eitaa logo
𝙄𝙣 𝙫𝙖𝙜𝙪𝙚 𝙩𝙝𝙤𝙪𝙜𝙝𝙩𝙨
83 دنبال‌کننده
18 عکس
0 ویدیو
0 فایل
"کمی غرق در افکار مبهم" 𓆝 𓆟 𓆞 𓆝𓆝 ༉‧₊˚.𓆝 ₊˚.✩。•۰♡ چنل اصلی : @Varoonegi
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Dissartor
دخترک در حال رفتن به دونات فروشی باباش بود که حس عجیبی به او دست پیدا کرد.حسی که انگار کسی دنبال او میاید ولی وقتی برگشت تا پشت سرش را ببیند متوجع شد که آنجا هیچ کس نیست.بالاخره به دونات فروشی رسید.پدرش تل دخترک را دید گفت:"دخترم میری از زیر شیروونی واسم کمی قوتی بیاری؟" دخترک با مهربانی جواب داد:"الان میرم" پله های نردبوم را بالا رفت و تا خواست قوتی را بردارد متوجه شد که شخصی وسایل ها رو جابه جا میکرد و در حین این کار رقص باله میرفت.و آن شخص یک دختر کوچولو بود. دخترک گفت:"تو کی هستی گم شدی اسمت چیه" دختر کوچولو گفت:"من جولی هستم" دخترک پرسید:"اینجا چیکار میکنی؟گم شدی؟" جولی بدون اینکه جواب او را بدهد به سمت او دوید و اورا از پشت بغل کرد جولی دختری بود با سارافنی صورتی و کفش هایی صورتی مخصوص باله و ربانی که بسته بود بر موهایش که رنگش صورتی بود. روزها گذشت و جولی باز هم پیش دخترک می آمد.جولی رقص باله اش خیلی خوب بود و جالبش اینجاست که فقط دخترک جولی را میدید.جولی و دخترک به طوری دوست شده بودنند که دخترک شیفته و وابسته جولی شده بود و اگر یک روز پیش او نمی آمد حس تنهایی به او دست میداد.دخترک قلبش کاملا سفید رنگ شده بود و وابستگی خاصی به او دست داده بود. اما روزی جولی نیامد،روز دوم نیامد،روز سوم نیامد و روز چهارم هم نیامد.روز ها همینطور می گذشتند و جولی نیامد.دخترک دیگر کاملا تلبود شده بود. بیایید مثل دخترک نباشیم و خود را وابسته دوست نکنیم چون همان دوست روزی هم ما را ترک خواهد کرد. 🩰🤍🫂
هدایت شده از Dissartor
دختری به نام هانا با مو های طلایی رنگ و چشمانی آبی رفت پیش دکتر تا ببیند مشکلش چیست که روز به روز درد قلبش بیشتر می شود. با آزمایش و معاینه دکتر فهمید که بیش از یک ماه نمی تواند زنده بماند. وقتی دکتر خبر را به هانا داد هانا ناامیدانه از جا بلند شد و با چشمانی پر از اشک رفت. هانا با خود گفت:"این یک ماه باقی مانده از زندگی ام را چکار کنم که مفید باشد؟بهتر است که روزی یک گل رز سفید بکارم تا وقتی من از دنیا رفتم آنها جان داشته باشند و رشد کنند" او شروع کرد هر روز یک گل رز سفید می کاشت. او کاملا ناامید شده بود می گفت:"چرا همچین اتفاقی رخ داد؟من دوست داشتم بیشتر از اینها زندگی کنم" روزها با نا امیدی گذشت تا اینکه روز بیست و نهم رسید او فهمید که زمان مرگش نزدیک است و او روز بعد از دنیا می رود دانه های گل های رز سفید او سی تا شد ولی او نرفت! هانا رفت پیش دکتر و گفت:"امروز روز سی ام هست یعنی یک ماه گذشت ولی من هنوز از دنیا نرفته ام" دکتر گفت:"پس قدر این لحظات زندگی ات را بدون و از روزهای باقی مانده زندگی ات لذت ببر" هانا با خود فکر کرد حرف های دکتر راست بود او بزودی از دنیا می رود پس او رف سراغ خوش گذرانی تا کمی زندگی کند. او روز اول را کلی خوشگذراند و برای آن روز دانه ی رز صورتی را کاشت تا نشان دهد که زندگی کرده است. روز دوم هم کلی خوش گذراند و رز صورتی کاشت. آن روز روز آخرش بود. شب آن روز که روز دوم بود تپش قلبش شدید شد و از دنیا رفت. او دو روز از ۳۲ روز را زندگی کرد زندگی لحظاتی دارد که باید قدر آن ها را دونست. بیایید کمی زندگی کنیم! ما باید...
