eitaa logo
قلم ِآنه.
125 دنبال‌کننده
2 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم ِربّ. اینجا؟ قسمتی‌از‌روح ِیك‌نویسنده🧑🏻‍🦯✨. کُپی؟ پیگردقانونی‌و‌الهیٰ‌به‌دنبال‌داره؛ ☕بنده‌ی ِکوچك: @Elixirk 𓏲 𝐏𝐫𝐢𝐦𝐮𝐬 𝐒𝐜𝐫𝐢𝐩𝐭𝐮𝐬: 𝟐𝟎𝟐𝟔.𝐉𝐮𝐧𝐞.𝟐𝟕
مشاهده در ایتا
دانلود
.سلام‌ُ‌درود🤍🦦! خیلی‌‌خیلی‌خوش‌اومدین:)🪴 ⇤ما اینجا رمان میذاریم براتون از نوعی متفاوت❤️‍🔥 🔖بفرمایید پایین‌تر جهت‌‌راهنمایی↶ خوندن رمان بدون عضویت و کپی؟ خیر.. ما اینطرف زحمت میکشیم. نکته‌ی بَسی مهم‌م‌م‌م📌 ☕⬸شروع ِرمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 اگه فک می‌کنی با موندن داخل چنل وقتت تلف میشه؛ لف بده.. گرچه اگه بمونی خوشحالمون می‌کنی✨𓏲!
. رُمان ِ: آلین | 𝐀𝐥𝐢𝐧 . ↲ بِه‌قلم ِk.a
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 ؛ ؛ 🪴 ←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از غریب و آشنا…ترسیده‌ام با مرام و معرفت…بی گانه اند من، به هر سازی که شد…رقصیده‌ام رد پای مهربانی نیست…نیست من تمام کوچه را…گردیده‌ام سالها از بس که خوش بین…بوده‌ام هر کلاغی را کبوتر…دیده‌ام بی خیال سردی…آغوش‌ها من به آغوش خودم…چسبیده‌ام! ⚝ –معلوم نیست چی کاره هست دختره‌! –آقای مظفری می‌گفت وکیله. –اون گفت تو چرا باور کردی‌؟ مظفری چه ساده است! –چرا؟ –وکیل؟ اونم این دختر؟ تو شهری به این دَرَندَشتی؟ اصلا وکیل! که من یکی چِشمَم آب نمیخوره! مادر نداره؟ پدر نداره؟ –میگه مُردَن. –هِه! مُردَن؟ تو هم حتما گفتی آخی! خدا بیامرزدشون دیگه نه؟ مادر نداره‌، پدر نداره، حتما عمو، عمه، خاله و دایی هم نداره؟ –چه میدونم والا! صدای تِق ت‍ِق کفش هام باعث شد بهم گوشه چشمی بندازن، ولی‌، بی توجه به حضورم ادامه دادن؛ این بار بلند تر از قبل. –وا! خواهر! معلومه دیگه! فراری‌! دخترِ فراری! سه تا پِلّه بالاتر رفتم. –دخترِ فراریه و خونه خریده؟ –معلوم نیست سر کی رو کلاه گذاشته و وعده ی غنچه ی لَباشو، یه شب تا صبح سر کَردَن رو کدوم تختی رو به کدوم بنده خدایی داده که دستش یه جا بند شده! دو تا پله دیگه.. –یه موقع تهمت نزنی؛ خدا رو خوش نمیاد! –سودابه! تو دیگه چرا؟ معلومه دیگه! شوی لباس راه انداخته! هر روز یه رنگ، هرروز یه مدل، همین شکلی پسرای مردم رو از راه به در می‌کنه دیگه! همین امیر بَچَم! چشمش عرض‌ِ اندام خانومو گرفته؛ بهش میگم بریم خواستگاری دختر خالَت تا دختر به اون خوبی از چَنگِمون دَر نرفته! میگه من... فهمیدم داره از پشت سر بهم نگاه می‌کنه! دوتا پله ی دیگه رفتم بالا! صداش اومد: –اینو میخوام!... دختره‌ی هرزه ی... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→ ◂ هر‌گونه‌کُپی‌برداری‌جرم‌و‌پیگرد‌قانونی‌به‌همراه‌‌دارد! 🥸| قلم ِآنه ⇜به‌نویسندگی: k.a ☕🌱
