رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧
؛
؛ #part3 🪴
←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
⚝(فلشبک؛چندساعتقبل)
پوزخندی زدم: خانوم شما حواستون رو بدین به پسرتون؛ چی رو اومدین مضنون کردین؟
و کش دارتر ادامه دادم: مواااااد؟
با نُک انگشت، اشک گوشهی چشمش رو پاک کرد و آب بینیاش رو بالا کشید و گفت:
–آخه پسر بیچارهی من اهل این کارا نبود.
توروخدا یه کاری کنید، بچم بهخاطرِ یه سری آدم که انسانیت سرشون نمیشه داره درد میکشه!
با خشمی پنهان پرونده رو روی میز پرت
کردم و زمزمهوار گفتم:
–خانوم محترم، من از کجا باید بدونم کی به پسرتون مواد داده؟
اگه پسر شما عقل داشت؛ نمیرفت سمت این زهرماریها!
با دستم به پرونده اشاره کردم:
_پسرتون سابقه داره! سه بار که تعداد کمی هم نیست داخل پارتی با بدترین شکل ممکن دستگیر شدن، یکبار تعهد کتبی و دوباره تعهد لفظی دادن. بعد شما با کدوم امیدی پا شدید اومدید اینجا چنین درخواستی از من میکنید؟
کمی دستمال خیس شده رو بین انگشتهاش تاب داد و با لحن ملایمی من رو از ادامهی صحبت منع کرد:
–حالا شما نمیشه یه کاری کنید؟ جای دوری که نمیره عزیزم!
اصلا پسر من نه، سه چهار سال دیگه بچهی خودتون به حال و روز بچهی من افتاد اینقدر ریلکس اینجا مینشینید و از حق اون خدا بی خبرها دفاع میکنین؟ هان؟
گوشه چشمی بهش انداختم و گفتم:
_من به بچهام یاد میدم به هرکس اعتماد نکنه و هرچیزی که بهش دادن مثل غلام حلقه به گوش استفاده نکنه، بعدش هم، من از حق اون به قول شما خدا بیخبر ها دفاع نمیکنم.
به سمتش خم شدم و ادامه دادم:
_ به فرض من قبول کردم، ولی چیرو؟ شما حتی پرونده هم تشکیل ندادین.
نکنه انتظار دارید ..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→
◂ هرگونهکُپیبرداریجرموپیگردقانونیبههمراهدارد!
🥸| قلم ِآنه
⇜بهنویسندگی: k.a ☕🌱
قلم ِآنه.
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 ؛ ؛ #part3 🪴 ←ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
اینُ داشته باشید تا بعداً دو پارت دیگه بدم خدمتتون😁🌱
.
📌یهموردی رو عرض کنم: حتما مطالعه بشه‼️..↯
از اونجایی که چنل داخل لیست تبادلات هست یه سری بنرها برای تبادل داخل کانال قرار میگیره..
⇦محتوای کانالهایی که تبلیغ میشن نه رد میکنیم نه تایید..⇨
🍄عضویت به عهدهی خودتونه..
میدونم زیاده و ممکنه اذیت بشین؛ ولی فقط جهت پیشرفت چنله
که دوستان بیشتری بهمون اضافه بشن و باهم رمان بخونیم✨🔖
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧
؛
؛ #part4 🪴
←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انتظار دارید مثل کارگاهها وارد عمل بشم؟ من وکیلم خانوم، نه شرلوک هولمز!
_یعنی هیچ امیدی نیست؟
پوفی کردم و انگشتهام رو توی هم گره زدم:
_بیا منطقی صحبت کنیم، پسر شما اهل این کارا نبوده درست؟
سری به نشونهی تایید تکون داد.
_حالا میگید یه عدهای اومدن و پسر شما رو از راه به در کردن.
حتی اگر شما مدرکی علیه اون آدمها داشته باشید نباید اینجا بیاید! بعد از اینکه مدرکی که معتبر باشه بدست آوردین میرین گزارش تنظیم میکنید و باز هم اگر شکایت شما بررسی شد و مورد تایید قرار گرفت، بعد از یکسری جلسات و سوال و جوابها هم از شما و هم از فرزندتون این پرونده به روند تحقیق میافته؛
در اون زمان شما میآید دنبال وکیل.
الان من کشکی کشکی بیام چیرو قبول کنم؟
نه تنها من، بلکه هیچ وکیل دیگهای نمیاد روی هیچ و پوچ وکالت برعهده بگیره.
برگهها رو که فکر میکرد گنجی ارزشمند و حاوی محتوای بسیار خطرناکی هستن، ملایم به سمتش هل دادم و ادامهی حرفم
رو از سر گرفتم:
_حالا هم میتونید برید و اگر مدرك معتبری دستگیرتون شد برگردید.
با چشم به درب خروجی اشاره کردم:
_بفرمایید، خوشحال شدم از آشنایی با شما.
تا لحظهی آخر که از درخارج میشد نگاههای امیدوارانهاش رو حس میکردم.
ولی قبول این پرونده یعنی حماقت محض!
اگه یک قدم کج میزاشتم بیشك پروانهی وکالتم باطل بود. و بعد هم به تمام معنا زندگیم منفجر میشد!
تقهای به در خورد و بعد از اون کلهای وارد اتاق شد.
نگاهی بهش که حالا به قاب درتکیه زده و اتاق رو میکاوید کردم و با نشونه گیری دقیقی خودکارم رو به سمتش پرتاب کردم، که درست به پسکلهاش برخورد کرد!
با کلی آخ و اوخ کامل وارد اتاق شد و نگاه خشمگینی حوالهام کرد و غرید:
_آدم نمیشی نه؟
نیشخندی زدم و روی صندلی چرخیدم.
