𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۲۳ ܝߺویܢܚܝߺܥܣ: *** سفره که پهن شد، عطرِ جادوییِ زعفران و لی
#اشک_های_بی_پایان
#فصل_۱
#پارت_۲۴
#نفس
شام که تموم شد رفتم توی اتاقم گوشیم رو به هوایی اینکه یه پیامی داده باشه برداشتم ولی هیچی نه زنگ زده نه حتی یه پیامی داده خیلی ناراحت شدم فکر کردم براش مهم ام ولی مثل اینکه اشتباه فکر کرده ام 💔 دراز کشیدم رو تختم و چشام رو بستم و گذاشتم تا اشک هام شروع به ریختن کنن کاش اصلا امشب نمیرفتم بیرون کاش به حرف نیما گوش میدادم و نمیرفتم ولی دیگه فایده نداشت :)
#حامی
علیرضا: الان تو و نفس توی رابطه ایدددددددد؟؟
حامی : آره
علیرضا: میدونی که نیما بفهمه ..
حامی : بله میدونم سرم رو از تنم جدا میکنه (داد)
علیرضا: باشه حالا چرا داد میزنی
حامی : چون عصبی ام علیرضا رو مخم راه نرو
علیرضا: اونی که باید عصبی باشه نفس نه تو حتی یه زنگ هم نزدی از دلش در بیاری
حامی: نمیدونم هیچی نمیدونم اره تو راست میگی من اشتباه کردم دلش رو شکستم ولی خب اونم ..
علیرضا: اون هیچ کار اشتباهی نکرده و حتی کار درست انجام داد با همچین پسرای هولی باید همین کار رو کرد که نفس هم جرعت اش رو داشتم و حسابش رو گذاشت کف دستش
حامی: ولی آخه..
علیرضا: اما آخه هم نداریم بدو بهش زنگ بزن از دلش در بیار
حامی : بت زنگ زدن چیزی درست نمیشه باید فردا رو در رو باهاش حرف بزنم
علیرضا : اممم فکر خوبیه چی کار میخوای بکنی ؟؟
حامی: شاید سوپرایز کنم یه جور جشن منت کشی 😂
علیرضا : آره جشن منت کشی عالیه 🤣
حامی: مگه برای کسی تا حالا جشن منت کشی گذاشتی که میگی عالیه ؟؟🤣
علیرضا: بیشعور:ااا
حامی:🤣🤣
علیرضا : زهر مار برو بکپ
حامی: باشه شبت خوششششششش 🎀
علیرضا: شب بخیر (حرصی )
+این کره بز که رفت خوابید منم گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم به نفس ولی فکر کنم خواب باشه ولی حالا ما شانسمون رو امتحان میکنیم
چند تا بوق خورد ولی نفس جواب نداد داشتم نا امید میشدم که قطع کنم اما دیدم نفس جواب داد
نفس: بفرمایید ؟(بغض و صدای گرفته)
علیرضا: سلام آجی خوبی علیرضا ام
نفس: سلام اره خوبم (صدای گرفته)
علیرضا: مطمعنی خوبی؟؟ صدات که این رو نمیگه
نفس:نمیدونم شاید خوبم شایدم بد (بغض)
علیرضا : آجی تو کار درست رو کردی ولشون کن حامی و نیما عقل تو کلشون نیست بی عقلن حرف مفت زیاد میزنن
نفس: (خنده)
یه لحضه صبر کن تو .. تووو میدونی؟؟
علیرضا: بله^^
نفس: از کجا؟؟
علیرضا: خونه آقا شجاع 🎀🧑🦯
نفس: علی اذیتم نکن کی بهت گفته ؟؟
علیرضا: خود حامی بهم گفت
نفس: اون پسره بهت گفت آها باشه
علیرضا : اون پسره؟؟ عجببب^^
نفس: مش رجب :ا
علیرضا : هییییی خدایا نمیخوای بنده هات رو شفا بدی ؟؟
نفس: خدایا علیرضا راست میگه ها نمیخوای شفاش بدی ؟؟
علیرضا: عزیزم خدا داره میگه که کسی که احتیاج به شفا داره خانم ناصری ^^
نفس: نه حتما اشتباهی شده خدا هم یه وقت تایی اشتباه میکنه تو تشخیص بنده هاش من مطمعنم منظورش با تو بوده
علیرضا: الان چرا بحث رو میبری یه جای دیگه ؟؟
نفس: بحث مگه کجا بود که کجا رفت ؟🤓
علیرضا: خدایااااااا یک صبر عیوب به من عطااا کننن
نفس: اون پسره الان پیش تو ؟؟
علیرضا: آره پیش منه
نفس: اصلا مهم بودم براش ؟ (بغض)
علیرضا: معلوم که مهمی خودش هم حال چندانی نداشت خیلی ناراحت بود (جون عمم بیخیال رفت کپید 🙏)
نفس : باشه من برم دیگه علیرضا
علیرضا: باشه مراقب خودت باش خداحافظ
نفس : خداحافظ
ادامه دارد ...
نویسنده : کیمیا
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۲۴ #نفس شام که تموم شد رفتم توی اتاقم گوشیم رو به هوایی اینکه یه پی
الهیییی بگردمم بنده خدا نفس😢
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۲۴ #نفس شام که تموم شد رفتم توی اتاقم گوشیم رو به هوایی اینکه یه پی
زل زدم به صفحه گوشی عین منگلا بلند میخندم بقیه دارن یجوری نگام میکنن انگار روانی شدم 😅😂
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
الهیییی بگردمم بنده خدا نفس😢
اره دلم براش میسوزه که گیر من یزید افتاده 🤣🙏