📪پیام جدید
https://eitaa.com/bolu11_moon/1694
عزیزم ناراحتی لف بده قلمت محشره به اینا نگاه نکن اگه قلمت خوب نبود توی
چنلت نمی موند
عزیزم نمیخواد با اینا دهن به دهن شی من خودم برام مهم نیست چی میگن ولی من قربون تک تکتون برمممممممم💘😭✨🤏🤏💞
بچه ها چنل فیلتر شده و کاری از دست من بر نمیاد
مالک باید یه کاری بکنه😐
کیمیا هم که انگار به هیچ جاش نیست و کاری نمیکنه🗿
خلاصه که بگم تقصیر کیمیاس به من هیچ ربطی نداره🤷🏻♀🦦
ROKSANA
بچه هااااااااا من دارم از ایتا میرم تا ۲۷ خرداد خیلی دلم براتون تنگ میشه لفت ندین پارت هارو بتونم میدم رکسانا تا بهتون بده ولی بدنید خیلی دلم براتون تنگ میشه
خداحافظییییی😭✨🥺💞🤏💘
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۱۴ #نفس صبح با نوری که قصد کور کردنم رو داشت بیدار شدم ساعت رو نگاه
#اشک_های_بی_پایان
#فصل_۱
#پارت_۱۵
#نفس
رفتم جلوی مامان و نیما و با یه خنده ضایع وایسادم و گفتم :
نفس : زنگ زدم به بابا بنظرت کجا بود نیما ؟🤣
نیما : فکر کنم همون جای خویی بود که من و تو با هم حدس زدیم 🤣
نفس : آره همون جا بود 🤣
فیروزه : اععععع زهرمار خوب درست بگو کجا بود وگرنهههه با دمپایی از خجالتت در میام 🩴
نفس : نه نه نه غلط کردم🤣 بابا گفت با عمو حمید رفته کوه
فیروزه : چی ؟ اصلا کی برنامه ریز یکردم اصلا وسایل برده با خودش ؟؟
نفس : منم همین رو ازش پرسیدم گفت دیشب با عمو حمید برنامه ریخته صبح هم رفته وسیله ها رو خریده
نیما : چه سرعت عملییییی 🦦😂
نفس: اعععععع منم همین رو گفتم
نیما : ما دیگه ته تلپاتی رو درآوردیم 😂
فیروزه : خوب بسه دیگه بشینید صبحونه بخوریم
نفس : چشم مامان خوشگلم ❤️
فیروزه : قربونت برم دخملم 💘
نیما : ای نفس چاپلوس ( آروم )
نفس : چیزی گفتی ؟؟
نیما : نه چیزی نگفتم (نویسنده : آره جون عمت 🦦😂)
+صبحونه ام رو که تموم مردم رفتم توی اتاقم لباس های ورزشی رو پوشیدم چون میخواستم برم پیاده روی آرایش نکردم و فقط یه ضد آفتاب زدم و عطری که قبلا نیما بهم هدیه داده بود رو زدم و رفتم دم در کتونی رو برداشتم داشتم پام میکردم که نیما ازم پرسید :
نیما : همون همیشگی رو زدی ؟😊
نفس : آره خیلی دوسش دارم، بعدش مثلا داداشم بهم هدیه داده ها 😇
نیما : بین با اینکه وحشی و بیشعوری ولی خیلیییی دوست دارم 💘
نفس: اول اینکه وحشی ث بیشعور خودتی دوم اینکه منم دوست دارم داداشیییی🫂🫀
نیما : برو دیگه خانم ورزشکار مواظب خودت باش
نفس : تو هم مراقب خودت باش خداحافظیی💞
نفس : مامان خداحافظ
فیروزه و نیما : خداحافظ 👋
+ از خونه رفتم بیرون و رفتم بام وقتی رسیدم به بام تمام خاطره هایی که اینجا با دوستام و خانوادخذام ساخته بودم از جلوی چشم ام گذشت و ناخداگاه یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید
چقدر زود گذشتی بچگیمون چقدر زود گذشت دلخوشی های کوچیکمون 🥺💔
هوووف خودمو جمع و جور کردم به پیاده رویم رسیدم داشتم همین جوری برتی خودم راه میرفتم که یهو یه نفر دستن و کشید دیدم ...
#حامی
صبح که بیدار شدم اول یه صبحونه خوردم بعدش رفتم یه دوش گرفتم وقتی از حموم در اومدم حوصله ام به شدت سر رفته بود تصمیم گرفتم یکم برم پیاده روی یه لباس پوشیدم عطرم و زدم و رفتم به سمت بام رسیدم و داشتم پیاده روی میکردم که یه دختر رو دیدم اول فکر مردم غریبه است ولی خوب وقتی دقت مردم دیدم نفس بود رفتم دستش و کشیدم سمت خودم
نفس : اععع سلام خوبی ؟ صبحت بخیر ✨
حامی : خوبم صبح تو هم بخیر ، میبینم که توهم صبح های میای اینجا پیاده روی 😁
نفس : آره دیگه فقط شما ورزشکار نیستی که
حامی : بله بله آها یادم رفته بود شکا بوکسوری
نفس : بله پس حواست به خودت باشه آقای صالحی 😂🤡
حامی : راست میگی خیلی باید حواسم به خودم باشه
نفس : 🤡😐
نفس : بیا بریم بشینیم اونجا
حامی : باشه
_ رفتیم با نفس نشستیم روی نیمکت یه سکوت خیلی عجیبی بینمون بود از اون سکوت ها که پر حرف ولی کسی جرعت نمیکنه به زبون بیاره، نفس ساکت بود منم داشتم فکر میکردم بهش بگم که دوستش دارم یانه اگه بگم و پسم بزنه چی ؟
اگه کسی دیگه رو دوست داشته باشه چی ؟
وهزارتا اکه دیگه تو مغزم بود که جلوی اعتراف من به نفس رو میگیره ولی دل رو زدم به دریا و میخواستم بهش بگم که یهو...
ادامه دارد...
نویسنده :کیمیآ🌊