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 ؛ ؛ 🪴 ←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سرعت طِی کردن پله هارو زیاد کردم و خودم رو به جلوی واحدم رسوندم. با استرس توی کیف دستی کوچیکم دنبال کلید گشتم و بالاخره پیداش کردم. از شدت هیجان دستم میلرزید و عرق سرد کف دستم نشسته بود و کلید توی قفل نمی‌رفت. زیر لب گفتم: باز شد! و خودم رو تو خونه پرت کردم. در خونه رو آروم و با احتیاط بستم تا بهانه‌ی جدیدی دست همسایه ها ندم. به سمت آشپزخونه رفتم و کتری رو به برق زدم و روی کاناپه لم دادم. با دو انگشت سَبابه و اشاره ام شقیقه هام رو نوازش دادم و بعد محکم‌ از روز پیشونی تا چونه ام دست کشیدم. به دستم نگاه کردم، خیس بود! این یعنی گریه کردم و خودم متوجه نشدم؛ پوزخندی به دست خیس از اَشکَم زدم. عادتم شده، اَشکام بی ارده بریزن. ❝وقتی نمیتونی با زَبونت بگی، چقدر داره بهت سَخت میگذره؛ چِشمات شروع میکنن باریدن!❞ ⚝ به بخار نسکافه خیره و به قول خاله لیلی، تو هَپَروت سِیر میکردم! به حرف زن های همسایه فکر میکنم. سودابه و همونی که زیادی حرف میزد. به نظرم خیلی زود بود برای قضاوت‌، یکمی زیادی زود بود! "مثلاً باید چقدر صبر میکردن؟" زمزمه کردم: از خودم می‌پرسیدن! "میخوای بهت ترحم کنن؟" زیر لب جواب دادم: خیلی بهتر از اینه که پیش خودشون به این نتیجه برسند که می‌خوام بچه هاشون رو از راه به در کنم! "مادَرَن! حق دارن!" لب های خُشکَم رو با زبون تَر کردم و آروم گفتم: خُب باشَن! یکی تو دلم بهم پوزخند زد "همینه نمی‌فهمی دیگه!" صدام رفت بالاتر: به من چه که مادر ندارم؟! تو گوشم زنگ خورد: "بی پدر مادر!" "بچه که دو روز پیش این باشه، یه روز پیش اون معلومه نتیجه اش میشه این!" "آخی! بیچاره ها!" "قدر پدر مادرت رو بدون دختر جون! اینا رو نیگا! از بی پدر مادری لباس های کهنه ی همدیگه رو می‌پوشن!" "رقت انگیزه!" "هِه هِه بچه ها! اینا..." جیغ زدم: بَسه! بَسه! بَََســــــــــــه! زانو زدم: بَسه! سجده کرد: بَسه! نالیدم: خدااااااااا‌! دیگه بَســـه! و هِق هِقَم سکوت تلخ خونه‌ی سی متریم رو شکست. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→ ◂ هر‌گونه‌کُپی‌برداری‌جرم‌و‌پیگرد‌قانونی‌به‌همراه‌‌دارد! 🥸| قلم ِآنه ⇜به‌نویسندگی: k.a ☕🌱
. عاقا تا پارت 10 آماده‌اس.. و من انگشتام درد گرفته😂 .
