eitaa logo
əʇəɹuıʇʎ
165 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
303 ویدیو
51 فایل
•[جناب بند زده پای مرا گیسوی زنجیری تو]• زندگی نمیکنی دخترم!زندگی کن! با موهای کوتاه یا بلند، با دامن گلدار یا شلوار لی، با رژ قرمز یا بدون رژ قرمز؛ زندگی کن حیات جان!🕊 اساتید تبادل و حمایتی نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
آن روز خیلی توجه نداشتم. بعداً فهمیدم در عشیره بزرگ ما هیچ کس مثل مادر و پدرم مهمان نواز نیستند. همیشه در خانه ما مهمان بود. در حالی که من و چهار خواهر و برادر دیگرم که دو تای آنها از من بزرگتر بودند، همیشه چشممان به جوال آرد بود . مادرم خیلی دقت می کرد. بعضی وقتها داخل آرد گندم ها، آرد جو و کَرو¹ هم قاطی می کرد .بعضی وقت‌ها هم که مهمان نداشتیم در هفته یکی دو و نان ارزن میپخت. آن روزها نان جو و ارزن نان فقرا بود. امروز بالعکس است اگر پیدا شود شاید نان ارزان و جو از نان گندم هم گران تر باشد. به هر صورت به دلیل اعتقاد جدی که در خانه مان وجود داشت که ((مهمان حبیب خداست)) هرگز یادم نمی آید که اخمی یا بی توجهی شده باشد. عمده مهمان ها غریبه بودند که در راه به سمت روستاهای دیگر ظهر به محل ایل ما می‌رسیدند و درخواست چای داشتند: چای باهل و قَلَمفُر². مادرم که به ما اصلاً نمیداد. معرکه بود! بعد هم اگر نزدیک ظهر بود ناهار یا شام می‌خوردند: بعضاً نان و ماست یا نان و گورماست³ یا تخم مرغ یا آب گرمو⁴. اگر مهمان خیلی مهم بود برای او خروس می کشتند و پلو بار می گذاشتند. بچه بودم. مادربزرگم در خانه ما فوت کرد. زن بسیار متدین زیبا و بالا بلندی بود. صدای ضجه مادر و خاله صغرایم که در همان نزدیک ما خانه شان بود می‌شنیدم. دایی ام که معلم قرآن بود در روستای باغشاه⁵ زندگی می کرد که به اندازه یک قیه⁶ با خانه ما فاصله داشت .تازه مادربزرگم از دنیا رفته بود. پاورقی: 1.آرد کَرو: کرمانی ها گاهی آردی دارند از دانه های سیاه رنگ به نام 《کرو 》.ظاهر این دانه سیاه و سفت است اما آسیاب که میشود داخلش سفید است و بویی شبیه نخود دارد آردد کرو برای پختن آش اماج اوماچو هم به کار می‌رود. 2.قَلَم‌فُر یا قَرَنفُل همان میخک است. 3.مخلوط شیر و ماست میشود غذایی ساده و سالم به نام گوره ماست. 4.آب‌گرمو همان اشکنه کرمانی است با گوشت قورمه و سیب زمینی و پیاز و زرد چوبه و ترخون و ... . 5.روستای باغشاه یا باغ شریعتی ،دهستان جواران،بخش هنزا،شهرستان رابر، استان کرمان. 6.قیه یعنی صدای بلند. می گوید اگر از قنات ملک بلند صدا میزدیم در باغشاه می‌شنیدند.
