eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.8هزار دنبال‌کننده
42.5هزار عکس
7.1هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
از جمله سربازان مهم ساسانی دسته ای به نام "اسوران" بود که زره فلزی داشتند و هنگام حمله دسته جمعی منظره مخوفی از خود به نمایش می گذاشتند؛ شوالیه های اروپایی کپی شده از آنان هستند 🇯‌🇴‌🇮‌🇳 ↯ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بلند ترین کوه شناخته شده در منظومه ی شمسی، کوه المپیوس ( Olympus Mons ) با ارتفاع نزدیک به 22 کیلومتر، در سیاره ی مریخ است. این کوه در سال 1971 کشف شد... 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
معلمان در آلمان بیشترین درآمد را دارند. یکبار که پزشکان خواستار افزایش حقوق خود شده بودند، آنجلا مرکل به آنها گفت: من چگونه شما را با کسانی که به شما آموزش داده اند مقایسه کنم؟ ✅📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"بنی هارلم" جوان 26 ساله اهل کالیفرنیا ایالات متحده، رکورد بلندترین موی جهان را دارد که بلندی آن به 52 سانتی متر میرسد. او همیشه برای نگه داشتن ظاهر موهایش 2 ساعت زمان میگذارد ✅📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بر اساس یک مطالعه جدید، یک ترس یا فوبیا، ممکن است خاطراتی باشد که از چند نسل قبل تر توسط DNA انتقال داده شده باشد. ✅📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
مرد مارمولکی "ناوارتان" مرد هندی است که بیش از 100 مارمولک را سرپرستی میکند و دوستی جالبی با این خزندگان دارد ✅📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی به روستا رسیدیم به علی گفتم من میرم خونه بابام، وسایلم گذاشتم بعدش میرم خونه ی خدامراد علی فوری گفت نه صبر کن منم باهات میام.ثریا اخمی کرد و گفت: عه علی زشته بابام نبینی اول بری خونه خدامراد، با ماه صنم بیاین امروز رو اینجا بمونین بعد برین هر جا دلتون خواست.دیدم زشته نریم سری تکون دادم و داخل حیاطِ بزرگ خونه ی جیران و هاشم شدیم،جیران فوری خبردار شد و ولفور به طرف ثریا اومد بوسه بارونش کرد،خوشبحال ثریا که مادر داشت و مادرش چه به خوب و چه بد، اینقدر دوستش داشت،سرم و پایین انداختم که جیران بعد از ثریا حسین رو بوسید و با ما احوالپرسی کرد تعارف کرد بریم داخل.جیران رو ثریا بلند گفت خدا بکُشه منو دخترم، چرا اینقدر نخیف و لاغر شدی هان؟ثریا آهی مظلوم کشید و گفت: اییی ننه جان این بچه از بس شیر میخوره ماشاالله نمیزاره گوشتی به تنِ من بمونه که ولی در حقیقت ثریا نسبت به قبل تپل تر شده بود و دیگه اون دخترک ریزه میزه نبود و استخوان ترکونده بود، این مادر و دختر از چه لاغری سخن میگفتن الله اعلم!بعد خوردن ناهار دیگه ادا واطوارشونُ نتونستم تحمل بکنم و وسایلم جمع کردم که برم خونه داداش هام،علی هم گفت باهام میاد.سه روزی با علی به همه ی اقوام سر زدیم و احوالشون جویا شدیم که علی ازم خواست پیش ثریا برم و آماده بشیم روز بعدش برگردیم،رو بهش گفتم - پس خودت چی!؟ نمیایی؟دستی به ریشِ نداشته اش کشید و گفت - من امروز یکی از دوست های قدیمیم دیدم ازم خواست حتما تا روستای بالایی همراهیش کنم،احتمالا به امید خدا صبح زود میرسیم خونه،چون شب خطرناکه همونجا میمونیم تو برو خونه هاشم تا راهمون یه باره بشه، باشه خانومی؟با ناز موهایِ بیرون آمده از چارقدِ دور طلاییمُ که تازه زنگشون کردم به داخل هول دادم و گفتم - بخاطر تو میرم وگرنه میدونی که از فضا و جوِ خونشون خوشم نمیاد.دلبرانه خندیدم و دلبرانه جواب گرفتم، اول تا خونه هاشم همراهیم کرد و سوغاتیُ وسایلی که زن داداش ها بهم داده بودن رو آورد و بعد از خداحافظی با ثریا و جیران رفتش.از اینکه باید تا فردا تنهایی کنارِ این مادر و دختر سَر میکردم حس خوبی نداشتم ولی ناچار باید تحمل میکردم،خیلی نگذشته بود که صدای گریه ی حسین بلند شد،هر چی بغلش کردم و دور اتاق چرخوندمش آروم نشد مثل اینکه گرسنه‌اش شده بود، رو به ثریا که بیخیال دراز کشیده بود گفتم - ثریا بیا بچه بگیر شیرش بده خیلی گرسنه است گناه داره.ثریا بلند شد و از ساکش قوطیِ شیر خشکی درآورد و براش شیر خشک درست کرد و پستونکُ به دهان بچه داد، هاج واج پرسیدم - چرا شیر خودت بهش نمیدی؟! گناه داره بچت جیران که همون لحظه وارد اتاق شد با اخم و تخم گفت چی چیو شیر خودش بهش بده!!بچه ام تا اینجا بوده یه سره کباب و برنج میخورد، لباسش اطلس و ابریشم بود، آخرِ هر گیسش قرون قرون سکه آویزون بود سکه ای که علی و امثالش دستمزدِ جون کَندنِ یه ماهشونه!بچه ام از وقتی زن علی شده گوشت به تنش نمونده،رنگ به رو نداره! تو یه اتاق فسقلی زندونی شده سال به سال رنگ بیرون نمیبینه، گفتم عروس علی میشه،شهرنشین میشه تو کاخ زندگی میکنه نمیدونستم دستی دستی دخترِ مثل دسته گلم رو بدبخت میکنم.جیران تمومه عقده های دلش بیرون ریخت و گفت و گفت تا خسته شد، ثریا هم با چشمانی اشکی زل زده بود به دهان مادرش و تند تند آه می‌کشید و پستونک شیر دومیُ به دهانِ حسین میداد.اونقدر آتیششون تند بود ترسیدم بگم وقتی عاشق قد و بالای رعنای علی شدین باید فکر اینجاشم میکردین،پیش خودشون گفته بودن علی که اینقدر تیپ و قیافه داره خدا میدونه چه خونه زندگی داره و دخترمون تو شهر و کاخ زندگی میکنه،نمیدونستن همین خونه‌ی کلنگی هم از پولِ آش و حلیم فروختنِ من درست شده!!!هی دهان باز کردم بگم ولی بعدش پیش خودم گفتم ولش کن الان من بگم میگن از آه و نفرینت بوده که بچه ام خوشبخت نشده پس بی صدا زل زدم بهشون تا ببینم امروز چجوری قراره سپری بشه.تا شب یه قوطی شیر خشک به بچه ی بیچاره خوروندن هی میگفتم نده شیرخودتو بده کوو گوش شنوا بچمم همش گریه میکرد بغل من بود. -به ثریا گفتم نکن هر چیزی حدی داره میگفت به تو چه، چرا تو کار من و بچه ام دخالت میکنی شب شده بود که صدای گریه ی حسین به هوا بلند شد و یه ثانیه آروم نمیگرفت،یه ساعت که گذشت بچه تب کرد و اسهال شد و دلپیچه امونش برید، هنوز کهنه اش عوض نشده بوددوباره اسهال میشد،اول که جیران گفت بچه‌ام چشم زدن از بس ماشاالله خوش خوراکه و براش اسفند دود کرد.دید نه افاقه نکرد عرق نعنا به خوردش داد،منم هی غصه میخوردم و کاری نمیتونستم براش انجام بدم،بچه طفلی تو تب میسوخت و عین زغالِ برافروخته گُر گرفته بود