əʇəɹuıʇʎ
نظرتون چیه هر چند وقت یک بار پی دی اف یه رمان رو بزارم؟
اگه رمانی میخواید بگید تا فایل پی دی افش رو پیدا کنم و بزارم🙂
تا حالا با زبون روزه برای یه بچه یه ساله کیک تولد درست کردی که جد و آبادت بیاد جلو چشت😐
#تباهیات
@Endleaseternity🎂
əʇəɹuıʇʎ
تا حالا با زبون روزه برای یه بچه یه ساله کیک تولد درست کردی که جد و آبادت بیاد جلو چشت😐 #تباهیات
کیکش رو من براش درست میکنم بعد مامانش میبره با فامیل های شوهرش برای بچش تولد میگیره🙂
خب خاله جان اون کیکیو نگه دار بعد افطار دور هم میخوریم دیگه🚶🏻♀🚶🏻♀🚶🏻♀
#تباهیات
هدایت شده از əʇəɹuıʇʎ
نارنجی ، دلم میخواست بینِ خنده ها و موهات اسمِ تو را صدا کنم
و وقتی گفتی جانم ، جانَم را از نبودنت نجات دهم...
#عباس_معروفی
əʇəɹuıʇʎ
کیکش رو من براش درست میکنم بعد مامانش میبره با فامیل های شوهرش برای بچش تولد میگیره🙂 خب خاله جان اون
همون حسیه که من دیروز وقتی داشتم
زولبیا بامیه درست میکردم داشتم 🥲
#تباهیات
https://eitaa.com/shaahrg/9354
این عکس رو میبینم یاد اون تیکه آهنگ چاوشی میوفتم که میخوند:
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
این مرد در باران و برف،
در کولاک و سرما هم میآمد،
اگر تو در خانه چشمانتظارش میبودی.
#عادل_رستمکلایی
@Endlesseternity
#او_باران_بود
"- یک ناخوشی یک دیوانگی مخصوصی در من پیدا شده بود که بسوی مغناطیس مرگ کشیده میشدم!"
دلیلش را تا حدودی می توانستم حدس بزنم امّا نامش را نمی دانستم. هرچه بود ناخوشیِ انسان براندازی بود.
طوری که انگار روحِ احساسم با بیماریِ کُزاز درگیر شده باشد از نور گریزان بودم و چشم به راه تاریکی در خیابان، در خودم یا خانه.
در حالِ فراموش کردنِ لبخند بودم انگار.
دیگر با تمامِ صورت نمی خندیدم.
دلم مرگ می خواست،
یک درد که تمام کند مرا،
یا طاعونی که از درون مرا بپاشاند.
آخرین تکان هایِ پلک هایم بود که
عطرَش به مشامم رسید، مُژکی گشودم و چشم هایش را دیدم و.
ادامه دارد....
#او_باران_بود
#عادل_رستمکلایی
@Endlesseternity
فکر میکنی من سعی نکردم؟
هزاربار به عکسش رو دیوار گفتم بیا دیگه،!
گفتم نمیخوای برگردی؟
با صدایِ بلند و اخم بهش گفتم میخوام درِ قلبمو ببندماا، نمیای؟
لامروّت لبخند زد با لبایِ از خیسی برّاقش و چشمک تحویلمون داد.
حالا شما بگو فراموشش کن.
بگو از قلب و مغزت پاکش کن.
شما جایِ من بودی چیکار میکردی دکتر؟
#عادل_رستمکلایی
@Endlesseternity