خانه ما یک اتاق بی در و پنجره بود که به دلیل طولانی و بدون پنجره بودن اتاق تاریک بود. سقف آن با چوب و شنگ¹ پوشیده شده بود و بدنه هم خشت خام بود. از داخل اتاقی که آشپزخانه انبار جای خواب و زندگی ما بود یک در به اتاق دیگری باز می شد که کاهدان ما بود. در فصل تابستان کاه و بیده ها² را جمع می کردند تا در زمستان که علوفه نبود یا به دلیل برف گوسفند ها نمی توانستند بیرون بروند به آنها بدهند. زنی بود به نام حُسنیه که از عشیره ما بود. زنی تقریباً ۵۰ ساله که ظاهراً مرض سل³ داشت همه او را رها کرده بودند. پدرم رفت را به پشت خود کرد و آورد خانه ما. ۴ سال مادرم از او پذیرایی می‌کرد تا حسنیه از دنیا رفت. هرگز ندیدم مادرم یا پدرم در این مورد بگومگویی داشته باشند. به هر صورت مادرم برای هر دو نفر یک بشقاب کاملاً سرخالی برنج کشید اما برای پدرم و سیدمحمد بشقاب پر پر بود. سید به مادرم اعتراض کرد. به مادرم میگفت: خوار (خواهر) چرا این را شریک من پیرمرد کردی؟ الان همش را می خورد! به هر صورت سیر سیر خوردیم. پدرم اهل نماز بود. شاید در آن وقت چند نفر نماز می خواندند؛ اما پدرم به شدت تقید به نماز اول وقت داشت .نماز صبح را از روی ستاره و نماز ظهر را از روی سایه تشخیص می داد. البته آن وقت کسی به حمد و سوره کسی کار نداشت لذا چه بسا در نماز غلط غلوط زیادی بود. پاورقی: 1.شِنگ نوعی گیاه است.شاید هم درخت زبان گنجشک مد نظر بوده. 2.بیده یعنی یونجه یا علف های خشک به هم پیچیده. 3.یکی از بیماری های عفونی ریه با خطر مرگ سِل است.
همانگونه که به نماز تقید داشت به حلال و حرام هم همین گونه بود. همه اهل عشیره مان او را به درستی می شناختند. آن وقت ها ایشان مشهد رفته بود و به مشهدی حسن مشهور بود. زکات مالش را چه در گندم و جو و چه در گوسفند ها به موقع به سیدمحمد می داد. نکته دیگر که در عشایر محدود یا نایاب بود این بود که پدرم اهل غسل بود. حتی در سرمای زمستان در قنات ده غسل می کرد. یادم نمی‌رود که دوبار با مادرم بر سر این موضوعات بحث کرد. یک بار ماه رمضان بود .ما همه از همان بچگی به ماه رمضان علاقه داشتیم. رادیو بزرگ آقای مدیر را روی دوتا چوب می‌گذاشتند. پشت دیوار ساختمان مدرسه و سحر روشن می‌کردند. تا ۳ تا ده صدای آن می آمد. آن سال ماه رمضان تابستان بود و عشیره ما هم پلاس های خودشان را کنار جوی آب تنگل زده بودند . آب از در خانه ما عبور می کرد. صدای غلت خوردن شبانه آن و روشنایی و زلال روز از آن و خنکا و پاکی خاص آن که از چشمه سارهای پر از برف کوه تنگل می آمد روح هر آدمی را صیقل می داد.
