شعبی نقل میکند که زمانی که من کودک بودم علی بن ابی طالب(ع) را دیدم که بین دو تپهی طلا و نقره ایستاده بود. دیدم که آن اموال را بین مردم تقسیم کرد تا هیچ از آن باقی نماند و خودش با دست خالی به خانه برگشت. من پیش پدرم رفتم و گفتم: «نمیدانم که امروز بهترین مردم را دیدهام یا احمقترین آنها را!» پدرم گفت: «پسرم چه کسی را دیدهای؟» گفتم: «امیرالمؤمنین(ع) را» و آنچه دیده بودم را شرح دادم. پدرم گریست و گفت: «پسرم بهترین مردم را دیدهای.»
الغارات | ابراهیم بن محمد ثقفی
یک روز شیخ کسی را دید که زار میگریست.
گفت: چرا میگریی؟
گفت: دوستی داشتم بمرد.
گفت: ای نادان چرا دوستی گیری که بمیرد؟
تذکرة الاولیاء | عطار نیشابوری
استذراء
از بچگی عاشق اسمم بودهام. هیچوقت دوست نداشتم آدمی را هماسم خودم ببینم. شاید چون زیبایی اسمم را در کمیابیاش میدیدم.
شش سالم بود. رفته بودم سوپری محله که خمیردندان تاریخ مصرف گذشته را پس بدهم. وقتی از مغازه خارج شدم، پسری که از من کوچکتر بود دنبالم راه افتاد. یادم نیست چه میگفت اما میدانم حرفهای خوبی نمیزد. جوری رفتار میکرد که انگار اتهام واردات کالاهای تاریخ مصرف گذشته را به فامیلش زدهام. میترسیدم بخواهد با من دعوا کند، اما نکرد. وقتی برگشتم و ماجرا را برای مادرم گفتم، گفت که اسمش میثاق است. قلبم را ریخته بود. ازش بدم آمد.
هشت سالم که شد پرسپولیس از سایپا یک دروازهبان گرفت. میثاق معمارزاده. میثاق و پرسپولیس؟ ازش بدم آمد. وقتی از فولاد چهارتا گل خورد و فهمیدم دروازهبان خوبی نیست، بیشتر ازش بدم آمد.
یازده سالگی فهمیدم دوست صمیمیام، پسرعمویی به اسم میثاق دارد. قیافهاش را دوست نداشتم. پوستش تیره بود و چندتا خال توی صورتش داشت. از خال متنفر بودم، مخصوصا توی صورت. ازش بدم آمد.
توی بیست سالگی، اینستاگرام صفحهی دوست داییام که خودش و زنش پزشک بودند را بهم پیشنهاد داد. میخواستم فالویش کنم. زدم روی اسمش. توی بیوی صفحهاش آیدی یکنفر به اسم میثاق را زده بود. کنارش شکلک انگشتر الماس را گذاشته بود. اولینباری بود که اسمم را در هیئت زنانهاش میدیدم. یاد تمام دفعاتی افتادم که بالای جواب آزمایشهایم زده بود خانم میثاق. ازش بدم آمد.
بیست و دو ساله که شدم فهمیدم مبنا استادیاری دارد به اسم میثاق رحمانی. میگفتند کارش خیلی درست است. میگفتند بهترین داستاننویس مبناست. حالا من باید کلی جان میکندم تا توی سایهی یک میثاق دیگر نباشم، آن هم از نوع خانمش. باید زور میزدم تا میثاق درجه دوی مبنا نباشم. از دوم بودن متنفر بودم. ازش بدم آمد.
توی دورهی حرفهای مبنا و کارگاه بیهقیخوانی، به خاطر او بارها خانم خطاب شدم. مجبور بودم هر بار بگویم که "میثاقها بر دو نوعاند، آقا و خانم. من از نوع اولم." کار به جایی رسید که مجبور شدم دوربینم را باز کنم و پروفایل ایمیلم را عکس خودم بگذارم. نمیخواستم دیگر از خانمها "عزیزم" و "قربونت برم" بشنوم. اما خب جواب نداد و بیشتر ازش بدم آمد.
حالا چندروز است بیست و سه سالهام. میزنم روی لینک کارگاه بیهقیخوانی. استاد شبیه اسپیکری که شارژش پر باشد، با ذوق و انرژی از عیارزنی تاریخبیهقی میگوید. گوگل میت پیوستن من را برای همه اعلان میکند. استاد آن را میبیند. انگار مردهای جلوی چشمهایش زنده شده. شوکه میشود. زبانش بند میآید. چندثانیه سکوت میکند و بعد حرفش را پی میگیرد. از سهبعدی دیدن تاریخبیهقی میگوید اما انگار شارژ خالی کرده. صدایش دیگر جان ندارد. میخواهد حرفش را ادامه دهد اما نمیتواند. به لکنت میافتد. خانم خطابم میکند و میگوید با دیدن اسمم قلبش ریخته. بهش حق میدهم. حق میدهم و برایش مینویسم: "فکر نکنم از این به بعد بتونم اسمم رو دوست داشته باشم."
