیم به رضای خدا، بعد هم نماز صبح را خواندم و خوابیدم.
ساعت حدود یازده و نزدیک ظهر بود. با صدای گریه علی از خواب پریدم. بغلش کردم و گفتم: چی شده، چی میخوای عزیزم؟
با گریه گفت: گُشنمه، نون میخوام!
چشمام گرده شده بود. دهانم از تعجب باز مانده بود. اولین بار بود که این جمله را میشنیدم!
سریع رفتم و تکه نانی آوردم. با همان حالت بچگی گفت: من یه نون درسته میخوام با تخم مرغ! باز شروع به گریه کرد. سریع رفتم و یک نان درسته آوردم. دخترم هم تخم مرغ درست کرد و آورد.
مشغول خوردن شد. تمامش را خورد. من داشتم حیرت زده نگاهش میکردم. بعد هم آب خورد و گفت: میخوام برم تو کوچه پیش بچه ها!
باورم نمیشد با خوشحالی چادر سر کردم و بردمش دم در خانه. با بچهها مشغول بازی شد. ذوق زده شدم. گفتم: تا داره بازی میکنه برم تو خونه و به کارهام برسم.
تو آشپزخانه بودم. با خودم گفتم: کاش میشد به باباش خبر بدم. یکدفعه درب خانه به صدا در آمد. رفتم در را باز کردم.
آقا باقر پدر علیرضا بود. او هم رنگش پریده بود. علیرضا را بغل کرده بود و آمد داخل و همانجا کنار دیوار نشست.
خیلی ترسیده بودم. گفتم: چیشده، تو الان باید دَرِ مغازه باشی. این موقع روز اینجا چیکار میکنی؟
سرش رو بالا آورد. چشماش خیس از اشک بود. خیلی هیجان زده گفت: یه ماجرای عجیبی پیش اومده. خیلی عجیب!
گفتم: یعنی از این هم عجیب تر؟! و بعد با دست علیرضا رو نشون دادم. همینطور پسرش را میبوسید و نوازش میکرد.
بعد از چند لحظه با صدائی بغض آلود ادامه داد: یادت هست، دیشب وقتی از دکتر برگشتیم نذر کردم که سه تا سفره ابوالفضل(ع) بندازیم. به مردم غذا بدیم. بعد هم نذر کردم که ان شاءالله سه تا روضه تو حرم آقا ابوالفضل(ع) بر پا کنم. پسرم را هم نذر آقا کردم.
امروز صبح رفتم مغازه. مشغول کار شدم. داشتم گوشت ها رو برای ظهر آماده میکردم. یک دفعه جوانی بسیار نورانی با عبا و شال سبز وارد مغازه شد.
چهره اش خیلی عجیب بود. محو جمالش شدم. دست از کار کشیدم. شاگردم هم ساکت شده بود. فقط نگاهش میکردیم.
بی اختیار به ایشان سلام کردیم. آقا سید جلو آمد.
بی مقدمه گفت: آقا باقر، دیشب علیرضا رو نذر قمر بنی هاشم کردی، مطمئن باش دیگه مریض نمیشه!!
سفره ات را هم فراموش نکن! بالش زیر سر بچه ات را هم عوض کن! بعد گفت: شما نمیتوانی، برای همین من خودم سه مجلس روضه ات را در حرم آقا برگزار میکنم!!
حیرت زده نگاهش میکردم. بعد، آقا سید اسکناسی را گذاشت داخل جیبم و گفت: این رو خرج نکن، برای برکت حفظ کن. کار زندگیت به مو میرسه ولی پاره نمیشه!!
بعد هم خداحافظی کرد و از مغازه بیرون رفت. من انگار که تازه از خواب بیدار شده بودم.
🎵❤کانال دختران زهرایی❤🎵
DokhtaraneZahrai666
..................💫💫💫...................
دختــران زهـرایے
♥️✨♥️✨♥️✨ ✨♥️✨♥️✨ ♥️✨♥️✨ ✨♥️✨ ♥️✨ ✨ [°♥️✨پسرک فلافل فروش✨♥️°] #قسمت_ششم ایام فتنه بود و هرروز اتفا
♥️✨♥️✨♥️✨
✨♥️✨♥️✨
♥️✨♥️✨
✨♥️✨
♥️✨
✨
[°♥️✨پسرک فلافل فروش✨♥️°]
#قسمت_هفتم
....فروشنده تكذيب كرد و اين بحث ادامه پيدا نكرد.بار ديگر بچه های نوجوان خبر آوردند كه نه تنها سی دی های فيلم، بلكه سی دی های مستهجن نيز از مغازه ی او پخش ميشود.