پدرم به مادرم با صدای بلند گفت: حق نداری به آدم بی روز غذا بدهی. مادرم گفت: حسن... . که اصطلاح همیشه مادرم به پدرم بود: من نمی‌توانم به مهمان غذا ندهم .یک بار هم به مادرم توصیه می‌کرد که ما را با آدم بی نماز شریک نکن .رفتار پدرم و مادرم و توجه آنها به این مسائل ما را بدون دانستن حقیقت دین و اصول و فروع آن علاقه‌مند به دین کرده بود. برادرم حسین عکس های زیادی از بازیکنان و خواننده ها در همان سیاهی های کاهگلی خانه چسبانده بود. پرم یک روز همه آنها را پاره کرد گفت :این‌ها مقابل قبله جلوی نمازم هستند. برادرم ناراحت شد و کس که مفصلی هم خورد! توجه به زیارت امامزاده ها زیاد بود و نیز به آش نذری پختن. آش برای باران از همه مهمتر بود. در تمام عشیره ما اولین گوسفندی که از آن ها بره یا کره نری به دنیا می آورد ،آن مال امام حسین علیه السلام بود. آن را تا چهار پنج ماه در خانه می بستند و علف می دادند. چاق ترین گوسفند شان همان بود. بعد در ایام فصل کوچ روضه امام حسین علیه السلام را می‌خواندند گوسفند را می کشتند و شام مفصل می دادند. هنوز هم همین رسم حاکم است اما تمام عزاداری آنها برای امام حسین علیه السلام در ایام فصل کوچ یعنی ماه اول پاییز است که فقیر یا غنی همین شیوه را عمل می‌کردند. چوپان و ارباب روضه امام حسین علیه السلام را می‌گرفتند. سیدمهدی روضه خوان یک ماه تمام ظهر و شب خانه این و آن روضه می خواند. ران گوسفندی به علاوه پنج یا دو تومان پول هم می گرفت. ایام روضه ایام خوشی ما بود. سیر سیر می شدیم بزرگترها بالای مجلس و ماها پایین مجلس می‌نشستیم .چای می‌دادند اما من و برادرانم بنا به توصیه پدرم حق نداشتیم هر چیزی که اعتیاد می آورد بخوریم. لذا چای و سیگار ممنوع بود. به جای آن قند بر می‌داشتیم قند می خوردیم که اساس چای است. بعداً به خانه یکی از اقواممان برای کاری رفتیم. قوری اش روی آتش بود. بوی عطر چای و میخو¹ پیچیده بود. گفت: عمو چای میخوری؟ گفتم: بله. سه تا چای پررنگ با قند بزرگ خوردم که هنوز مزه اش را در زائقه ام دارم. پاورقی: 1.میخو همان میخک است :گیاهی همیشه یبز و بسیار معطر با خواص دارویی شگفت انگیز
شب های جمعه من قصه مشکل گشا¹ را برای خانه خودمان و دیگر همسایه های اقوام می خواندم. بعضی ها بعد از تمام شدن قصه نخودچی کشمش و برخی ها که ندار بودند مفرشو قند² می آوردند. ما جیب خودمان را پر می‌کردیم و با جویدن قندها لذت میبردیم. تابستان در حال تمام شدن بود و خانه‌ها در حال جمع شدن برای بازگشت به گمبه های خشتی³. لذا همه پشت سر هم روضه ها را می‌خواندند. ایل ما به سمت خانه های زمستان کوچ کرد. مادرم آن روز سردرد بود. هر وقت سردرد میشد از شدت درد برخی مواقع بی حال می شد. من و خواهرانم بر بالین مادرم می نشستیم گریه می کردیم. همیشه نگران از دست دادن مادرم بودم. به محض اینکه مادرم سردرد می‌شد لرزه بر اندامم می افتاد. اما آن روز حال مادرم طور دیگری بود. با پدرم آهسته چیزی می‌گفت. چند بار گفت:خدا کریمه. پدرم به رغم این که جسم ضعیفی داشت اما خیلی قوی بود و سر نترسی داشت. پاورقی: 1. آجیل مشکل گشا نذر می کردند وقتی مشکل حل می شد شب جمعه چند نفر را جمع می کردند و آجیل می آوردند و قصه پیرمرد خارکنی را تعریف می کردند که برای حل مشکلش به حضرت علی علیه السلام متوسل شده و جواب گرفته بود. 2. مفرشو یا مفشو قندان پارچه ای ست با نقش و نگارهای زیبایی پته دوزی. مفرشو ی دوا و آجیل و شکلات هم هست امروزه حتی کاربرد جامدادی و کیف موبایل پیدا کرده است. 3.گمبه های خشتی خانه های گنبدی اند ساخته شده از خشت یعنی گل قالب بندی شده پخته.
