𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۱۴ #نفس صبح با نوری که قصد کور کردنم رو داشت بیدار شدم ساعت رو نگاه
#اشک_های_بی_پایان
#فصل_۱
#پارت_۱۵
#نفس
رفتم جلوی مامان و نیما و با یه خنده ضایع وایسادم و گفتم :
نفس : زنگ زدم به بابا بنظرت کجا بود نیما ؟🤣
نیما : فکر کنم همون جای خویی بود که من و تو با هم حدس زدیم 🤣
نفس : آره همون جا بود 🤣
فیروزه : اععععع زهرمار خوب درست بگو کجا بود وگرنهههه با دمپایی از خجالتت در میام 🩴
نفس : نه نه نه غلط کردم🤣 بابا گفت با عمو حمید رفته کوه
فیروزه : چی ؟ اصلا کی برنامه ریز یکردم اصلا وسایل برده با خودش ؟؟
نفس : منم همین رو ازش پرسیدم گفت دیشب با عمو حمید برنامه ریخته صبح هم رفته وسیله ها رو خریده
نیما : چه سرعت عملییییی 🦦😂
نفس: اعععععع منم همین رو گفتم
نیما : ما دیگه ته تلپاتی رو درآوردیم 😂
فیروزه : خوب بسه دیگه بشینید صبحونه بخوریم
نفس : چشم مامان خوشگلم ❤️
فیروزه : قربونت برم دخملم 💘
نیما : ای نفس چاپلوس ( آروم )
نفس : چیزی گفتی ؟؟
نیما : نه چیزی نگفتم (نویسنده : آره جون عمت 🦦😂)
+صبحونه ام رو که تموم مردم رفتم توی اتاقم لباس های ورزشی رو پوشیدم چون میخواستم برم پیاده روی آرایش نکردم و فقط یه ضد آفتاب زدم و عطری که قبلا نیما بهم هدیه داده بود رو زدم و رفتم دم در کتونی رو برداشتم داشتم پام میکردم که نیما ازم پرسید :
نیما : همون همیشگی رو زدی ؟😊
نفس : آره خیلی دوسش دارم، بعدش مثلا داداشم بهم هدیه داده ها 😇
نیما : بین با اینکه وحشی و بیشعوری ولی خیلیییی دوست دارم 💘
نفس: اول اینکه وحشی ث بیشعور خودتی دوم اینکه منم دوست دارم داداشیییی🫂🫀
نیما : برو دیگه خانم ورزشکار مواظب خودت باش
نفس : تو هم مراقب خودت باش خداحافظیی💞
نفس : مامان خداحافظ
فیروزه و نیما : خداحافظ 👋
+ از خونه رفتم بیرون و رفتم بام وقتی رسیدم به بام تمام خاطره هایی که اینجا با دوستام و خانوادخذام ساخته بودم از جلوی چشم ام گذشت و ناخداگاه یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید
چقدر زود گذشتی بچگیمون چقدر زود گذشت دلخوشی های کوچیکمون 🥺💔
هوووف خودمو جمع و جور کردم به پیاده رویم رسیدم داشتم همین جوری برتی خودم راه میرفتم که یهو یه نفر دستن و کشید دیدم ...
#حامی
صبح که بیدار شدم اول یه صبحونه خوردم بعدش رفتم یه دوش گرفتم وقتی از حموم در اومدم حوصله ام به شدت سر رفته بود تصمیم گرفتم یکم برم پیاده روی یه لباس پوشیدم عطرم و زدم و رفتم به سمت بام رسیدم و داشتم پیاده روی میکردم که یه دختر رو دیدم اول فکر مردم غریبه است ولی خوب وقتی دقت مردم دیدم نفس بود رفتم دستش و کشیدم سمت خودم
نفس : اععع سلام خوبی ؟ صبحت بخیر ✨
حامی : خوبم صبح تو هم بخیر ، میبینم که توهم صبح های میای اینجا پیاده روی 😁
نفس : آره دیگه فقط شما ورزشکار نیستی که
حامی : بله بله آها یادم رفته بود شکا بوکسوری
نفس : بله پس حواست به خودت باشه آقای صالحی 😂🤡
حامی : راست میگی خیلی باید حواسم به خودم باشه
نفس : 🤡😐
نفس : بیا بریم بشینیم اونجا
حامی : باشه
_ رفتیم با نفس نشستیم روی نیمکت یه سکوت خیلی عجیبی بینمون بود از اون سکوت ها که پر حرف ولی کسی جرعت نمیکنه به زبون بیاره، نفس ساکت بود منم داشتم فکر میکردم بهش بگم که دوستش دارم یانه اگه بگم و پسم بزنه چی ؟
اگه کسی دیگه رو دوست داشته باشه چی ؟
وهزارتا اکه دیگه تو مغزم بود که جلوی اعتراف من به نفس رو میگیره ولی دل رو زدم به دریا و میخواستم بهش بگم که یهو...
