سرنوشت تاریک فراموش شدهی گذشته؟شاید.
پارت 3
آروم و زمزمه وار لب زد : ولی میدونید چه اتفاقی افتاد که الان جلوتونم؟
همون پوزخند شدیدا توی چشم بود...
ادامه داد : معتقدم یکی اونجا هست که میبینتم و ازم شدیدا خشمگینه!
به آسمون اشاره میکرد.مردم متعجب تر شدن..منظور اون کی بود؟ مگه کسی هم تو آسمون هست ؟ کی ممکنه باشه که خشمگین بودنش برای اون مهمه؟...
اینها افکار مردم اونجا بود.
سرش رو هم به سمت آسمون گرفت :
تصمیم گرفتم بجای اینکه تک تکتونو بکشم...بزارم زندگی کنید و درد من رو چندین برابر حس کنید،بنابر این همهتون رو نفرین میکنم...تمام نوادگانتون و نسل های بعدتون تا ابد...اینطوری،اون هم دیگه از دستم ناراحت نمیشه مطمئنا...این نفرین تا ابد شمارو توی زنجیره عذاب الهی قرار خواهد داد و فقط کسی که قلبش عمیقا پاک باشه از اون رها میشه و محبت الهی رو دریافت میکنه...
و در یک لحظه ی ناگهانی دست برد سمت قفسه سینش و قلبش رو از جاش کند...
دادی که از درد کشید، جانسوز همه شده بود این پایان اون بود..البته نه اون پایانی که همه انتظارش رو داشتند.
سالها گذشت،کسی جرعت نمیکرد از اون گذشته کثیف و تاریک حرفی گفته بشه.یه قانون نانوشته ی دیگه که بین تمام قانون های کثیفشون جا گرفت و توی ذهنشون حک شد و همراه با اون همه تظاهر به فراموشی میکردند،طوری که انگار همچین چیز های وجود نداشت...
به همین روش بود که نسل های آینده هم چیزی از اون گذشته نمیدونستند ولی...ولی اون نفرین در سکوت به کار خودش ادامه میداد و کسی متوجهش نبود که موجودیت این نفرین از کی بوده،تا شاید توبه کنند..
هیچکس به یادش نمیاره!.
ادامه دارد...؟
_ گلایه
دو پرنده وجود داشتند...یکی اسمش را دوست نداشت،کلا بدش می آمد.
دیگری عاشق این بود تا هر لحظه اورا صدا کند.اصلا تلفظ اسم او بر زبانش جانی تازه در او میدمید...خوشش می آمد...
پرنده اولی متعجب بود از این کار او...
فقط پرنده دومی دلیل این کار خود را میدانست.ایا او دلیلش را به کسی گفت؟یا نگفت؟هنوز کسی نمیداند...
_ دلنوشته
زنی که کتاب میخواند،به آسانی عاشق نمیشود...او تنها به دنبال همتای معنوی ای است که با جزئیات کوچکش تشابه داشته باشد.
_ داستایفسکی
«چشم نقره ای»
...۳
(اگه یه نفر بیاد که منو نابود کنه... قطعا بعد از من تورو نابود میکنه...این بخاطر این نیست که دوستمی یا نزدیکترین بهم...بخاطر اینه که تو هم ضعیفی...اون به ظاهر اهمیت نمیده...)
ستاره فکرایی به سرش میزد که خودشو آزار میداد...چرا همیشه منتظر یه واقعه بود تا به سیم آخر بزنه؟چرا نباید کسی داخل اون اتفاق کنارش باشه تا حداقل باهاش همدردی کنه؟ اگه کسی هم بخواد باشه...بازم از نظر ستاره اونم بدبخت میشد...این همه تفکر و فکر...بخاطر یه فکر دیگه...یه فکر مسخره...
شاید هیچوقت اون اتفاقات به واقعیت نپیوندن...اما اگه همینطوری اتفاق بیوفته؟
+خب...وقتشه که برم...کاری باری؟
-اینو از تو کتاب روانشناسی خوندی؟
+چی؟
-اینو که بعد این همه بحث در مورد خودکشیم فقط بگی خب خدافظ؟
+اول اینکه خودکش نیست...بیماریه دوم اینکه...خب...دومی رو تو بگو
-میخواستید بروید...چند لحظه...پیش..
+دیووانمان کردی...باشه باهوش... خدافظ؟
-خب مجبورم برم پیش میلو...پس...اره...خدافظ...
درسته که ستاره یه گوشه گیر بود و با کسی کاری نداشت...اما یه خواهر داشت...یه خواهر که با تموم وجودش دوسش داشت...اینقدر دوسش داشت که از خدا خواسته بود در هر صورتی خودش اول بمیره تا مرگشو نبینه...میلو...
میلو هم زیاد علاقه ای نسبت به بقیه نداشت...عجیب هم نبود...البته موقعی که برادرشو میدید اینطور نبود...هی ازش میخواست دستشو بزاره رو سرش... آرامش بخش براش بود؟بنظر میرسه بله...خیلی زیاد...چون ستاره تمام راه مدرسه تا خونه همینکارو میکرد...هیچکسی هم دلیلشو نفهمید...و تنها کسی هم که دلیلشو نپرسید برادرش بود...
------
_ #طلا