یک روز همین نترسی کار دستش داد: حبیب‌الله خان کدخدا به ده آمد. آن روز برف باریده بود و مردان ده همگی برآفتابی نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. ما بچه‌ها هم برف بازی میکردیم. حبیب الله خان به هر یک از مردان ده یک لوله چند سانتی تریاک داد.¹ فقط به مرید محمد که در آن روز استفاده می کرد، نداد. پدرم خندید و این شعر را خواند:《 عطای بزرگان، امت را به جایی می آورد که نیاید به کار》² کدخدا ناراحت شد و به پدرم تندی نمود. به هر صورت معلوم شد برادر بزرگترم در جریان نگرانی مادرم است و آن قرض پدرم به بانک تعاون روستایی بود. پدرم ۹۰۰ تومان بدهکار بود. به همین دلیل هی به خانه کدخدا رفت و آمد می‌کرد که به نوعی حل کند. بدهی پدرم را از مادرم بیشتر نگران کرد. به خاطر ترس از به زندان افتادن پدرم بارها گریه کردم. بالاخره برادرم حسین تصمیم گرفت برای کار کردن به شهر برود تا شاید پولی برای دادن قرض پدرم پیدا کند. او با گریه ی مادرم بدرقه شد. رفت. پس از دو هفته بازگشت. کاری نتوانسته بود پیدا کند. حالا ترسم چند برابر شده بود. تصمیم گرفتم من به شهر بروم و به هر قیمتی قرض پدرم را ادا بکنم. پدر و مادرم هردو مخالفت کردند. من تازه وارد ۱۴ سال شده بودم آن هم یک بچه ضعیف که تا حالا فقط رابر را دیده بود. اصرار زیاد کردم. با احمد³ و تاجعلی⁴ که مثل سه برادر بودیم با هم قرار گذاشتیم. راهی شهر شدیم با اتوبوس مهدی پور⁵ در حالی که یک لحاف، یک سارُق⁶ و نان و پنج تومان پول داشتم. مادرم مرا همراه یکی از اقواممان کرد. به او سفارش مرا خیلی نمود. اتوبوس، شب به شهر کرمان رسید. پاورقی: 1. یکی از شئون مهمانداری با عزت در میان قدیمی ها به ویژه بین روستاییان و عشایر تعارف کردن اندکی تریاک طبیعی در مهمانی های ویژه بوده است. 2. گویی ضرب‌المثلی است به این معنا که خداوند بزرگان مملکت را جایی می نشاند که به درد آن کار نمی خورند. 3. احمد سلیمانی(۱۳۳۶ تا ۱۳۶۳) پسر عموی قاسم بود و سردار شهید اسلام شد. 4.تاجعلی سلیمانی(۱۳۳۶ تا ۱۳۶۰) زاده قنات ملک بود و شهید راه وطن شد وصیت نامه اش را در وب خواهید جست. 5. فامیل راننده آقای مهدی پور بوده و در سال ۱۳۹۸ به رحمت حق پیوسته است. 6.سارُق بقچه است: دستمال بزرگی که وسایل را در آن میگذارند و می بندند.
