#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهشتادونهم
کمی راه رفت و دست آخر گفت به کدخدا هم بگم نه موقعیت دیگه پیش میاد در کل میگم که باید آماده ازدواج باشی، نیره من امروز هستم و فردا نیستم نمیتونم چشم پشت سری داشته باشم !
_خدا نکنه حاجی
_واقعیته!!!اون روز از اتاق حاجی که اومدم بیرون محمد خان رو دیدم که کنار هاجر خانم نشسته بود هاجر خانم گفت چی شد ؟!پشت سرم حاجی اومد بیرون و رو به محمد خان گفت به کد خدا خبر بده بیاد !محمد خان از جا پرید و گفت نکن حاج بابا ..نمیگن حاج مظفر عروسش رو نتونست ضبط و ربط کنه!!!
_چه ربطی داره پسر ؟
_میگم یعنی خوبیت نداره زن و بچه برادر من و بچه شما از این ده بیرون بره !!
_چی زیر زبونته محمد اونو بگو !
_من ...بشینید تا بگم !!!مغزم سوزن سوزن میشد، از احتمال حرفی که محمد خان میخواست بزنه تنم توی کوره میسوخت، رفتارهاش و حرفاش نشون میداد کار به جاهایی کشیده میشه که نباید کشیده بشه.... دلم میخواست داد بزنم و بگم دست از سرم بردارید!!!
ولی جراتش نبود، حاجی به حرف اومد و گفت محمد ؟!
_بله حاج بابا !بشینید میخوام حرفی بزنم !نشستن ولی من ایستاده بودم، حاجی گفت نیره بشین !
_چشم.نشستم و خدا خدا میکردم حرفی که فکر میکنم رو نزنه، محمد خان گفت :
راستش حاج بابا چند وقته تو این فکرم ،باعث و بانی مردن جعفر من بودم !حاجی گفت حرف ننداز وسط ،تقدیرش بود!!!
_نه خب دعوا رو من شروع کردم، اومد برای دفاع از من، هر چی ...من باعث بیوه شدن زنش و یتیم موندن بچه اش شدم ،الان که حرف ازدواج نیره اس من ...من نمیتونم ببینم بچه برادرم رو ناپدری بزرگ کنه یا اینکه...اینکه زنش با یکی دیگه ازدواج کنه
_حرف آخرت رو اول بزن محمد
_خب ...نیره با من ازدواج کنه، نه از اینجا میره، نه تنهاس، نه بچه اش توی خونه غریب بزرگ میشه !!!اول از همه هاجر خانم واکنش نشون داد و گفت چییییی؟!محمد خان گفت مگه نمیخواستی برام زن بگیری، از این موقعیت بهتر !!!
_هرگز حرفشم نزن محمد، یه بار خبط کردم برای جعفر این دختر رو. گرفتم، نمیذارم باز تو ...حاجی وسط حرفش پرید و گفت اگه نیره راضی باشه بهترین پیشنهاده !!!نه دیگه.... انگار من اون وسط هیچ بودم ،چطور میتونستن اینقدر راحت درباره من و زندگیم تصمیم بگیرن!!! هاجر خانم گفت این دختر بد قدمه !!ندیدین به سال نکشیده بچه ام رو فرستاد سینه قبرستون !محمد خان گفت چه ربطی داره ننه ؟!جعفر سر دعوایی که من راه انداختم مرد، دخلش به این زن چیه ؟!
_همین که گفتم نمیذارم !!!به حرف اومدم و با عصبانیت و بدون توجه به اینکه صدام بلند شده، گفتم حواستون هست دارید درباره زندگی من حرف میزنید یا نه ؟!ساکت شدن، انگار صدام بلند بود چون مریم هم از اتاق اومد بیرون و رو به جمع ما گفت چیزی شده ؟!
هاجر خانم جلو رفت دست مریم رو گرفت آورد جلو و گفت بیا... تو کم بودی... ببین شوهرت چی میگه ؟!مریم های و واج ما رو نگاه کرد و گفت چی میگه ؟!
_میخواد زن بگیره !!!مریم سر به زیر و اروم گفت شما تو دهنش انداختی خاله، مگه پسر نمیخواستی ازش ؟!
_بله که میخواستم ،الانم میخوام ولی میدونی دست رو کی گذاشته ؟!
_کی؟!
_نیره
_چییی؟!
_بله.مریم رو به محمد خان گفت چه خبره همه عاشق نیره ان ؟!آدم تو این دنیا قحط اومده !!!بعد اومد سمت من و گفت چیکار میکنی هان؟!! چطور همه رو میکشی سمت خودت ؟!عصبی بودم برا همین بی توجه به اینکه حاجی هم اونجا ایستاده گفتم والا منم علاقه ای به اینا ندارم، شوهرتم ارزونی خودت !!!محمد خان گفت مواظب حرف زدنت باش زن داداش !!برگشتم تو روش و گفتمخودت میگی زن داداش !!!زشته، عیبه، آدمی به ناموس برادرش چشم داشته باشه!!!
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدونود
حاجی که تا اونموقع ساکت بود گفت بشه نیره ،چه ناموسی ؟!جعفر مرد و تموم شد، حرف محمد هم درست و اصولیه میخواد زن و بچه برادرش رو زیر پروبال بگیره
_من نمیخوام حاج بابا !!!هاجر خانم با دست زد پشت دست دیگه و گفت چه بی ح.یا شده این دختر ....اینو نمیخوام اونو نمیخوام... یه کم ح.یا کن !چهار تا آدم بزرگتر جلوت ایستادن ،والا ما رومون نمیشد به ننه امون بگیم این خوبه یا بد، ولی این دختر رو نگاه تو روی پدر شوهرش از خواستن و نخواستن میگه!!!
