eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.8هزار دنبال‌کننده
42.5هزار عکس
7.1هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"بنی هارلم" جوان 26 ساله اهل کالیفرنیا ایالات متحده، رکورد بلندترین موی جهان را دارد که بلندی آن به 52 سانتی متر میرسد. او همیشه برای نگه داشتن ظاهر موهایش 2 ساعت زمان میگذارد ✅📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بر اساس یک مطالعه جدید، یک ترس یا فوبیا، ممکن است خاطراتی باشد که از چند نسل قبل تر توسط DNA انتقال داده شده باشد. ✅📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
مرد مارمولکی "ناوارتان" مرد هندی است که بیش از 100 مارمولک را سرپرستی میکند و دوستی جالبی با این خزندگان دارد ✅📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی به روستا رسیدیم به علی گفتم من میرم خونه بابام، وسایلم گذاشتم بعدش میرم خونه ی خدامراد علی فوری گفت نه صبر کن منم باهات میام.ثریا اخمی کرد و گفت: عه علی زشته بابام نبینی اول بری خونه خدامراد، با ماه صنم بیاین امروز رو اینجا بمونین بعد برین هر جا دلتون خواست.دیدم زشته نریم سری تکون دادم و داخل حیاطِ بزرگ خونه ی جیران و هاشم شدیم،جیران فوری خبردار شد و ولفور به طرف ثریا اومد بوسه بارونش کرد،خوشبحال ثریا که مادر داشت و مادرش چه به خوب و چه بد، اینقدر دوستش داشت،سرم و پایین انداختم که جیران بعد از ثریا حسین رو بوسید و با ما احوالپرسی کرد تعارف کرد بریم داخل.جیران رو ثریا بلند گفت خدا بکُشه منو دخترم، چرا اینقدر نخیف و لاغر شدی هان؟ثریا آهی مظلوم کشید و گفت: اییی ننه جان این بچه از بس شیر میخوره ماشاالله نمیزاره گوشتی به تنِ من بمونه که ولی در حقیقت ثریا نسبت به قبل تپل تر شده بود و دیگه اون دخترک ریزه میزه نبود و استخوان ترکونده بود، این مادر و دختر از چه لاغری سخن میگفتن الله اعلم!بعد خوردن ناهار دیگه ادا واطوارشونُ نتونستم تحمل بکنم و وسایلم جمع کردم که برم خونه داداش هام،علی هم گفت باهام میاد.سه روزی با علی به همه ی اقوام سر زدیم و احوالشون جویا شدیم که علی ازم خواست پیش ثریا برم و آماده بشیم روز بعدش برگردیم،رو بهش گفتم - پس خودت چی!؟ نمیایی؟دستی به ریشِ نداشته اش کشید و گفت - من امروز یکی از دوست های قدیمیم دیدم ازم خواست حتما تا روستای بالایی همراهیش کنم،احتمالا به امید خدا صبح زود میرسیم خونه،چون شب خطرناکه همونجا میمونیم تو برو خونه هاشم تا راهمون یه باره بشه، باشه خانومی؟با ناز موهایِ بیرون آمده از چارقدِ دور طلاییمُ که تازه زنگشون کردم به داخل هول دادم و گفتم - بخاطر تو میرم وگرنه میدونی که از فضا و جوِ خونشون خوشم نمیاد.دلبرانه خندیدم و دلبرانه جواب گرفتم، اول تا خونه هاشم همراهیم کرد و سوغاتیُ وسایلی که زن داداش ها بهم داده بودن رو آورد و بعد از خداحافظی با ثریا و جیران رفتش.از اینکه باید تا فردا تنهایی کنارِ این مادر و دختر سَر میکردم حس خوبی نداشتم ولی ناچار باید تحمل میکردم،خیلی نگذشته بود که صدای گریه ی حسین بلند شد،هر چی بغلش کردم و دور اتاق چرخوندمش آروم نشد مثل اینکه گرسنه‌اش شده بود، رو به ثریا که بیخیال دراز کشیده بود گفتم - ثریا بیا بچه بگیر شیرش بده خیلی گرسنه است گناه داره.ثریا بلند شد و از ساکش قوطیِ شیر خشکی درآورد و براش شیر خشک درست کرد و پستونکُ به دهان بچه داد، هاج واج پرسیدم - چرا شیر خودت بهش نمیدی؟! گناه داره بچت جیران که همون لحظه وارد اتاق شد با اخم و تخم گفت چی چیو شیر خودش بهش بده!!بچه ام تا اینجا بوده یه سره کباب و برنج میخورد، لباسش اطلس و ابریشم بود، آخرِ هر گیسش قرون قرون سکه آویزون بود سکه ای که علی و امثالش دستمزدِ جون کَندنِ یه ماهشونه!بچه ام از وقتی زن علی شده گوشت به تنش نمونده،رنگ به رو نداره! تو یه اتاق فسقلی زندونی شده سال به سال رنگ بیرون نمیبینه، گفتم عروس علی میشه،شهرنشین میشه تو کاخ زندگی میکنه نمیدونستم دستی دستی دخترِ مثل دسته گلم رو بدبخت میکنم.جیران تمومه عقده های دلش بیرون ریخت و گفت و گفت تا خسته شد، ثریا هم با چشمانی اشکی زل زده بود به دهان مادرش و تند تند آه می‌کشید و پستونک شیر دومیُ به دهانِ حسین میداد.اونقدر آتیششون تند بود ترسیدم بگم وقتی عاشق قد و بالای رعنای علی شدین باید فکر اینجاشم میکردین،پیش خودشون گفته بودن علی که اینقدر تیپ و قیافه داره خدا میدونه چه خونه زندگی داره و دخترمون تو شهر و کاخ زندگی میکنه،نمیدونستن همین خونه‌ی کلنگی هم از پولِ آش و حلیم فروختنِ من درست شده!!!هی دهان باز کردم بگم ولی بعدش پیش خودم گفتم ولش کن الان من بگم میگن از آه و نفرینت بوده که بچه ام خوشبخت نشده پس بی صدا زل زدم بهشون تا ببینم امروز چجوری قراره سپری بشه.تا شب یه قوطی شیر خشک به بچه ی بیچاره خوروندن هی میگفتم نده شیرخودتو بده کوو گوش شنوا بچمم همش گریه میکرد بغل من بود. -به ثریا گفتم نکن هر چیزی حدی داره میگفت به تو چه، چرا تو کار من و بچه ام دخالت میکنی شب شده بود که صدای گریه ی حسین به هوا بلند شد و یه ثانیه آروم نمیگرفت،یه ساعت که گذشت بچه تب کرد و اسهال شد و دلپیچه امونش برید، هنوز کهنه اش عوض نشده بوددوباره اسهال میشد،اول که جیران گفت بچه‌ام چشم زدن از بس ماشاالله خوش خوراکه و براش اسفند دود کرد.دید نه افاقه نکرد عرق نعنا به خوردش داد،منم هی غصه میخوردم و کاری نمیتونستم براش انجام بدم،بچه طفلی تو تب میسوخت و عین زغالِ برافروخته گُر گرفته بود
وقتی دیدن بهتر نشد عاجز شدن و از من خواستن براش کاری کنم،اما از دست منم کاری برنیومد و هر روشی رفتم بدتر شد بهتر نشد،جیران و ثریا از ترسِ عصبانیت علی که الان هاس پیداش بشه هم داشتن عین اسپند روی آتیش جلز ولز میکردن، ولی من تنها غصه ام حال بدحسین بود که جلوی چشمانم داشت آب میشد تا صبح بچه هر لحظه بدتر از قبل میشد و دیگه رنگش زردِ زرد شده بودُصداش فقط به صورت ناله ای ضعیف شنیده میشد.هنوز آفتاب نزده بود بیرون رفته بودم تا به محض دیدن علی بهش بگم فوری به شهر بریمُ بچه رو پیش پزشک ببریم.بالاخره قامت علی از سر کوچه پیدا شد، با دو خودمُ بهش رسوندم و نفس نفس زنان گفتم زود برو دنبال گاریچی حسین از دیشب تب و اسهال داره ببریمش پیش پزشک علی که چند لحظه شوکه شده بود بعد به خودش آمد و راه آمده رو برگشت و همینجور صداش می‌اومد که میگفت زود برو حاضر شین میام دنبالتون به داخل خونه رفتم و رو به ثریا گفتم زود بقچه هات جمع کن علی رفت. دنبال گاریچی الان میاد،ثریا که هم خسته بود و هم از خشمِ علی میترسید با نگرانی لباس‌های خودش و حسین جمع کرد و جیران تند تند پشت دستش میکوبید و غر غر میکرد که.... - ای خداا بچه ام نیومده برگشت، خدا مادرش بکُشه که خیر ندید از زندگیش .بچه ی بی حالُ بغل کردم و بیرون رفتم که همون لحظه صدای علی آمد که به گاریچی میگفت صبر کن الان میام،پا تند کردم بیرونُ گفتم - نیاز نیست ما آمدیم علی به طرفم آمد و حسینُ از بغلم گرفت،پتو رو که کنار زدچشمانش از دیدن رنگ و رویِ حسین خیس از اشک شد و رگ پیشونیش از عصبانیت باد کرد با صدای دو رگه اش که بخاطرِ عصبانیت و بغضش بود به ثریا گفت بعدا به حسابت میرسم، فقط دعا کن اتفاقی برای پسرم نیفته زودتر از ما سوار گاری شد و رو به مرد گاریچی گفت اگه این مسیرُ زودتر از همیشه بری کرایه اتُ دو برابر میدم.مرد گاریچی که آدم میانسال و تاسی بود چشمانش برقی زدن و گفت: داش غمت نباشه دو ساعته رسیدیم.همونجورم شد دو ساعت نشد که راهِ نیم روزیُ رفتیم و مستقیم به بیمارستان رفتیمُ حسینُ پیش پزشک بردیم.حسین دیگه وقتی رسیدیم حتی ناله نمیکرد و بیهوش شده بود، خدا میدونه چقدر غصه اش میخوردم و به یاد شیرین و بچه‌هایی که ازم پر پر شده بودن میفتادم، ریزش اشک هام دست خودم نبودن، دمی ذکر و التماس به خدا از زبونم نمیفتاد، پزشکش بعد از معاینه بچه سری تکون داد و دستور داد به بخشِ دیگه ایی بچه رو منتقل کنن، علی واقعا داشت جون میداد و از آن نبود سرش بکوبه تو دیوار چند دکتر و پرستار داخل اتاقی رفتنُ در و چفت کردن.بعد از دو ساعت یکیشون آمد و رو به ما گفت - اگه بچه تا ۲۴ ساعت دیگه تحمل کنه و طاقت بیاره نمیمیره ولی اگه که...حرفش قطع کرد و با تاسف از کنارمون گذشت،یکی دیگه از دکترها گفتن بچه آب بدنشُ کاملا از دست داده و تبِ شدیدش باعث شده کامل انرژیش از بین بره، خدا کمکش کنه توکل کنین به خدا و بس...قیافه علی واقعا دیدنی بود انگار دیوونه شده بود، دستِ ثریا کشید و به بیرون بردش، با سروصدای زیاد که همه به طرفش برمیگشتن فهمیدم حتما میخواد بلایی سرش بیاره پشت سرشون رفتم‌ که دیدم علی تو قسمتی از محوطه که خلوته داره به شدت ثریا رو کتک میزنه،ثریا جیغ میزد و علیُ نفرین میکرد،سریع خودمُ بهشون رسوندم و دست علی کشیدم و گفتم - این دختر به جهنم ولی الان نگهبان میاد خودت می‌بره هُلفدونی دیوانه!!علی فریاد زد - به جهنم، به درک که منو میبرن به صورت پریشونش نگاه کردمُ گفتم: اگه تو بری پس حسین چی؟ صبر کن اول تکلیف بچه ات معلوم بشه بعد زور بازوت نشون بده .ثریا که فهمیده بود هوا پسه سریع از علی دور شده بود، رو به علی گفتم - فکر نمیکنی این زن که روش دست بلند کردی مادرِ، کدوم مادر نمیخواد بچه‌اش سالم باشه،بیچاره دیشب تا صبح یه لنگ پا وایستاده بود و چشم از حسین برنمیداشت مجبور بودم علیُ تو این اوضاع آروم کنم تا کار بدتری دستمون نده، ثریا بی تقصیر نبود ولی اگه میگفتم که یه قوطی شیر خشک تو نصف روز به بچه خوروندن و معده بچه منفجر شده بی شک،ثریا رو می‌کُشت!!!کلید خونه رو به ثریا دادم تا به خونه بره و خودم و علی موندیم تا ببینیم چه خاکی باید به سرمون بریزیم!حال حسین کوچولو خیلی بد بوداما خدا رحم دوباره‌ای بهمون کرد و نذاشت رو سیاه بشیمُ حسینُ از لبِ مرگ نجات داد،دو هفته کامل بچه توبیمارستان بستری بود تا اوضاعش رو به راه شد،همش سُرم از طریقه پوستِ سرش بهش وصل میکردن،
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سه تئوری که باید بدونی ✨🧚🏼‍♂️💔 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