اولین بار ماشین هایی به آن کوچکی می دیدم (فولکس و پیکان). محو به تماشای آنها بودم که اتوبوس روی میدان باغ¹ ایستاد. همه پیاده شده بودند، جز ما سه نفر. با هم پیاده شدیم روی میدان. با همان لحاف ها و دستمال های بسته شده از نان و مغز پنیر. هاج و واج مردم را نگاه می‌کردیم. مثل وحشی هایی که برای اولین بار انسان دیده اند! گوشه میدان نشستیم. از نگاه آدم هایی که رد می شدند و ما را نگاه می کردند می‌ترسیدیم. مانده بودیم کجا برویم .خانه عبدالله تنها نشانی آشنای ما بود ؛اما من و آن دو، نه بلد بودیم سوار تاکسی شویم و نه آدرس می دانستیم. نوروز که مادرم ما را با او فرستاده بود و چند بار به شهر آمده بود وارد بود. جلوی یک ماشین کوچک نارنجی را گرفت که به او تاکسی می‌گفتند. گفت: تاکسی ته خواجو. تاکسی ما چهار نفر را سوار کرد .به سمت خواجو راه افتاد .کمتر از چند دقیقه آخرین نقطه شهر کرمان بودیم. از تاکسی پیاده شدیم و بر اساس راه بلدی نوروز به سمت خانه عبدالله راه افتادیم. به سختی می‌توانستم کوله ام را حمل کنم. به هر صورت به خانه عبدالله رسیدیم. سه چهار نفر دیگر هم از همشهری ها آنجا بودند .عبدالله به خوبی استقبالمان کرد. با دیدن عبدالله سعدی گل از گلمان شکفت. بوی همشهری ها، بوی مادرم، فامیلم، بوی ده را استشمام کردم و از غربت بیرون آمدم. همه معتقد بودند کسی به من و تاجعلی کار نمی‌دهد. احمد در خانه یک مهندس مشغول به کار شد. شب سیری² نان و ماست خوردیم و از فردا صبح شروع به گشت برای کار کردم. علیجان که زودتر آمده بود راهنمای خوبی بود. در هر مغازه و کافه و رستوران و کارگاه را می‌زدم و سؤال می‌کردم: آیا کارگر نمی خواید؟ همه یک نگاهی به قدری کوچک و جثه ی نحیف من می‌کردند و جواب رد می‌دادند. آخر در یک ساختمان در حال ساخت وارد شدم. چند نوجوان و جوان سیاه چرده³ مثل خودم اما زبل و زرنگ مشغول کار بودند. پاورقی: 1. میدان یا چهارراه باغِ ملی یا باغ‌ملی. 2. منظور از( سیری خوردیم)،( یک دل سیر خوردیم) است. 3.سیاه چرده یعنی کسی که رنگ پوست سیاه است .اینجا سیاه یعنی سبزه.
یکی با اِستَمبُلی سیمان درست می‌کرد. آن یکی با اِستَمبُلی سیمان را حمل می‌کرد. دیگری آجر می‌آورد دم دست. نوجوانان دیگری آنها را به فرمان اوستا بالا می انداخت. استادعلی، که از صدا زدن بچه ها فهمیدم نامش 《اوستا علی》 است نگاهی به من کرد و گفت: اسمت چیه؟ گفتم :قاسم _چند سالته ؟ گفتم :۱۳ سال _ مگه درس نمیخونی ؟ _ول کردم. _چرا؟ _ پدرم قرض دارد. اشک در چشمانم جمع شد. منظره دست بند زدن به پدرم جلوی چشمم آمد. اشک بر گونه هایم روان شد و دلم برای مادرم هم تنگ شد. گفتم :آقا تورو خدا به من کار بدید! اوستا که دلش به رحم آمده بود گفت: میتونی آجر بیاری ؟گفتم: بله. گفت: روزی ۲ تومان بهت میدم به شرطی که کار کنی. خوشحال شدم که کار پیدا کرده ام. اوستا صدایش را بلند کرد: فردا صبح ساعت ۷ بیا سر کار. گفتم :فردا اوستا؟ یادم آمد شهری ها به صبح می گویند فردا گفتم: چشم. خوشحال به سمت خانه عبدالله استراحتگاه محلی‌ها راه افتادم.خبر کارپیداکردن را به همه دادم. صبح راه افتادم. نیم ساعت زودتر از موعد اوستا هم رسیدم. کسی نبود .پس از ۲۰ دقیقه یکی دیگر از شاگرد ها هم آمد. کم کم سروکله اوستا پیدا شد. شروع کردم به آوردن آجرها از پیاده رو به داخل ساختمان. دستهای کوچک من قادر به گرفتن یک آجر هم نبود. به هر قیمتی بود مشغول شدم. نزدیک های غروب اوستا دو تومان داد و گفت: صبح دوباره بیا. ۶ روز بود از بعد طلوع آفتاب تا نزدیک غروب آفتاب جلوی در ساختمان نیمه ساز خیابان خواجو مشغول کار بودم. جثه نحیف و سن کم من طاقت چنین کاری را نداشت. از دست های کوچک من خون می‌ریخت. پس از کار،اوستا ۲۰ تومن اضافه داد و گفت: این مزد هفته تو. حالا قریب ۳۰ تومان پول داشتم. با ۲ ریال بیسکویت مینوی کوچک‌ خریدم و ۵ ریال هم دادم ۴ تا دانه موز خریدم. خیلی کیف کردم. همه خستگی از تنم بیرون رفت. اولین بار بود که موز می خوردم. حتی خوردن آن را هم از جوانی که به دست اوستا آجر بالا می داد یاد گرفتم. یاد روزی افتادم که از رابر با احمد پیاده به سمت دهمان می‌رفتیم. معلم معروف رابر ،حسینی نسب، با دوستش مشغول پوست کندن سیب بود. همینجور که می‌رفت پوست های سیب را هم زمین می‌انداخت. من و احمد هم از عقب پوست ها را جمع می‌کردیم و می‌خوردیم.
