eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23هزار دنبال‌کننده
40.1هزار عکس
6.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
مزرعه پدرم تو آتیش سوخت، تمام محصول اون سال از بین رفت و ما علاوه بر خورد و خوراک دیگه چیزی برای مالیات دادن به هم ارباب نداشتیم، شبانه پدرم منو از ده دور کرد چون ارباب هر خانواده ای را که مالیات نمی داد، بزرگ ترین دختر خانواده اش را به کلفتی می برد اما....
بعد بزرگ خدمه ها رو صدا کرد و کلی سفارش باغ و باغچه و ... رو بهشون داد سریع رفتم و یکی دو تا لباس و روسری برداشتم و انداختم تو ساک و اومدم پیش عمه و با سالار سمت عمارت اصلی حرکت کردیم عمه نشست رو اسب و سالار هم افسار اسب  رو دست گرفته بود و منم پشت سرشون آروم آروم میومدم عمه حرف میزد و سالار جواب میداد. سالار صحبت می‌کرد و منو عمه رو طرف صحبتش قرار میداد و جواب میخواست من با خجالت بعضی از سوالاتش رو جواب میدادم رسیدیم به عمارت بزرگ. اتاق مخصوص عمه آماده بود. عمه بقچه ش رو به من داد تا ببرم و تو اتاق بزارم ارباب و زنش با مهربونی از عمه استقبال کردن و وسایل عمه رو گذاشتم تو اتاق و خودم رفتم اتاقک مخصوص کلفت ها. عمه گفت کارت داشتم صدات میکنم فعلا اینجا استراحت کن ، ساک لباسم رو گذاشتم گوشه اتاق و نشستم روی زمین یه تشک و بالش و لحاف که ملحفه کشیده بود گوشه ی اتاق بود که موقع خواب استفاده بشه ، اتاقک چسبیده به اتاق عمه بود با یه پنجره که از سمت اتاق عمه باز میشد اونم برای اینکه اگه کاری داشت صدا کنه  نشستم کف اتاق و پاهامو دراز کردم و منتظر موندم تا صدام کنن ، همین موقع در اتاق باز شد و یکی از کلفت های عمارت ارباب جلوی در گفت گلبهار تویی دختر ؟ گفتم بله خانم. زن گفت ارباب جوان تو حیاط با شما کار دارن، سریع خودمو جمع و جور کردم و دستی به موهام کشیدم و لباسم رو مرتب کردم و رفتم سمت حیاط. سالار کنار اسبش وایستاده بود و نوازشش میکرد منو که دید برای اینکه جلوی بقیه ضایع نباشه گفت بیا دختر بیا این اسب رو ببر اصطبل و بگو سیرش کنن بعد هم بیا باغ کار داریم برات ، اسب رو بردم سمت اصطبل و سپردم به مردی که اونجا بود و سفارش سالار رو بهش رسوندم از اصطبل که اومدم بیرون صدای سوتی رو شنیدم سرم رو برگردوندم سالار دور از اصطبل پشت به درخت بزرگ وایستاده بود تا منو دید با دست اشاره زد که برم سمتش ، مونده بودم چکار کنم ؟ اگر کسی منو میدید که پیش سالارم حتما بلایی سرم میاوردن ، اصلا اگه عمه باهام کاری داشت چی ؟ از طرفی جرات نداشتم ارباب زاده رو منتظر بزارم و بهش توجه نکنم آروم و با ترس رفتم سمت باغ پشتی ، سالار لبخند روی لبش بود نزدیک شدم و گفتم ارباب زاده امری دارین ؟ میترسم عمه خانم باهام کار داشته باشن. سالار با خنده گفت نترس عمه تا شب با مادر من درگیره مگه مامانم دست از تعریف کردن برمیداره ، ما هم یک ساعت دیگه برمیگردیم عمارت ، تو هم یه بغل سبزی می‌بری میگی رفتم سبزی بهاری چیدم براتون. دستام یخ کرده بود سالار پشت درخت تنومندی روی زمین نشست و از منم خواست کنارش بشینم بعد با لبخند گفت روسریت رو در بیار گلبهار می‌خوام موهات رو ببینم ، داشتم از ترس می‌مردم قلبم مثل گنجشک میزد ، سالار گفت نترس گلبهار من نامرد نیستم وقتی میگم ازت خوشم میاد یعنی واقعا دوستت دارم و می‌خوام مال من باشی ، سهم دل من باشی حالا موهای قشنگت رو باز کن تا سهمی از عشقم رو ببینم بعد دستش رو آورد سمت روسریم و با یه حرکت روسری رو از سرم برداشت موهام رو بافته بودم و پشت سرم بسته بودم سالار کش موهام رو باز کرد و گره های بافته شده ی موهام رو از هم باز کرد و موهام رو دورم ریخت و خودش کمی ازم دور شد و با عشق خاصی به صورتم نگاه کرد ، میلرزیدم. سالار گفت گلبهار نترس ، این حالت اذیتم می کنه. من که کاری باهات ندارم فقط میخوام یه بار دیگه موهای قشنگت رو ببینم بعد گفت گلبهار تو مال منی ، میفهمی. من دوستت دارم. باد از لابه لای موهام عبور میکرد و پریشونترش کرده بود. سالاردستی لای موهام کشید و گفت یکم صبر کن من تو رو ملکه ی این عمارت میکنم ، بعد موهام رو گرفت توی دستش انگار قلبم رو گرم کرده بود اما جرات نداشتم کمی که گذشت سالار موهام رو دوباره بافت و روسری سرم کرد و یه سبد سبزی تازه چیده شده که همراهش بود رو داد دستم و گفت بریم سمت عمارت تو سبزی ها رو ببر داخل و بده به آشپز و بگو اینا رو برای شام چیدی. سالار خان گفتن برای شام اینا رو بیارین ، در حالی که قلبم سرشار از عشق سالار بود و صورتم سرخ از شرم، اومدم سمت عمارت ، سالار رو دیگه ندیدم. سبد سبزی رو بردم سمت آشپزخونه ی بزرگ عمارت و با ترس به آشپز باشی دادم و حرف سالار رو تکرار کردم مرد آشپز نگاهی به سبزی ها کرد و گفت ارباب زاده خودشون خواستن برای شام اینا رو ببرم دیگه گفتم بله آقا به من دستور دادن برم بچینم. ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
😍 راهکار سرازیر شدن رزق و روزی 😍 🔥 دستورالعمل : اگه آرامش می خواهی و روزی فراوان و... 😳 https://eitaa.com/joinchat/1101660370Ce8754d85e8 🌟دفـــع بــــلا 🌟دفع طلسم و جادو 🌟 افــزایــــــش رزق و روزی 🌟 باز شـــدن بـخــــت ازدواج💍 🌟 مـــحبـــوبیـــت پیــش هــــمســـر ❤️ 😍 خدا رو شکر خیلی ها نتیجه گرفتند خودت بیا و ببین 👆👆
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
سه صلوات بفرست نیت کن رو یکی ازسوره ها بزن ببین خدا به مناسبت ماه شعبان چه تقدیر قشنگی برات رقم زده 😍🌱 🍂یـــــس🔴 🍂کـــــوثر⭕️ 🍂بقره🔵
آشپز سبزی ها رو برد داخل و منم رفتم داخل عمارت، از عمه خبری نبود کمی دور و برم رو نگاه کردم و رفتم تو اتاقک خودم. شب شد و بساط شام مهیا شد و آشپز سبزی های معطر رو دور ماهی ها و مرغهای سرخ شده ریخته بود و تزیین کرده بود من هم کمک بقیه ی خدمه ها به چیدن سفره کمک میکردم. عمه لبخندی بهم زد. همه ی خان زاده ها و بزرگ زاده ها دور سفره نشستن و اولین چیزی که به چشمشون اومد سبزی های معطر دور غذا بود همه از آشپز و‌ سلیقه و دست پختش  تعریف میکردن. سالار گفت این سبزی ها رو گلبهار چیده عمه خانم ، این دختر اینجا هم دست از کاربرنداشته ، عمه با لبخند گفت آره دختر خوب و فهمیده ایه ، سالار یه مشت ازسبزی هایی که خودش آورده بود و به اسم من تموم کرده