¡¿
.
.
_هشتگهای اعدام نکنید، رای نمیدهم... تبلیغ های گسترده لباس و مد... عکس های مبتذل از خودشون میاندازن، کشف حجاب ها، سگ داری و سگ پروری... شما از جون مردم ایران چی میخواید با این مدلهای مبتذل شده؟
پری سیما جواب این سوال ها را داشت اما میترسید بگوید که اگر میتوانستند اسلام را نابود کنند جایزه طلایی صهیونیست را میگرفتند؛ فقط اگر اینجا نبود چقدر جلو بود. یک لحظه حس کرد چه بغض بزرگی از سپاه در دلش دارد؛یادش افتاد به تمام سخنرانی هایی که علیه حکومت و نیروی سپاه ایران کرده بود؛ دلش میخواست نابودی اینها را ببیند هیچ وقت فکر نمیکرد که اسیر دستشان بشود...
#تیکه_کتاب
#سیاه_صورت
#انتخابات
@Endlesseternity⌨
əʇəɹuıʇʎ
دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام(: ابدیت|Eternity
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانی ام(:
ابدیت|Eternity
گفتم:
به چه فکر میکنی؟
گفت:
دارم فکر میکنم پرنده ای که پرید،
رفت که برود
یا رفت که برسد...؟
#رضا_کاظمی
ابدیت|Eternity
•
.
مهرورزی ڪن به من، هرچند از دیدِ عوام
مهر ورزیدن بـه دلداده، خلافِ دلبرے ست♥؛)
- #شهرادمیدرے"
ابدیت|Eternity
∫ گوجه فرنگی و گیتار ∫
#1 ⸾ ✐
انگار رفته بود تو دیگ زودپز. بخار از همهجایش بیرون میزد. مادرش نمیگذاشت سرفه یا عطسه کند، آنهم با صدای بلند.
گوجهفرنگی داشت میمرد.
«دارم خفه میشم. آ… آ… پیش… پیشته!»
«سرت رو بکن زیر لحاف. حوصلهی جیغجیغها و نقنقهای این یکی خانوم مدیر و اون خانوم معاون رو ندارم. این میره اون میآد.»
زیور کاسهی بخور را گذاشت تو بغل امیر. سراند جلوتر. داغیِ بخور خورد به گردن و سر و سینهی گوجه. لحاف را کشید رویش. گوشهوکنار و پروبال لحاف را کرد زیر تشک و پکوپهلوی او. میخواست صدای بلندِ سرفهها و عطسهها و همینجور بخور داغ اکالیپتوس و آب شلغم از جایی بیرون نزند. هی تند و تند بخورها را عوض میکرد و غلیظ میکرد. میگذاشت زیر لحاف. تازه به تازه.
پسر از زیر لحاف داد زد: «بسه. دارم خفه میشم مادر. نفسم بند اومد.»
«طاقت بیار. زود خوب میشی.»
«یه خرده صدای ضبط رو بلند کن.»
«از این بیشتر؟ نه.»
«نمیشنوم. زیر لحاف نمیشنوم.»
ابدیت
#شب_بخیر
∫ گوجه فرنگی و گیتار ∫
#2 ⸾ ✐
سیسال پیش گوجه توی همان اتاق بهدنیا آمده بود. بچهها کلی چیز برایش آوردند؛ لباس و اسباببازی، همهجور. یواشکی میرفتند توی اتاق، کفشهایشان را درمیآوردند، پاورچین پاورچین میرفتند جلو. انگشت اشارهشان را میگذاشتند روی لبهای او. «او… غه… او… غا» میکرد و بیصدا میخندید. سرخ و گرد و تپل بود. بغلش میکردند میآوردند توی حیاط، پشت کلاسها توی حیات خلوت. دورش جمع میشدند. صدای زیور میآمد، میدوید: «بچهم رو بدین. اذیتش نکنین. لوسش نکنین. خانوم ناظم از این کارها خوشش نمیآد. فکر میکنه من به شما میگم که بچهم رو نگهدارین.»
گوجه چهاردستوپا دور اتاق راه میرفت. دست میگرفت به دیوار، پا میشد، تاتیتاتی میکرد. دخترها میرفتند او را با التماس از زیورخانم میگرفتند و پنهان از مدیر و معاون و معلم میآوردند سرکلاس، دورش جمع میشدند. یکی لپش را میکشید، یکی رانش را نیشگون میگرفت، دستهجمعی شکمش را قلقلک میدادند و هِروهِر میخندیدند. گوجهفرنگی خندهی شیرینی داشت، موقع خنده لپهایش باد میشد و عقب میرفت و دندانهای تازهدرآمدهاش بیرون میافتاد. بچهها لواشک و حلواارده و پفک و ترشی و خیارشور و هرچه دستشان میرسید، میکردند توی دهانش. ترشی که توی دهانش میرفت لبولوچهاش را میکشید توی هم. پوزهاش جمع میشد. سرش را تکان میداد. لپهای نرم و شلش را میلرزاند. قیافهاش بامزه میشد. بچهها میخندیدند. هرکس هرچه در جیب و کیفش داشت میخواست بکند توی حلق او. شلوغپلوغی راه میانداختند که بیا و تماشا کن.
ابدیت
#شب_بخیر