بزرگ قبیله، در آرزوی برآورده شدن نیازش، سالها سفره ها انداخت و صدقه ها داد تا اینکه سر انجام خداوند به او پسری داد و آن هم چه پسری!:
"نو رُسته گلی چو نارِ خندان
چه نار و چه گل؟ هزار چندان
روشن گُهری ز تابناکی
شب روزکنِ سرای خاکی"
بزرگ قبیله با دیدن پسر زیباروی خود، خزانه اش را گشود و مانند گلی، برگ و بارش را شادمانه نثار دیگران کرد. آنگاه فرزند دلبندش را به دایه ای سپرد تا هرچه زودتر ببالد و پروبال بگیرد.
پسر نیز با مهر در دامان روزگار پرورش یافت و با نوشیدن شیر و وفا و دوستی بالید. آن چنان که:
او ماهی بود در میان گهواره که چون چهارده روزه شد نام "قیس" بر او نهادند. سپس همچنان بالید و بزرگتر شد تا اینکه سالی گذشت. درحالی که از عشق نیرو می گرفت و از گوهر مهر، روشنایی. زندگی او در دو-سه سال آینده در شادی و بازگوشی کودکانه گذشت تا اینکه هفت ساله شد. اکنون او بنفشه ای بود زینت یافته با لاله که چون به ده سالگی رسید از زیبایی، زبانزد مردم گشت. آن چنان زیبا که هرکس نگاهش بر او می افتاد، زیر لب دعا میخواند تا چشم زخمی به وجود او نرسد.