روزی که مصطفی به خواستگاری غاده رفته بود، مادرش به او گفته بود: «شما میدانید این دختری که میخواهید با او ازدواج کنید چطور دختری است؟ این، صبحها که از خواب بلند میشود هنوز رفته که صورتش را بشوید و مسواک بزند کسانی تختش را مرتب کردهاند، لیوان شیرش را جلوی در اتاقش آوردهاند و قهوهاش را آماده کردهاند. شما نمیتوانید با مثل این دختر زندگی کنید، نمیتوانید اینگونه که در خانهاش هست، برایش مستخدم بیاورید.» مصطفی خیلی آرام و با متانت به این سخنان گوش داد و سپس اینچنین پاسخ داد: «من نمیتوانم برایش مستخدم بیاورم، اما قول میدهم تا زندهام، وقتی بیدار شد تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت.» و تا دمی که شهید شد، همینگونه بود. حتی وقتهایی که در خانهی جبلعاملشان نبودند، در اهواز و در جبهه اصرار میکرد خودش تخت را مرتب کند و میرفت و برای غاده شیر میآورد. خودش قهوه نمیخورد، ولی چون میدانست لبنانیها به قهوه خوردن عادت دارند، درست میکرد. همسرش میگفت: «خب برای چی مصطفی؟» مصطفی پاسخ میداد: «من قول دادهام به مادرتان که تا زنده هستم این کار را برای شما انجام بدهم.»
نیمه پنهان ماه ۱ | حبیبه جعفریان
پرسید: چگونهای؟
گفت: چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یک بر تختهای بمانند؟
گفتند: صعب باشد.
گفت: حال ما چنین است.
تذکرة الأولیا | عطار نیشابوری
Mohsen Chavoshi 2611280516469497.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
گاهی فکر میکنم که ممکنه از شدت دوست داشتنت جان بدم.
#مولای_من
جلیلی یا قالیباف؟ مسئله اصلا این نیست...
شهریور
۱۳۲۰ است؛ جنگ جهانی دوم در جریان است و تمام واحدهای سیاسی کوچک و بزرگ به دنبال ارتقای قدرت خود برای تثبیت در دوران پساجنگ هستند؛ دورانی که گذار نظام بینالملل در آن اتفاق میافتد و فاتحین با وجود آسیب دیدن قدرتمند میشوند و شکستخوردگان با
وجود زیرساختهای خوب به حاشیه رانده میشوند.
در چنین شرایطی یک دولت ضعیف و چندپاره در ایران بر سر کار است. نه توانایی تصمیمگیری دارد و نه ابزار عملیاتی؛ یک ساختار پوچ ولی با ظاهر پر زرقوبرق و البته بلندگوهای پر سروصدای شعارگو. وجود این دولت، علت تامه برای وقوع فاجعه اشغال ایران توسط نیروهای خارجی است. ضعف در فهم قواعد جهانی و بیتوجهی به لزوم تقویت قدرت و امنیت ملی ایران را به یک قربانی تبدیل میکند؛ یک لقمه چرب و نرم برای قدرتهای خارجی و البته تثبیت میلههای یک زندان نامرئی برای ایران در منطقه غرب آسیا تا دهها سال بعد.
حالا تیر ۱۴۰۳ است و حضور یک دولت با نگاه هیجانی، سانتیمانتال و
غیر علمی به نظام بینالملل در حوزهی سیاست خارجی میتواند آن تاریخ تلخ را مجدد تکرار کند؛ نه به معنای اشغال ایران بلکه به معنای تثبیت یک ایران ضعیف در دوران پساگذار جهانی... و این همان خطر بسیار بزرگ برای ایران است. دولت احتمالی مسعود پزشکیان در شرایط کنونی جهان بزرگترین خطر برای امنیت و منافع ملی ایران است؛ یک دولت با نگاه منجمد شده دهه ۹۰ میلادی در سیاست خارجی که نهایتا ایران را در رقابت قدرتهای بزرگ بینالمللی و منطقهای به پارکینگ خواهد فرستاد.
رای من سعید جلیلی است اما دست هر کسی را که با رای به محمدباقر
قالیباف، احتمال رایآوری مسعود پزشکیان را کم میکند، میبوسم. وقتی برای اشتباه نداریم؛ ایران بیشتر از همیشه به ما نیاز دارد. اجازه ندهیم ایرانی را که امروز روی قلههای جهانی است و نظریههای روابط بینالملل را دستخوش تغییر میکند به چاه بیندازند.