چشمهاش رو با دیدن این حرکتم داخل حدقه چرخوند و گفت:
_خدا پدر اون از خدا بیخبری که این صندلی چرخدار رو اختراع کرد ..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→
◂ هرگونهکُپیبرداریجرموپیگردقانونیبههمراهدارد!
🥸| قلم ِآنه
⇜بهنویسندگی: k.a ☕🌱
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧
؛
؛ #part5 🪴
←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اختراع کرد نیامرزه که تو آخر با این کارات منو به کشتن میدی.
الان اینجا بیوفتی بمیری من باید جواب پس بدم دیگه، پس خواهشاً انسان باش!
_کتی امروز حالم خوبه پس لطفاً گند نزن بهش.
بیشتر روی کاناپه لم داد و آروم گفت:
_پس نهایت لذت رو از این حال خوبت ببر که یه خبر برات دارم! از نوع اعصاب خورد کن!
بدون توجه به حرفش به چرخیدنم ادامه دادم.
کتایون همیشه خبر داشت. خبرهای خوب، خبرهای بد.
اگه یه بنده خدایی پیدا بشه و خبرگزاری کتیدادرَس راه بندازه مطمئناً امثال بیبیسی و اینترنشنال باید جور و پلاسشون و جمع کنن و برن!
ولی هیچ وقت خبرهای به قول خودش داغ (!) یا دست اولش منو به وجد نمیارن.
پس بیخیال گفتم: بگو!
_حاج اکبرُ اخراج کردن!
با شنیدن این جمله به سرعت سرم رو بالا گرفتم.
_چی گفتی؟!
چشمای میشی رنگش رو قفل لبهای لرزون من کرد و خونسرد شکلات آبنباتیاش رو قورت داد و شمرده شمرده تکرار کرد:
_حاجاکبر...اخراج...شد!
میخواستم بپرسم چطوری؟ چرا؟ کِی؟ ولی خودش ادامه داد:
_معلوم هم نیس واسِ خاطر چی؟!
میگن بنده خدا برای رئیس و مهمون ویژهاش چای میبره، دستش میلرزه و فنجون چای خورد و خاکشیر میشه. البته میگنها!
بعد از یک ساعت هم برگهی اخراج به دست با اُردَنگی پرتش میکنن بیرون. فک کنم همین یه ساعت پیش رفت.
یه شکلات دیگه برمیداره و بعد از باز کردن جلد صورتی رنگش داخل دهنش جا میده:
_ولی من که میگم رئیس منتظر بهونه بود؛
در غیر اینصورت پنج دقیقه بعد از اخراج حاجاکبر فرم استخدام آبدارچی جدید رو نمیداد که وارد سیستم کنم.
کمی از آبنبات توی دهنش رو با صدا چُف میزنه و با صورتی جمع شده میگه:
_یارو آبدارچی جدیده، خیلی کلاسش بالاس!
بهش میخوره از این پشت میزیها باشه. یعنی از اسمش معلومه ها!
فک میکردم یه پیرمردی که یه پاش لب گوره با دست دیگهاش اون یکی زانوش رو چسبیده میفرستن.
به طرفم خم میشه و با احتیاط ادامه میده:
_ولی بین خودمون بمونه؛
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→
◂ هرگونهکُپیبرداریجرموپیگردقانونیبههمراهدارد!
🥸| قلم ِآنه
⇜بهنویسندگی: k.a ☕🌱
قلم ِآنه.
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 ؛ ؛ #part5 🪴 ←ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
دو تا پارت بلند بالا خدمت شماا..❤️🔥
.
هدایت شده از تبادلاتدلا
جذبِ بآلـآےِ 𝟭𝟬𝟬 مٻخوآے؟ٹبآدلـآٺ دلا دآره😌〢
اگہ آماࢪ چنلٺ بآلاے 𝟭𝟬𝟬 جوٻن شو و ٺگ بدہ🪄ꗺ
با جذبے کہ فکࢪش هم نمٻکنے🎀؛؛
با وجودِ اٻن ٺبادلآٺ دٻگہ نگرآن ࢪیزش هآے چنلٺ نبآش💘࿓
https://eitaa.com/joinchat/1286669822C6020566cd7
ٺبادلآٺ دلا منٺظࢪ ٺگ هآے شمآ🫶🏻 .
هدایت شده از تبادلاتدلا
یعنی میگی ازین جذبای عثثثلللل نمیخوای💛🍯 ؟!
ازمن بتو نصیحت ، ازین جذبا فقط تو تبادلات دلا پیدامیشه😚💕 .
خب تو تگ نده ، من ضرر میکنم یاتو ☺️😂💅؟
https://eitaa.com/joinchat/1286669822C6020566cd7
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون دختری که نویسندهاس ولی اسمش جایی ثبت نشده..
𝗥𝗲𝗮𝗱↝ @EyeCup𓍲🌚✨
#𝘓𝘶𝘤𝘪𝘧𝘦𝘳'𝘴𝘮𝘪𝘴𝘵𝘳𝘦𝘴𝘴🕯
#𝘗𝘢𝘳𝘵..
« #عــلــیـسـان 👤»
-دست نزن بهش حرومزاده...
+هیس..نگاش کن آخه،کی از همچین جنس نابی میگذره؟
ساره با چشمای خیس التماس میکرد که نزارم بهش دست بزنن..
+نترس جوجه،نگاش کن چجوری آخه اشک میریزه،نترس آقایی کنارته..تا آخرش قراره نگاهت کنه!
-هرچی بخوای بهت میدم،نکن تورو قران نکن ..
رمانیباحضور؛
↫علییاسینی،حامیصالحی،امیرمقاره،رهامِهادیان
https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5