هدایت شده از Dissartor
قدر این لحظات زندگی را بدونیم! فقط نفس کشیدن که زندگی نیست! 🌷💗🚶‍♀
خاطرات وحشت ناک مدرسه <🧟‍♀🕸> کتاب خونه ی قدیمی•{🕷📓}• زنگ بعد امتحان ریاضی داشتیم،و الان زنگ ورزش بود بچه ها تو حیاط بودن و داشتن با معلم ورزش ورزش میکردنند؛ ولی من از معلم اجازه گرفتم تا برای امتحان به کتاب خونه برم و برای امتحان ریاضی تمرین کنم اونم قبول کرد،رفتم به کتابخونه ی مدرسه اونجا خیلی قدیمی و خب کمی خُفناکه، کسی تو کتاب خونه نبود صدای زمزمه و پچ پچ میومد توجه نکردم ولی اون صدای پچپچ و زمزمه هی داشت بیشتر میشد حس میکردم که یکی داره مسخرم میکنه خیلی ترسیده بودم همه جای کتاب خونه رو گشتم کسی رو ندیدم رفتم سمت در ولی در باز نمیشد! ترسیدم رفتم پشت قفسه ی کتاب خونه تا قایم بشم، یهو یه مرد هیکلی رو دیدم که داشت میومد سمتم بهش گفتم ازم چی میخوای؟! ولی جواب نداد داشتم از دستش فرار میکردم ولی پام نمیدونم به چی گیر کرد افتادم، دیگه نتونستم بلند شم! اونقدر ترسیده بودم که بدنم خشک شده بود! اونمرد هیکلی و رنگ پریده رسید بهم دستاش رو برد سمت گردنم داشت خفم میکرد بیهوش شدم وقتی چشم باز کردم اقای معلم و بچه ها رو دیدم ازشون پرسیدم اون مرد کو ؟کجا رفت ؟ بچه ها پرسیدن کدوم مرد؟ همه چیز رو توضیح دادم، یکی از بچه ها گفت راست میگه ببینید گردنش کبوده رد ناخون و کبودی گردنم مونده بود الانم ۱۸ سالمه و هنوز و هنوزه از جا های در بست و خلوت میترسم و هرگز وارد اینجور جاها نمیشم! ‌‌⊱⋅─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─⋅⊰ ◜@Cafe_matrooke ◞ ⟅ .🧙🤎. ⟆ ،دستنوشته🖇
خاطرات وحشت ناک مدرسه 2<🧟‍♂👣> اردو ی ترس، پارت 1•{🚌🕳}• همه مشتاق واسه ی اردو ی فردا بودیم بالاخره فردا شد اما چه میدونستیم که اینجوری میشه سوار اوتوبوس شدیم شادی میکردیم اواز میخوندیم بازی میکردم چند ساعت گذشت به راننده گفتیم که اوتوبوس رو نگهداره که هم هوا بخوریم و هم بریم سرویس بهداشتی ولی راننده اهمیت نداد شاید بخاطر این که بچه بودیم یا بخاطر این که میخواست یه جای دیگه نگه داره به آواز خوندن و بازی مون ادامه دادیم یهو دیدیم اقای معلم و راننده اوتوبوس دارن دعوا میکنن که این دعوا به جا های بدی کشید معلم و راننده هم دیگه رو هل میدادن معلم میگفت که داری راه رو کاملا اشتباه میری راننده هم میگفت تو دخالت نکن که یهو راننده معلم رو هل داد سر معلم خورد به میله ی اوتوبوس بچه ها خیلی ترسیده بودن جیغ میزدنند و گریه میکردنند که یهو راننده اتوبوس داد زد گفت اگه ساکت نشید همتون رو میکشم سعی کردیم ساکت باشیم ولی ما بچه بودیم نتونستیم خودمون رو نگه داریم و دوباره شروع به گریه کردن و جیغ زدن کردیم که یهو... ‌‌⊱⋅─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─⋅⊰ ◜@Cafe_matrooke ◞ ⟅ .🧳🕷. ⟆ ،دستنوشته🖇
خاطرات وحشت ناک مدرسه 2<🧟🦇> اوردو ی ترس،پارت آخر•{🚌🕳}• که یهو رسیدیم به یه خونه ی متروکه، وای وقتی رفتیم تو از سقف کاکتوس های خونی اویزون کرده بودن خیلی ترسیده بودیم اونایی که زیاد جیغ و داد میزدن رو راننده برد به یه زیر زمین که ن پنجره ای ن دری داشت و پر از لباسای قبلی بچه هایی که اینتو مرده بودن اونجا بود و استخون هاشون چون اونجا یه سگ وحشی گذاشته بودن که اگه زیاد داد و بی داد کردیم ما رو بکشه خیلی ترسیده بودیم اونجا یه طناب دار دیدیم که خونی بود یکی از بچه ها رو انداختن دار و مــــــــــرــــــــــ‌د‌ منو