eitaa logo
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
115 دنبال‌کننده
239 عکس
175 ویدیو
0 فایل
࿔𝗜𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗡𝖺𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗚𝗈𝖽~ بـہ خانـہ قصـہ هاے خاص خوش اومـבے ،نوشتن ؋ـقط نوشتن نیست اینجا آغاز یک ماجرا است 🤍🦢 Star:²⁹/¹/¹⁴⁰⁵ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ •رمان‌اشک‌های‌بی‌پایان‌فصل‌¹درحال‌پارت‌گذاری...
مشاهده در ایتا
دانلود
الان هم پارت رو تقدیمتون میکتم فقط یکوچولو دیگه کار داره
راستی سارا چرا نیست ؟؟ سارا کجاییییییییی
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۱۸ #نفس داشتیم همین جوری با نیما فیلم می‌دیدیم که در خونه باز شد و با
بعد از ۲۰ مین رانندگی رسیدیم به کافه رفتیم داخل دیدم علیرضا و حامی زودتر رسیدن تا من و نفس رو دیدم تعجب کردن چون قرار نبود نفس بیاد نفس همیشه برنامه های همه رو خراب میکنه :/ نفس: سلام بروبچ گل شنیدم بدون من میخواستیم برین خوش گذرونی اره ؟ خیلی کارتون زشته براتون متاسفم نچ نچ نچ 🦦🧑‍🦯 علیرضا : ایده حامی بود اگه میخوای بزنی حامی رو بزن :/ حامی : ای آدم فروش نه بابا من غلط بکنم، شما که حالا اومدی دیگه پس به ما جونا رحم کن ما بدبختیم ما جونیم ما هزارتا آرزو داریم 😭 نیما: خاک تو سرت با اون حرف زدنت :ااا نفس: اشکال نداره فقط بخاطر حامی میبخشمتون چون ایشون پسر خیلی خوبیه 💗 +زیر لب به نفس گفتم قربونت برم که شنید و با یه لبخند جوابم رو داد یعنی دوست داشتم همین جا بگیرم سفت تو بغلم بچلونمش آنقدر ناز خوشگل شده بود کن قربون اون خنده هات برم دخترم 💓😭🤏 سریع اومد بغل خودم نشست منم زیاد نمیتونستم واکنش نشون بدم آخه نیما اینجا بود :ااا داشتیم با بچه ها صحبت میکردیم که نگاهم افتاد به میز بغلی دوتا پسر بودن که یکی شون چشمش همش به نفس بود به وضوح میدیدم که صورتم قرمز شده بود و رگ های صورتم برجسته شده بودن آروم جوری که فقط نفس بشنوه گفتم: می مردی یه شال بندازی رو سرت (عصبی) نفس: مگه چی شده ؟؟ حامی : مجبوری جوری آرایش کنی که همه نگاهت کنن؟؟(عصبی ) +حامی خیلی اعصبانی بود از نگاش معلوم بود یه بغض عجیبی تو گلوم گیر کرد به من چه اون پسره داره نگاه میکنه انگار من کار اشتباهی کردم از کنار حامی بلند شدم اومدم کنار نیما نشستم نیما: چرا از سرجات بلند شدی ؟ نفس: اگه تو هم مشکل داری کلان من برم (بغض)💔 نیما: نه اععع آجی این چخ حرفیه اصلا همش کنار خودم بشین جوجه :) +اون پسره هنوز هم نگام می‌کرد دیگه خودم اعصبانی شدم از جام بلند شدم رفتم سر میز اون پسر وایسادم بالاسرش نیما و حامی وعلیرضا با دهن باز بهم خیره شده بودن نفس: بلند شو ببینم پسره: چرا باید بلند شم نفس: من حرفم رو یه بار میزنم (داد) +پسره از جاش بلند شد اول یدونه محکم زدم تو گوشش بعد یقه اش رو گرفتم و با داد گفتم نفس: مرتیکه هول من مثل دخترای دیگه نیستم که این جوری با چشای از هدقه دراومده نگام میکنی این کمترین کاری که آلان باهات کردم دفعه بعدی دور بر خودم ببینمت میکشمت فهمیدی ؟؟(داد) +این رو گفتم و یه قعش رو ول کردم که افتاد رو میز و میز شکست افتاد رو زمین تمام لیوان ها هم شکستن توی سرش اخیششششششش دلم خنک شد فکر کرده من از دختر خونگی هام نمیدونه که من سلیطه ای واسه خودم رفتم خیلی آروم ریلکس نشستم سرجام کنار نیما که هر ستاشون با دهن باز نگام میکردن نفس: چتونه چرا اینجوری نگام میکنید ؟؟ علیرضا : هیچی بابا ما غلط بکنیم کاری داشته باشیم :/ نفس : خوبه >> نیما: چرا رفتی زدیش؟ نفس: چون داشت با نگاهش منو میخورد منم خوشم نیومد خیلی راحت زدمش 🧑‍🦯(نویسنده : کاری که من با کسی که به خواد بهم شماره بده میمکنم ☺️🦦) نیما: تو به من میگفتی تا خودم از خجالتش درمیومدم الان پشت سرت چی میگن ؟میگن دختره وحشی بی دلیل همه رو میزنه نمیدوننن پسره هول بازی درآورده نفس : اصلا خوب کاری کردم به هیچکس هم ربطی نداره نه به تو نه به هیچکس دیگه + این رو گفتم از جام بلند شدم رفتم بیرون یه اسنپ گرفتم رفتم خونه چرا هرکاری میکنم همه ازم ایراد میگرین از همه تون متنفرم از همه پسرایی که حس مالکیت دارن از همه پسرا که چون فکر میکنن پسرن میتونن هر غلطی بکنن اجاز ندن ما دخترا هیچ کاری کنیم رسیدم خونه چشمام قرمز شده بود از بس گریه کرده بودم در رو باز کردم بوی قیمه های مامان پز توی خونه پیچیده بود به به به این بو>> بابا هم مثل همیشه رو کاناپه جلو تلوزیون نشسته بود داشت آخبتر نکاه میکرد اومدم کفش هام رو درآورد رفتم داخل مامان اومد پیشم فیروزه : سلام دختر قشنگم خوبی ؟؟ نفس : آره خوبم مامان (بغض) فیروزه : چی شده دخترکم چرا بغض کردی پس داداشت کو ؟دعوا کردین ؟ نفس: نه هیچی نشده مامان (گریه ) +بدو بدو رفتم داخل اتاقم درم بستم پشت در نشستم تا میتونستم گریه کردم آخه مگه من چیکار کردم 💔 داشتم با خودم حرف میزدم که صدای در اتاقم رو شنیدم سامان : نفس بابا نمیخوای به من بگی چی شده ؟ سامان : داداشت چیزی بهت گفته بیاد خونه خودم میکشمش حالا بیا بیرون به بابا بگو چیشده دیگه نفس : خوبم بابا چیزی نشده میخوام تنها باشم(گریه و هق هق ) سامان: چون خوبی داری گریه میکنی ؟ نفس: نمیدونم (گریه ) سامان : نفس جانم ابن رو باز کن تا حرف بزنیم
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۱۸ #نفس داشتیم همین جوری با نیما فیلم می‌دیدیم که در خونه باز شد و با
+رفتم در باز کردم درباره رفتم کنار پنچره نشستم بارون رو تماشا کردم سامان : ای شیطون الکی میگی حالت بده بیای آپم بیرون رو دید بزنی نفس : باباااااا(خنده ) سامان : حیف نیست اون چشمای خوشگل رو خیس میکنی خب بدو تعریف کن ببینم چی شده ؟ نفس : (تعریف ماجرا) همین بود دیگه
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
+رفتم در باز کردم درباره رفتم کنار پنچره نشستم بارون رو تماشا کردم سامان : ای شیطون الکی میگی حالت
سامان : بین نفس جان دخترم بیین تو خیلیییی هم کار خوبی کردی آفرین دستت درد نکنه عزیزم منم بودم همین کار رو میکردم داداشت هم غلط کرده دخالت کرده بزار بیاد خونه پوستش زو میکنم نفس: بابا جون مرسی که هستی همیشه حرف زدن باهات حالم رو‌خوب میکنه همه باش 💓✨ سامان : قربون دخترم برم من میرم پایین تو هم بیا باشه نفس : چشم الان میام + بابا رفت پایین منم هدفون رو گذاشتم تو گوشم دفترم باز کردم و شروع کردم به نوشتن نوشتن همیشه حالم رو خوب میکنه داشتم تو خیالات خودم سیر میکردم که یکی از پشت از رو صندلی بلندم کرد و من رو‌توی هوا چرخوند ادامه دارد ... نویسنده : کیمیا 🌊🧑‍🦯
خوب کاری کرد نفس عالی بود عزیزم
دم نفس گرم🤣🤌🏻
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
آنقدر طولانی که سه تا پارت شده نه یه پارت 😂😭
دستت سالمه ؟ خیلیییییییییییی پارتت طولانیه خواهر ، دمت گرم . عشقی ❤️
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۱۹ #نیما بعد از ۲۰ مین رانندگی رسیدیم به کافه رفتیم داخل دیدم علیرض
چرا اون لحظه ای که نفس رفت بالای سر اون پسرو ها ، یاد نویسنده ی محترم افتادم ؟ یاد اون روزی که مسابقه داشت افتادم 😅 نمیدانم چرا 😂 یه لحظه دلم بارون خواست ، دلم خواست که توی حال و هوای نفس باشم 😔 ممنونم که بهمون احترام میگذاری و پارت میدی نویسنده ی عزیز ❤️‍🩹🌷