هنوز مزه بیسکوییت های گرجی را که کارتن کارتن برای تغذیه به مدرسه مان می آوردند و معلم بین ما تقسیم می‌کرد در دهانم دارم. تا حالا هم هیچ شیرینی دیگری به اندازه ی آن بیسکویت روز مدرسه در عالم بچگی و گرسنگی اینقدر مزه نداشته است. روز جمعه به اتفاق تاجعلی و علیخانی و عبدالله به سمت قنات سرسبیل حرکت کردیم تا لباسهایمان را بشوریم. یک پیراهن و یک تومان مادرم توی سارق همراهم کرده بود. جو که آب زلال و روان داشت و یک صحرای زیبا را آبیاری می کرد مرا یاد ده قشنگمان انداخت. اول داخل آب با صابون رختشویی خودمان را شستشو دادیم. بعد لباس‌های نو را به تن کردیم و لباس هایمان را شستیم. دستم قدرت شستن لباس ها را نمی داد. به هر صورت آنها را شستم. در خانه عبدالله تخم مرغ گوجه درست کردیم و خوردیم. عبدالله معتقد بود من نمی‌توانم این کار را ادامه بدهم. باید به دنبال کار دیگری باشم .یک بار پول هایم را شمردم تا ۹۰۰ تومان هنوز خیلی فاصله داشت. یاد مادرم افتادم و خواهران و برادرانم. سرم را زیر لحاف کردم و گریه کردم. در حالت گریه به خواب رفتم. صدای اذان بلند شد. از دوران کودکی نماز می خواندم اگرچه خیلی از قواعد آن را درست نمی دانستم. صدای نماز پدرم یادم است همراه با داعای پس از سجده که پیوسته زمزمه می‌کرد: الهی به عزت و جلالت، خارم مکن به جرم گنه شرمسارم مکن مرا شرمساری به روی تو هست مکن شرمسارم مرا پیش کس نماز خواندم. به یاد زیارت 《سید خوشنام پیر خوشنام》دهمان افتادم. از او طلب کردم و نذر کردم اگر کار خوبی گیرم آمد یک کله قند داخل زیارت بگذارم. صبح به اتفاق تاجعلی و عبدالله راه افتادیم. به هر مغازه کافه و کبابی و هر در بازی می‌رسیدیم سرک می‌کشیدیم:(( آقا کارگر نمیخوای؟)) همه یک نگاهی به ما دوتا می‌کردند: مثل دوتا کره ی شیر نخورده ضعیف و بدون ریخت! می‌گفتند: نه. یک کبابی گفت: یک نفر تان را می خواهم با روزی ۴ تومان. تاجعلی رفت و من ماندم. جدا شدنم از او در این شهر سخت بود. هر دویمان مثل طفلان‌مسلم به هم نگاه کردیم. گریه ام گرفته بود. عبدالله دستم را کشید. راه افتادم. تا آخر خیابان به عقب سرم نگاه می کردم. نمی خواستم آدرس او را گم کنم. تا جعلی گریه میکرد. صدا زد :((قاسم رفیق... .)) ادامه حرفش را نشنیدم. مجدد پرس و جو شروع شد. حالا سه روز بود از صبح تا شب به هر در بازی سر میزدم. بعضی درها که یادم می رفت چند بار سوال میکردم. رسیدم داخل یک خیابان که تعدادی هتل و مسافرخانه در آن بود. یکی یکی سوال کردم. اول قبول می کردند. بعد از یک ساعت رد می کردند! به آخر خیابان رسیدم. از پله های یک ساختمان بالا رفتم. صدای همهمه زیادی می آمد. بوی غذا آنچنان پیچیده بود که عن قریب بود بیفتم. سینی های غذا روی دست یک مرد میانسال تند تند جابجا میشد. مرد چاقی پشت میز نشسته بود و پول میشمرد: یک دسته پول ! محوه تماشای پول‌ها بودم و شامه ام مست از بوی غذا.