بود رو برداشت و گذاشت دهنش و گفت آفرین عمه خانم خودت که عشقی و خدای سلیقه، اونایی هم که پیشت کار میکنن هم باحال و با سلیقه ن ، خانم بزرگ مادر سالار نگاهی زیر چشمی به من کرد، البته من دور ازسفره بودم و مشغول کار اما سنگینی نگاهش رو حس میکردم. سفره رو که کامل کردیم اومدم آشپزخونه و با کلفت های دیگه مشغول خوردن شام شدیم و بعد از خوردن شام کمک بقیه به جمع کردن و شستن ظرفها مشغول شدم چند تا از کلفتها اونجا باهام دوست شدن و سر به سرم میزاشتن که خانزاده رو دیدی چه تعریفی ازت میکرد؟ یکی دوتاشون هم با حسادت و بدجنسی با هم پچ پچ میکردن و میگفتن خدا بده شانس. حالا این علف و سبزی رو هر روز ما میزاریم سر سفره شون، کورن نمیبینن این گلبهار از اول شانس داشت اول که رفت پیش عمه خانم بعد هم هی تعریف هی تعریف والا کاری که ما میکنیم این اصلا بلد نیست انجام بده اما خب ما به چشم کسی نمی آییم ، خلاصه که همون یک شب تو آدمهای مثل خودم فقیر و کلفت و خدمه چند جور آدم و چند جور نظر و قضاوت دیده شد. بعضی ها دوستی میکردن و بعضی ها دشمنی ، کارمون که تموم شد رفتم سمت اتاقک اول اتاق عمه رو نگاه کردم که ببینم اومده واسه خواب یا نه بعد رفتم اتاق خودم احتمالا عمه اون شب دیر میومد برای خوابیدن چون جمع شلوغ بود و همه مشغول حرف زدن و خنده و .... روی زمین نشستم و کتابی که تو‌ ساکم گذاشته بودم در آوردم و نور چراغ گردسوز رو زیاد کردم و شروع کردم به خواندن، کتاب خواندن رو دوست داشتم اما هیچ وقت فرصت نداشتم مثلاً خوندن یک کتاب چند هفته طول میکشید تا تموم بشه ، شبها تو رختخواب با نور کم فانوس گاهی با نور ماه چندصفحه می‌خوندم. چند تا ورق از کتاب رو خوندم که صدای عمه خانم رو شنیدم مهمونا از سالن پذیرایی بیرون اومده بودند صدای خداحافظی مهمون ها میومد سریع از جام بلند شدم و در اتاق رو بازکردم و جلوی در وایستادم تا عمه رو ببینم و اونم منو ببینه عمه نگاهی به بالای پله ها انداخت سریع از پله ها پایین رفتم و کنارش وایستادم و گفتم عمه خانم بریم بالا بخوابین دیگه. امشب دیر شد خوابیدنتون، عمه دستش رو داد به دستم و به کمک من از پله ها بالا رفتیم وسطای پله بودیم که صدای ارسلان رو شنیدم با خنده گفت عمه خانم باید یه آدم قوی و هیکلی استخدام میکردی بعد پله ها رو دو تا یکی اومد بالا و عمه رو بغل کرد و گفت بیا خودم ببرمت تو تخت خوابت عمه خانم ، با حرکت ارسلان عمه سریع رسید جلوی در اتاقش و ارسلان با پا در اتاق رو باز کرد و بین قهقهه های عمه و ارسلان عمه رو گذاشت روی تخت،منم سریع با دو از پله ها بالا رفتم و جلوی در اتاق وایستادم تا عمه دستوربده چون ارسلان داخل اتاق پیش عمه بود جرات نداشتم بدون اجازه برم داخل عمه هم با ارسلان مشغول حرف زدن و خندیدن بودن و متوجه ی من نبودن، همون موقع سالار از پایین پله ها منو دید و خودشو با سرعت رسوند بالای پله ها و با دیدن ارسلان و عمه خنده ای کرد و گفت میبینم عمه برادر زاده خوب خلوت کردین و خوش میگذرونید بعد با حالتی که انگار من براش مهم نیستم گفت برو دختر تو برو تو اتاقت بخواب منوارسلان امشب ‌پیش عمه هستیم، بعد رفت داخل اتاق عمه و بدون اینکه نگاهی به من بکنه با دست اشاره زد که برم و در اتاق رو‌ بست، باز خدا خیرش بده حداقل تکلیف من رو روشن کرد وگرنه با این ارسلان قلدر و خودخواه من باید تا صبح یه لنگی جلوی در وایمیستادم، رفتم تو اتاقک و رختخوابی که گوشه ی اتاق بود رو پهن کردم و دراز کشیدم و لحاف نرم و سنگین رو روی خودم کشیدم تو اون اتاق سرد و هوای سرد بهار باید تا سر می‌رفتی زیر پتو که گرم می‌شدی وگرنه حتما سرما میخوردی منم پتو رو تا روی سرم کشیدم و خوابیدم البته صدای خنده های ارسلان و سالار با عمه که از چیزای مختلف براشون حرف میزد و تعریف میکرد ازپنجره ی بین دو اتاق تا دیر وقت میومد اما من اینقدر خسته بودم که تو اون همه سرو صدا زود خوابم برد، با صدای ناله ی در اتاق چشمام رو باز کردم ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواهر شوهرم پارسال با درست کردن این تخم مرغها و تونست ۳۰ میلیون درآمد داشته باشه ازش پرسیدم از کجا یادت گرفتی آدرس این کانال رو داد👇 https://eitaa.com/joinchat/1733296968Ca1d5db1ded ۵۰ مدل متنوع و جذاب و
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
🎯 چیدمان حمام و سرویس بهداشتی راه حل کلیدی 🎯 لکه گیری و چربی زدایی آشپزخانه راه حل کلیدی 🎯 درخشان کردن سرامیک کف و دیوار راه حل کلیدی 🎯 ساختن محلول جرمگیر خانگی بدون حساسیت راه حل کلیدی https://eitaa.com/joinchat/1733296968Ca1d5db1ded
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجیب ترین مغازه ایران با ۱۵۰ کلید😳🔓🔒🔐 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
✨️فروش حضوری و آنلاین پوشاک بانوان ✅️ ارسال فوری در تهران ✅️ ارسال به سراسر کشور ✅️ امکان دوخت سفارشی متناسب با سایز و تغییرات دلخواه ✅️ امکان پرداخت اقساطی با اعتبار اسنپ‌پی و یا دی‌جی‌پی 🆔️ https://eitaa.com/bitaallery لینک کانال 🆔️ https://eitaa.com/joinchat/1999111573C2670998a0d لینک خصوصی کانال 🆔️ @Admin_Bitaallery لینک ثبت سفارش ☎️ ۰۲۱۲۲۶۷۰۲۷۹ 📍بلوار اندرزگو مابین کاوه و قیطریه پلاک۱۱۶ خانه مد بیتالری ⏰️ شنبه تا چهارشنبه ۱۱:۰۰ تا ۲۰:۰۰ پنجشنبه، جمعه و ایام تعطیل: ۱۱:۰۰ تا ۱۹:۰۰
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
🔴جواب دندان شکن استاد قرائتی به وهابی یک ﻭﻫﺎﺑﯽ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻘﯿﻊ ﺑﻪ آقای قرائتی ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ ﻓﺎﻃﻤﻪ، ﺣﺴﻦ و حسین ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﺪ؟! در حالی که ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺧﺎﮎ شده اند! آنگاه خودکاری را ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ زمین، ﻭ صدا زد: اﯼ ﺣﺴﻦ! ﺍﯼ ﺯﯾﻦ ﺍﻟﻌﺎﺑﺪﯾﻦ! ای ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ! آن قلم را به من بدهید! بعد گفت: دیدی که پاسخ ندادند! ﭘﺲ ﺍینها ﻣﺮﺩه اند و ﻫﯿﭻ ﻗﺪﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭند! آقای قرائتی خودکار را گرفت و دوباره انداخت زمین و گفت...... ادامه مناظره باز شود