_چیه هاجر خانم شما که مخالف بودی؟!
_هنوزم هستم ،تو همسطح بچه های من نیستی اون بارم خبط کردم .....محمد این کار رو بکنی شیرم رو حلالت نمیکنم!حاجی غرید زبون به دهن بگیر زن.هاجر خانم با دست توی دهن خودش زد و گفت آ... آ ...من لال!!!! ولی اگه این کار بشه وسط حیاط خودم رو آتیش میزنم
محمد خان گفت ننه!!!
_ها چته؟! اگه زن میخوای خودم برات میگیرم ولی این دختر نه !!!!بعدم رفت توی اتاق... منم علی رو که گوشه ای بازی میکرد برداشتم و رفتم توی اتاق و در رو بستم.... فقط همین رو کم داشتم ...از اون به بعد مدام این موضوع پیش کشیده میشد ،راستش اینقدر اون مسئله برام حاد شده بود که دیگه به هیچی فکر نمیکردم، گاهی میشد چند روز میگذشت و من میدیدم حتی به جهان هم فکر نکردم ....حلیمه از ماجرا باخبر شده بود و میدید که من چه حالی دارم، اولش که ماجرا رو شنید گفت به نظرم موقعیت خوبیه !!!توقع این جواب رو ازش نداشتم و گفتم کجاش خوبه دقیقا ؟!
_بالاخره بچه ات همین جا پیش خانواده پدریش بزرگ میشه !
_ول کن حلیمه، خیلی دلخوشی به این خونواده دارم که بخوام باز بهشون شوهر کنم !!!
_تو چته نیره ؟!
_چمه ؟معلوم نیست ؟
_ببین اونموقع که دختر بودی و جعفر ازت خواستگاری کرد این حال نبودی ،راحت قبول کردی !!!حالا بیوه ای با یه بچه، باز همون موقعیت رو داری چرا اینجوری میکنی؟!
_شاید مجبور بودم!!!
_چه اجباری ؟!
_به نظرت؟!
_خاک بر سرم !!!یعنی....یعنی جعفر ؟!سری تکون دادم به نشونه مثبت و حلیمه رنگ از روش پرید،خنده ام گرفت و گفتم تو چته؟! تموم شد و رفت حتی جعفر هم مرد و تموم شد!!حلیمه که هنوز ترس توی نگاهش بود گفت چه دل و جراتی داشتی دختر !!!
_من؟!! اون روزا میدونی من چه میکشیدم ؟!میمردم و زنده میشدم !!!
_چرا حرف نزدی؟!
_چی میگفتم ؟! به فکر نجات خودم بود که نجات دادم و تموم!!! ولی حالا نمیخوام باز به اجبار شوهر کنم!!!گناه من چیه که جعفر اونموقع اذیتم کرد و مجبور شدم زنش بشم و تو این سن بیوه شدم با یه بچه؟! هان گناهم چیه؟! تا آخر عمر باید تاوان کار یکی دیگه رو پس بدم !!!!
_چی بگم والا...ولی نیره هنوز باورم نمیشه تو چطور تونستی این قضیه رو ازم پنهونی کنی دختر ؟!
_ول کن حلیمه !!!الان بین این همه مشکل، مشکل تو چیزیه که تو گذشته بوده ؟!
_نه ولی ...
_ولی چی ؟!الان من با این قوم چه کنم ؟!
_حاجی چی میگه ؟!
_میگه بهترین فکره
_نیره... تو ....تو کسی رو دوست داری ؟!نگاهش کردم و گفتم فرقی داره ؟!
_معلومه که داره ...تو ....تو جهان رو دوست داری نه ؟!تنم از گرمای حرفی که حلیمه زده بود خیس عرق شد، نگاهم به حلیمه بود، اون از کجا میدونست؟! حرفی نمیزدم باز حلیمه به حرف اومد و گفت چته ؟درسته یا نه ؟!به خودم اومدم و گفتم از کجا در اومد این حرف ؟!
_فکر میکنی دور از جون مردم خرن ؟!انگار پیدا نیست اسمش که میاد رنگت میپره و زمانی که اینجا بود جوری نگاهش میکردی انگار هیچکس دیگه ای وجود نداره !!!نگاه از حلیمه گرفتم پشتم رو بهش کردم تا پر شدن چشمهام رو نبینه و گفتم اشتباه میکنی!!!
_من اشتباه نمیکنم نیره !!!من تو رو بزرگ کردم ،میدونم اونم به تو حسی داره !!!
لبخندی محو روی لبهام نشست و قطره اشکی چکید از چشمهام حلیمه روبروم ایستاد و گفت نگاه کن حالش رو!!! الان به من بگو جهان کجا رفت ؟چرا رفت؟!
_نمیدونم
_نگو که با هم حرفی نزده بودید؟!
ادامه دارد
میدونید چرا بازی های ترسناک انقدر طرفدار دارن توی جهان؟ چون علم روانشناسی گفته که انجام کارهایی که از اون ها وحشت دارین، حس شادی بیشتری به شما منتقل می کنه.
‹📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