کتاب از چیزی نمی ترسیدم .pdf
حجم: 8.5M
کتاب از چیزی نمی ترسیدم .pdf
🌹⁦⁩⁩⃟🕊️ . . سلام بر تو ای برادر شهیدم! سلام بر یوسف شهدای مدافع امنیت! یوسفی که برادران هم وطنش او را نشناختند ! نفهمیدند که او خیر خواه شان است ! دوست شان است ! مهم تر از همه ! برادرشان است ! آه برادر ! تورا مظلومانه دوره کردند! و چون یوسف نبی به باد کتک گرفتند! و غریبانه در چاه افکندند! برادر ! صورت و سیرت زیبا و آسمانیت ، بیشتر تو را به ایشان شبیه می‌کند ! اما حال که می‌نگرم ، تو از یوسف غریب تر بودی ! آری ! یوسف برادری داشت که با دیدن صحنه چاقو کشی بر برادرش توسط دیگر برادران ، اجازه این کار را به آنها نداد! آه ! تو چقدر غریب بودی که دیگر برادران هم وطنت تو را در گوشه گوشه قتلگاهت دیدند و دم نزدند ! برادرم ! یوسف را ۱۰ تن دوره کردند ! ولی تو را ۷۰ تن ! به راستی ! مگر از جانت چه می خواستند؟! میدانم ، آنها آرمانت را می‌خواستند ! اما یوسف شهدای امنیت ! تو رفتی تا دست نااهلان به یوسف فاطمه که آرمانی ترین تحقق این جهان است نرسد ! چه خوب پای‌‌‌ کار امام زمان خود ایستادی ! مگر نه این است که ایستادن به پای ولی فقیه همانند ایستادگی به پای ولی عصر است ! تو ایستادی و این بر ما پوشیده نیست! آه برادر ! انگشترت چون روضه مجسمی شد در ایرانی که امروز قرارگاه حسین بن علی است ! رفع الله رایة العباس(علیه السلام) پس برادر ! بیاموز به ما تحقق نوشته روی انگشترت را ! همانگونه که خود به آن عمل نمودی ! آه آرمان ایران ! تو ایستادی پای‌ آرمانت و بیرق ایران اسلامی را رها نکردی ! چون بیرقی که بدست عباس بن علی بود ! میبینی برادر ؟! خداوند چه زیبا پاسخ ایستادگی ات را داده و پرچمت را بالا برده ؟! میبینی که چقدر عمیق در قلب های ما رسوخ کرده ای ؟! برادر جان دست مان را رها نکن! و در آخر به تو می‌گویم آغوش اباعبدالله گورای وجود خسته ات‌‌‌‌‌‌‌! ای ! ✍🏻 Z.S.S . . @shahidarmanaliverdiiii
🌹⁦⁩⁩⃟🕊️ . . @shahidarmanaliverdiiii