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 ؛ ؛ 🪴 ←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ⚝(فلش‌بک؛چند‌ساعت‌قبل) پوزخندی زدم: خانوم شما حواستون رو بدین به پسرتون؛ چی رو اومدین مضنون کردین؟ و کش دارتر ادامه دادم: مواااااد؟ با نُک انگشت، اشک گوشه‌ی چشمش رو پاک کرد و آب بینی‌اش رو بالا کشید و گفت: –آخه پسر بیچاره‌ی من اهل این کارا نبود. توروخدا یه کاری کنید، بچم به‌خاطرِ یه سری آدم که انسانیت سرشون نمیشه داره درد می‌کشه! با خشمی پنهان پرونده رو روی میز پرت کردم و زمزمه‌وار گفتم: –خانوم محترم، من از کجا باید بدونم کی به پسرتون مواد داده؟ اگه پسر شما عقل داشت؛ نمی‌رفت سمت این زهرماری‌ها! با دستم به پرونده اشاره کردم: _پسرتون سابقه داره! سه بار که تعداد کمی هم نیست داخل پارتی با بدترین شکل ممکن دستگیر شدن، یکبار تعهد کتبی و دوباره تعهد لفظی دادن. بعد شما با کدوم امیدی پا شدید اومدید اینجا چنین درخواستی از من میکنید؟ کمی دستمال خیس شده رو بین انگشت‌هاش تاب داد و با لحن ملایمی من رو از ادامه‌ی صحبت منع کرد: –حالا شما نمیشه یه کاری کنید؟ جای دوری که نمیره عزیزم! اصلا پسر من نه، سه چهار سال دیگه بچه‌ی خودتون به حال و روز بچه‌ی من افتاد اینقدر ریلکس اینجا می‌نشینید و از حق اون خدا بی خبر‌ها دفاع می‌کنین؟ هان؟ گوشه چشمی بهش انداختم و گفتم: _من به بچه‌ام یاد میدم به هرکس اعتماد نکنه و هرچیزی که بهش دادن مثل غلام حلقه به گوش استفاده نکنه، بعدش هم، من از حق اون به قول شما خدا‌ بی‌خبر ها دفاع نمیکنم. به سمتش خم شدم و ادامه دادم: _ به فرض من قبول کردم، ولی چیرو؟ شما حتی پرونده هم تشکیل ندادین. نکنه انتظار دارید .. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→ ◂ هر‌گونه‌کُپی‌برداری‌جرم‌و‌پیگرد‌قانونی‌به‌همراه‌‌دارد! 🥸| قلم ِآنه ⇜به‌نویسندگی: k.a ☕🌱
📌یه‌موردی رو عرض کنم: حتما مطالعه بشه‼️..↯ از اونجایی که چنل داخل لیست تبادلات هست یه سری بنر‌ها برای تبادل داخل کانال قرار میگیره.. ⇦محتوای کانال‌هایی که تبلیغ میشن نه رد می‌کنیم نه تایید..⇨ 🍄عضویت به عهده‌ی خودتونه.. می‌دونم زیاده و ممکنه اذیت بشین؛ ولی فقط جهت پیشرفت چنله که دوستان بیشتری بهمون اضافه بشن و باهم رمان بخونیم✨🔖
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 ؛ ؛ 🪴 ←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ انتظار دارید مثل کارگاه‌ها وارد عمل بشم؟ من وکیلم خانوم، نه شرلوک هولمز! _یعنی هیچ امیدی نیست؟ پوفی کردم و انگشت‌هام رو توی هم گره زدم: _بیا منطقی صحبت کنیم، پسر شما اهل این کارا نبوده درست؟ سری به نشونه‌ی تایید تکون داد. _حالا میگید یه عده‌ای اومدن و پسر شما رو از راه به در کردن. حتی اگر شما مدرکی علیه اون آدمها داشته باشید نباید اینجا بیاید! بعد از اینکه مدرکی که معتبر باشه بدست آوردین میرین گزارش تنظیم میکنید و باز هم اگر شکایت شما بررسی شد و مورد تایید قرار گرفت، بعد از یکسری جلسات و سوال و جواب‌ها هم از شما و هم از فرزندتون این پرونده به روند تحقیق می‌افته؛ در اون زمان شما می‌آید دنبال وکیل. الان من کشکی کشکی بیام چیرو قبول کنم؟ نه تنها من، بلکه هیچ وکیل دیگه‌ای نمیاد روی هیچ و پوچ وکالت برعهده بگیره. برگه‌ها رو که فکر میکرد گنجی ارزشمند و حاوی محتوای بسیار خطرناکی هستن، ملایم به سمتش هل دادم و ادامه‌ی حرفم رو از سر گرفتم: _حالا هم میتونید برید و اگر مدرك معتبری دستگیرتون شد برگردید. با چشم به درب خروجی اشاره کردم: _بفرمایید، خوشحال شدم از آشنایی با شما. تا لحظه‌ی آخر که از درخارج میشد نگاه‌های امیدوارانه‌اش رو حس میکردم. ولی قبول این پرونده یعنی حماقت محض! اگه یک قدم کج میزاشتم بی‌شك پروانه‌ی وکالتم باطل بود. و بعد هم به تمام معنا زندگیم منفجر میشد! تقه‌ای به در خورد و بعد از اون کله‌ای وارد اتاق شد. نگاهی بهش که حالا به قاب درتکیه زده و اتاق رو می‌کاوید کردم و با نشونه گیری دقیقی خودکارم رو به سمتش پرتاب کردم، که درست به پس‌کله‌اش برخورد کرد! با کلی آخ و اوخ کامل وارد اتاق شد و نگاه خشمگینی حواله‌ام کرد و غرید: _آدم نمیشی نه؟ نیشخندی زدم و روی صندلی چرخیدم. چشم‌هاش رو با دیدن این حرکتم داخل حدقه چرخوند و گفت: _خدا پدر اون از خدا بی‌خبری که این صندلی چرخدار رو اختراع کرد .. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→ ◂ هر‌گونه‌کُپی‌برداری‌جرم‌و‌پیگرد‌قانونی‌به‌همراه‌‌دارد! 🥸| قلم ِآنه ⇜به‌نویسندگی: k.a ☕🌱
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 ؛ ؛ 🪴 ←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اختراع کرد نیامرزه که تو آخر با این کارات منو به کشتن میدی. الان اینجا بیوفتی بمیری من باید جواب پس بدم دیگه، پس خواهشاً انسان باش! _کتی امروز حالم خوبه پس لطفاً گند نزن بهش. بیشتر روی کاناپه لم داد و آروم گفت: _پس نهایت لذت رو از این حال خوبت ببر که یه خبر برات دارم! از نوع اعصاب خورد کن! بدون توجه به حرفش به چرخیدنم ادامه دادم. کتایون همیشه خبر داشت. خبر‌های خوب، خبرهای بد. اگه یه بنده خدایی پیدا بشه و خبرگزاری کتی‌دادرَس راه بندازه مطمئناً امثال بی‌بی‌سی و اینترنشنال باید جور و پلاسشون و جمع کنن و برن! ولی هیچ وقت خبرهای به قول خودش داغ (!) یا دست اولش منو به وجد نمیارن. پس بی‌خیال گفتم: بگو! _حاج اکبرُ اخراج کردن! با شنیدن این جمله به سرعت سرم رو بالا گرفتم. _چی گفتی؟! چشمای میشی رنگش رو قفل لب‌های لرزون من کرد و خونسرد شکلات آبنباتی‌اش رو قورت داد و شمرده شمرده تکرار کرد: _حاج‌اکبر...اخراج...شد! میخواستم بپرسم چطوری؟ چرا؟ کِی؟ ولی خودش ادامه داد: _معلوم هم نیس واسِ خاطر چی؟! میگن بنده خدا برای رئیس و مهمون ویژه‌اش چای می‌بره، دستش می‌لرزه و فنجون چای خورد و خاکشیر میشه. البته میگن‌ها! بعد از یک ساعت هم برگه‌ی اخراج به دست با اُردَنگی پرتش میکنن بیرون. فک کنم همین یه ساعت پیش رفت. یه شکلات دیگه برمیداره و بعد از باز کردن جلد صورتی رنگش داخل دهنش جا میده: _ولی من که میگم رئیس منتظر بهونه بود؛ در غیر اینصورت پنج دقیقه بعد از اخراج حاج‌اکبر فرم استخدام آبدارچی جدید رو نمی‌داد که وارد سیستم کنم. کمی از آبنبات توی دهنش رو با صدا چُف میزنه و با صورتی جمع شده میگه: _یارو آبدارچی جدیده، خیلی کلاسش بالاس! بهش میخوره از این پشت میزی‌ها باشه. یعنی از اسمش معلومه ها! فک میکردم یه پیرمردی که یه پاش لب گوره با دست دیگه‌اش اون یکی زانوش رو چسبیده می‌فرستن. به طرفم خم میشه و با احتیاط ادامه میده: _ولی بین خودمون بمونه؛ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→ ◂ هر‌گونه‌کُپی‌برداری‌جرم‌و‌پیگرد‌قانونی‌به‌همراه‌‌دارد! 🥸| قلم ِآنه ⇜به‌نویسندگی: k.a ☕🌱