eitaa logo
عـطرنـعـنــٰــاع‌‌
202 دنبال‌کننده
11 عکس
1 ویدیو
0 فایل
فرمانده را گلوله‌ها نکشتند؛ گذشته‌ به زانو دراورد او را. 𝖣︎𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝖺𝗇︎𝗍 𝗍𝗈 𝗍𝖺𝗅︎𝗄︎ 𝗍𝗈 𝗆︎𝖾? https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6een2a&btn=آینی
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر روزی این تلفن بی‌صاحب ماند و کسی پرسید صاحبش چه کسی بود، این را برایش بخوانید... او را با لبخندهای کمیابش نشناسید؛ لبخندها همیشه راستگو نیستند. او از آن آدم‌هایی بود که رنج را فریاد نمی‌زدند؛ آرام، بی‌صدا و با وقاری عجیب، آن را روی شانه‌هایشان حمل می‌کردند. بعضی زخم‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که دیگر خون از آن‌ها نمی‌چکد؛ فقط آدم را آرام‌آرام تغییر می‌دهند. او سال‌ها با همان زخم‌ها زندگی کرد، بی‌آنکه از دنیا طلبکار شود. اگر نوشته‌هایش را بخوانید، خیال می‌کنید دارد از قاتل‌ها، خیانت، عدالت و انتقام می‌نویسد؛ اما حقیقت این است که میان تمام آن کلمات، فقط داشت از درد حرف می‌زد. دردی که اسمش را هیچ‌وقت کامل نگفت. او باور داشت آدم‌ها همیشه با گلوله نمی‌میرند؛ بعضی‌ها خیلی زودتر، با یک خبر، یک نبودن یا یک خداحافظیِ ناتمام، چیزی در وجودشان دفن می‌شود و بعد از آن، فقط راه رفتن را ادامه می‌دهند. او هم ادامه داد. نه چون زندگی آسان بود؛ چون چاره‌ی دیگری نداشت. اگر روزی از او چیزی باقی ماند، احتمالاً چند صفحه داستان خواهد بود، چند جمله که شب‌ها نوشته شده‌اند و رد اشک را زیر جوهرشان پنهان کرده‌اند. آن نوشته‌ها را دور نیندازید؛ آن‌ها نزدیک‌ترین چیزی هستند که از قلبش باقی مانده است. او بیش از آنچه حقش بود، داغ دید. بیش از آنچه باید، از دست داد. و با این حال، هیچ‌وقت اجازه نداد تلخیِ جهان، آخرین چیزی باشد که از او به جا می‌ماند. برای همین، رنجش را به کلمه تبدیل کرد؛ شاید کسی، جایی، میان سطرهایش خودش را پیدا کند و احساس نکند تنهاست. اگر امروز دیگر این تلفن صاحبش را صدا نمی‌زند، برایش گریه نکنید. فقط وقتی باران گرفت، وقتی بوی کاغذِ کهنه آمد، یا وقتی جمله‌ای آن‌قدر واقعی بود که گلویتان را فشرد، یادی از او بکنید. شاید آن‌وقت بفهمید بعضی آدم‌ها، پیش از آنکه از دنیا بروند، بارها در سکوتشان جان داده‌اند؛ و با این حال، هر بار دوباره برخاسته‌اند تا یک صفحه‌ی دیگر بنویسند.
... این، تمام من بود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
او باور داشت آدم‌ها همیشه با گلوله نمی‌میرند؛ بعضی‌ها خیلی زودتر، با یک خبر، یک نبودن یا یک خداحافظی ِناتمام، چیزی در وجودشان دفن می‌شود و بعد از آن، فقط راه رفتن را ادامه می‌دهند.
او هم ادامه داد. نه چون زندگی آسان بود؛ چون چاره‌ی دیگری نداشت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا