قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این شهر غریب
دور خواهم شد از این شهر پر از رنج و فریب
میروم از پس این شهر سیاه
تا همان جا که غم و غصه که هست
شادی و خنده و آغوش و کمی عطر و گل و بوسه هم هست
میروم از پس این شهر عجیب
که عدالت در آن
سالها خاک خورَد
که نفهمیدن و دوری و شکستن همه عادت باشد
میروم تا آنجا که اگر بغضی بود
خنده ای هم باشد
و پس از هر غم و بغض
ادمک ها همه از فرط جنون
همه از شادی و ذوق
خنده بر لب بزنند
میروم آنجایی که عدالت باقیست
میروم تا آن شهر که دلی تنگ نباشد دیگر
که دلی نشکند و بغض نباشد آخر
که دلی عاجز و تنها و غمین
از غم شهر پر از دود و دروغ
با لب خندان و با دو گوی پرِ از اشک نباشد شاید
میروم شاید بود
میروم شاید هست
شاید آغوشی بود
بهر آرامشی از فرط جنون
میروم راه که پیدا بکنم می آیم
دست این مردم تنها و لبالب غم را میگیرم
همه را میبرم آنجا که عدالت جاریست...
پ.ن:شاعرش هم که خودمم دیگه🙂💔
@Endlesseternity |🥀
əʇəɹuıʇʎ
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این شهر غریب دور خواهم شد از این شهر پر از رنج و
خودم با وزن شعر سهراب سپهری نوشتمش خیلی هم سرش وقت گذاشت کپی نکنید لطفا🙂💔