دوستمم میخواستن بندازن تو شومینه داخل اون شومینه چندتا جمجمه بود وای خوب شد همون موقع پلیس ها از راه رسیدن ولی بعضی از بچه هایی که افتاده بودن انباری مـــــــــرــــــــــ‌دــ‌ه بودن این اتفاق واقعا خیلی همه رو وحشت زده کرد پلیسا اون پسری که با راننده همکار بود رو گرفتن ولی هنوز و هنوزه اون راننده رو پیدا نکردن شاید اون تو راه مرده باشه یا قاچاقی فرار کرده باشه خارج از کشور و اینکه پلیس ها با یه نامه ی ناشناس ما رو پیدا کردن و اینکه کی اون نامه رو نوشته یه معماس!! ‌‌⊱⋅─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─⋅⊰ ◜@Cafe_matrooke ◞ ⟅ .⚰🦗. ⟆ ،دستنوشته🖇
عروسک خرسی تسخیر شده من<🧸🛌> عروسک خرسیمو میکوبوندم اینور اونور اونو اذیت میکردم و بعد به یه گوشه ی کمد پرتاب میکردم یه روز عروسک خرسیم زبون باز کرد و یه جمله رو خلاصه کرد و گفت من عروسکم و هر کاری میخوای میتونی باهام بکنی ولی حواست باشه اخه انابل هم یه عروسک بود اونو بردم تو اتیش بسوزونم ولی به جای اینکه عروسک خرسیم بسوزه اتیش سوخت یعنی خاموش شد اونو تو قفس انداختم ولی روز بعد دیدم که میله های قفس به شکل و رد عروسکه، عروسک خرسیمم نبود. رفتم اتاقم خیلی ترسیدم چون با خون روی دیوار اتاقم نوشته بود که مراقب باش انابل هم عروسک بود رفتم بیرون یه کم که حالم جا اومد دوباره رفتم اتاقم، اتاقم سالم بود شب شد رفتم رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم از خودم عکس میگرفتم فردا صبح رفتم ببینم عکسای دیشبم چطور شده که عروسک خوسیم رو تو عکس ها دیدم که داشت بهم نزدیک تر میشد که تو عکس اخر خودم رو ندیدم به جای سر خودم سر عروسک خرسیم رو تو عکس دیدم! ترسیدم و بعد خودم رو دیدم که دارن خاکم میکنن تا این که زیر خاک نتونستم نفس بکشم و مردم. روزی این عروسک خرسی به همراه عروسک لِتا ،عروسک مندی، عروسک پتی رید،عروسک هارولد، عروسک زامبی وودو، آنابل و بقیه ی عروسک های تسخیر شده باهم جمع شده و به کشور ها حمله کرده و ما..بهتره ادامشو خودتون بدانید!! ‌‌⊱⋅─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─⋅⊰ ◜@Cafe_matrooke ◞ ⟅ .👁🕷. ⟆ ،دستنوشته🖇
باقی مانده ای از چنل ترسناکمون🪔🥲
هدایت شده از 𝙲𝚊𝚏𝚎 𝙼𝚊𝚝𝚛𝚘𝚘𝚔𝚎  ִֶָ𓍲
تئوری های مختلفی درباره ماه هست اما از نظر من با توجه به اینهمه تئوری این داستانی که خودم نوشتم قابل قبول هست: ،زمین اول دوتا ماه داشته 🌝🌚،ماه سفید عاشق ماه سیاه بود(ماه سیاه عشق اول ماه سفید) و به خاطر شهاب سنگ ماه سیاه از بین میره و تیکه تیکه میشه و تیکه هاش به ماه سفید برخورد میکنه و این لکه های سیاه ماه سفید رو یاد خاطراتش با ماه سیاه میندازه🌕،و بعد ها ماه عاشق زمین میشه و از زمین محافظت میکنه تا مثل ماه سیاه از دستش نده و این چاله چوله ها به خاطر محافظت از زمین هست و چون زمین بهش جواب رد داد ماه دیگه ناامید میشه و عاشق کسی نمیشه و نورش کم میشه و تاریک میشه🌗 ،و ماه عاشق دریا نبوده فقط باهاش دوست بوده ولی دریا دوستی با ساحل رو بهش ترجیح داده و در اخر دریا فهمید که ساحل دوست خوبی براش نبوده ولی دیگه دیر شده بود ماه دیگه به کسی اعتماد نمیکنه و برای همیشه ناامید و تنها میشه 🌑،پس اگه ماه به شکل و رنگ های مختلفی دیده شده یاد خاطراتش افتاده و شاد یا غمیگن شده:) ولی هنوزم برای ماه سیاه دلتنگی میکنه:) و از زمین محافظت میکنه:) و هنوزم دریا رو بالا تر میاره و بهش غرور میده:) 🌘🌖🌔🌒🌗🌓🌑🌕🌜🌛 دستنوشته✨