هادی تحقيق كرد و مطمئن شد. لذا بار ديگر به سراغ فروشنده رفت. با او
صحبت كرد و شرايط امر به معروف را انجام داد. بعد هم به او تذكر داد كه اگر به اين روند ادامه دهد با او با حكم ضابطان قضایی برخورد خواهد شد.
اما اين فروشنده به روند اشتباه خودش ادامه داد. هادی نيز در كمين فرصتی بود تا با او برخورد كند.
يك روز جوانی وارد مغازه شد. هادی خبر داشت كه يك كيسه پر از
سی دی های مستهجن برای اين شخص آورده اند.لذا با هماهنگی بچه های بسيج وارد مغازه شد. درست زمانی كه بار سی دی ها رسيد به سراغ اين شخص رفت. بعد فروشنده را با همان كيسه به
مسجد آورد!
در جلوی چشمان خودش همه سی دی ها را شكست. وقتی آخرين سی دی خرد شد، رو كرد به آن فروشنده و گفت: اگر يك بار ديگر تكرار شد با تو برخورد قانونی ميكنيم.همين برخورد هادی كافی بود تا آن شخص مغازهاش را جمع كند و از اين محل برود.
بعضی از دوستان حتی برخی از بچه های مذهبی را می شناسيم كه اخلاق خاصی دارند!
كارهایی كه بايد انجام دهند با كندی پيش می برند. جان آدم را به لب مي رسانند تا يك حركت مثبت انجام دهند.
اگر كاری را به آنها واگذار كنيم، به انجام و يا اتمام آن مطمئن نيستيم. دائم بايد بالای سرشان باشيم تا كار به خوبی تمام شود.
اين معضل در برخی از نهادها و حتی برخی مسئولان ديده می شود.
برخی افراد هم هستند كه وقتی بخواهند كاری انجام دهند، از همه ی عالم و آدم طلبكار می شوند.
همه ی امكانات و شرايط بايد برای آنها مهيا شود تا بلكه يك تحرك
كوچكی پيدا كنند.
اميرالمؤمنين علي (ع) در بيان احوالات يكي از دوستانشان كه او را برادر خود خطاب ميكردند فرمودند: او پرفايده و كم هزينه بود.
اين عبارت مصداق كاملی از روحيات هادی ذوالفقاری به حساب می آمد. هادی به هرجا كه وارد ميشد پرفايده بود.
اهل كار بود. به كسی دستور نمی داد. تا متوجه ميشد كاری بر زمين مانده، سريع وارد گود ميشد.
°راوے یکے از دوستـان شهیـد°
🎵❤کانال دختران زهرایی❤🎵
DokhtaraneZahrai666
..................💫💫💫...................
🌼💛🌼💛🌼
💛🌼💛🌼
🌼💛🌼
💛🌼
🌼
•°🌼سهدقیقهدرقیامت🌼°•
#قسمت_هفتم
[پایانعملجراحی]
عمل جراحي طولانی شد و برداشتن غده پشت چشم، با مشكل
مواجه شد. پزشكان تلاش خود را مضاعف كردند. برداشتن غده
همانطور كه پيش بيني ميشد با مشكل جدي همراه شد. آنها كار را
ادامه دادند و در آخرين مراحل عمل بود كه يكباره همه چيز عوض شد...
احساس كردم آنها كار را به خوبي انجام دادند. ديگر هيچ
مشكلي نداشتم. آرام و سبك شدم. چقدر حس زيبايي بود! درد از
تمام بدنم جدا شد.
يكباره احساس راحتي كردم. سبك شدم. با خودم گفتم: خدا رو
شكر. از اين همه درد چشم و سردرد راحت شدم. چقدر عمل خوبي
بود. با اينكه كلي دستگاه به سر و صورتم بسته بود اما روي تخت
جراحي بلند شدم و نشستم.
براي يك لحظه، زماني را ديدم كه نوزاد و در آغوش مادر بودم!
از لحظه كودكي تا لحظه اي كه وارد بيمارستان شدم، براي لحظاتي با
تمام جزئيات در مقابل من قرار گرفت!
چقدر حس و حال شيريني داشتم. در يك لحظه تمام زندگي و
اعمالم را ديدم!
در همين حال و هوا بودم كه جواني بسيار زيبا، با لباسي سفيد و
نوراني در سمت راست خودم ديدم.
🎵❤کانال دختران زهرایے❤🎵
DokhtaraneZahrai666
..................💫💫💫...................