سخته، یهجاهایی واقعا اون نخی که به زندگی وصلت کرده بود دیگه نیست، اما همهچی به کلمهی "امید" زندهست.
کاش وقتی تو اونلحظهای هستی که خیلی خوشحالی و همهچی بابمیلته کمی از اون حس و انرژی رو ذخیره کرد واسه روزایی که اینطور نیست.
قبلا زیاد حس نمیشد. اما الان حتی پیشِ صمیمیترین آدمای زندگیمم تنهایی رو عمیقا حس میکنم و خیلی آزاردهندهست.
کاش اینقدر خوب بلد نبودم خیالپردازی کنم، بعضیوقتا چیزی که توی ذهنم ساختم اینقدر قشنگه که واقعیت هرچقدر هم خوب باشه باز ناامیدم میکنه.