ادامه دارد...
نویسنده :کیمیآ🌊
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۱۵ #نفس رفتم جلوی مامان و نیما و با یه خنده ضایع وایسادم و گفتم :
#اشک_های_بی_پایان
#فصل_۱
#پارت_۱۶
#حامی
میخواستم به نفس بگم که چه حسی بهش دارم پس دل رو زدم به دریا و گفتم:
حامی : میگم نفس
نفس : جونم
_ [جونم ] قشنگ ترین کلمه ای بود که شنیدم توی چشای مثل دریای نفس زل زده بودم و در مقابل اون چشاش لال لال شده بودم کاملا لال ولی دیگه دووم نیاوردم از دوریش داشتم دیوونه میشدم از اینکه همش میخوام باهاش حرف بزنم ولی فرار میکنه ازم
حامی : یه چیزی میگم ولی قول بده تا آخرش گوش کنی و اعصبانی نشی باشه ؟
نفس: باشه قول میدم تا آخرش گوش کنم بگو دیگه مردم از فضولی^^
حامی :ببین نفس من خیلی وقت بهت یه حسی دارم ولی نمیدونم چطور بهت بگم یه حسی که خیلی عجیب برام غیر قابل وصف یه حسی که وقتی حرف میزنی دوست دارم ساعت ها بشینم نگاهت کنم و غرق اون اقیانوس چشمات بشم دوست دارم ساعت ها به لبخند قشنگت خیره بشم نفس من تورو بیشتر از هرچیزی توی این دنیا بیشتر دوست دارم من تورو با هیچ چیز عوض نمیکنم دوست دارم باتو آینده ام رو بسازم دوست دارم باهم ازدواج کنیم تو آشپزخونه برقصیم آهنگ مورد علاقمون رو گوش کنیم صبح ها باهم بیدار شیم با هم کل کل کنیم تو قهر کنی من نازت رو بکشم و تموم رویاهای دیگه که دوست دارم باتو بسازم تهش این رو بهت بگم که این حامی که جلوت وایساده دیوانه وار عاشقته دستت رو بده
+دست نفس رو گرفتم و گذاشتم رو قلبم
بیین این قلب برای تو آنقدر قشنگ و منظم میزنه 💘 بگو ، بگو تو هم دوستم داری مگه نه ؟
نفس : حامی .. من ... من امم
_ اومدم حرف بزنم که گوشیم زنگ خورد از کنار حامی بلند شدم رفتم اونور تر تا حرف بزنم دیدم مامانم جواب دادم
نفس : سلام مامان خوشگلم
فیروزه : سلام دخمل قشنگم خوبی ؟
نفس : بله عالیم کارم داشتی مامان ؟
فیروزه : زنگ زدم ببینم کی میای خیلی وقت رفتی
نفس : یه نیم ساعت دیگه میام اگه کاری نداری قطع کنم بانو
فیروزه: نه کاری ندارم ، آنقدر هم زبون نریز خداحافظ 😂
نفس : خداحافظ 😂
_ گوشی رو قطع کردم رفتم پبش حامی وسیله هام رو جمع کردم میخواستم برم که حامی دستم رو کشید و گفت :
حامی : نفس جوابم رو ندادی؟
نفس : حا..می .. ام بعدا حرف میزینیم خداحافظ
_ سریع دستم رو از تو دستش در آوردم و تا میتونستم دویدم تا بلاخره رسیدم خونه در و باز کردم رفتم بالا زنگ در و زدم واییییی الان از خوشحالی و ذوق پتانسیل غش کردن دارم یعنی حامیم هم من رو دوست داره واییییییییییی 😭🥺💘
ادامه دارد ...
نویسنده : کیمیآ🌊