eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.1هزار دنبال‌کننده
44.8هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر اهل سینما باشید، عبارت Deep web را در برخی از فیلم ها با ژانر وحشت دیده اید، این اشتباه درباره کلمه Dark web و Deep web حتی در زبان انگلیسی هم به چشم می خورد. بیشتر افراد با همین تصور اشتباه دنیای تباهکاری دارک وب را با دنیای انبارش اطلاعات دیپ وب اشتباه می گیرند. برای مثال به نظر نمی رسد که بانک اطلاعات آمازون جای وحشتناکی باشد. اما نکته ای در این میان هست که باید به آن اشاره کنم. بسیاری از بانک ها، سازمان های اطلاعاتی و سیاستمداران اطلاعات خود را از طریق فضاهای رمزنگاری شده و ارتباطات مخفی ارسال می کنند. این فضاها از چشم موتورهای جستجو به دور هستند. اگر قبول کنیم که هر فضایی که از چشم کاربران عمومی و موتورهای جستجو به دور باشد بخشی از Deep web خواهد بود. پس در واقع فعالیت های پنهان در آن در حال رخ دادن است. اما پنهانی بودن آن ها به معنای مجرمانه بودنشان نیست. برای مثال اگر هکر ها به اطلاعات نظامی و یا مالی یک کشور و یا یک بانک دسترسی پیدا کنند می توانند مشکلات زیادی را ایجاد کنند. برای همین فضای دیپ وب و مدل های مختلف رمزنگاری اطلاعات یک سپر امنیتی به حساب می آید. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
*🌎چشم های زیبای پرنده چوب پا...🤩 چه چشم های معصومی داره😁  📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
*🌎تصویری شگفت انگیز در دره ستارگان جزیره قشم که چهره پیرمردی را نشان می‌دهد .. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
آتیلا از کمتر شناخته شدگان تاریخ، در قرن ۵ میلادی رهبر قوم هون و ترسناک ترین دشمن رومیان بود؛ او لقب تازیانه خدا را داشت و امپراتوران روم به وی باج میدادند تا کاری با رم نداشته باشد!        📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
*▪️یکی از اصول رایج میان پارسیان آن بود که محل مدرسه، نزدیک بازار نباشد تا دروغ و دشنام و تزویری که در آنجا رایج است، مایه تباهی حال کودکان نشود. منبع: تاریخ تمدن، ویل دورانت، ترجمه احمد آرام و ع.پاشایی و امیر حسین آریان پور، جلد یکم، ص۴۳۴ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
*🦉جغدی با چشمان شگفت انگیز👌 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏جزیره‌ ی تاواروآ در فیجی همان‌ طور که می‌ بينيد دقیقا شبیه به یک قلب است. جالب است بدانید که یک هتل هم میان درختان این جزیره ساخته شده است. 🫧 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍در بدن یک زنبور عسل ۳ میلیون مو وجود دارد، از جهت مقایسه ای بخواهیم نگاه کنیم، در کل بدن انسان فقط ۱۰۰ هزار مو وجود دارد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
😐حمله ی ناگهانی تمساح و پرش فوق العاده برای فرار 🫧 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کارش رو میکرد و بعد به همه اعلام میکرد اجازه اظهار نظر به کسی نمیداد،درسته همه کارهاش برای رفاه خانواده اش بود ولی خب دوست داشتم گاهی نظری هم از ما بخواد ولی نمیخواست و این وسط منم چیزی نمیگفتم!!!تازه اسباب کشی کرده بودیم خونه جدید و بچه ها خوشحال بودن که اتاق مجزا دارن محمد، برای بچه ها وسایل نو خریده بود و همه اشون خوشحال بودن... محمد جا و مکانش خونه ما بود ولی خب مايحتاج خونه مریم رو هم مهیا میکرد... نزدیک عید بود و اونسال عید رو قرار شده بود بریم ده پیش هاجر ،خانم ولی دو سه روز مونده به عید خبر رسید که رحیمه رحمت خدا رفته برای همین راهی ده شدیم نه برای عید دیدنی بلکه برای خاکسپاری.راستش عمارت ده بدون حضور حاج بابا هیچ صفایی نداشت انگار حتی رنگ و روی اون خونه رفته بود و در و دیوارش تاریک بود.... برعکس همه خونه ها که میگفتن صفای خونه به ،مادره اون عمارت انگار صفاش به حاج بابا بود .... کل روزهایی که اونجا بودیم به من سخت میگذشت مراسم رحیمه که تموم شد محمد به هاجر خانم و حلیمه گفت جمع کنید میریم تهران.هاجر خانم مثل همیشه مخالفت کرد و گفت نمیام میخوام توی خونه خودم بمیرم !!! محمد گفت چه حرفیه؟ نمیشه که هر بار تلفن زنگ زد قلب من بیاد توی دهنم که شاید خبر بدی بدن حال و روز خوبی ندارید هردوتاتون!!!! سنتون بالاس باید کسی کمک حالتون باشه!!!محمد مثل همیشه به هاجر خانم زور شد و همگی با هم برگشتیم تهران و هاجر خانم باز ساکن خونه مریم شد و حلیمه پیش ما بود روزگار میگذرونیم و همونطور که بچه ها بزرگ میشدن ما هم پیر می شدیم سرمون، گرم زندگی خودمون و بچه ها بود...... زن 30 ساله ای بودم که بزرگترین پسرم 13 سالش بود علی هر چی بزرگتر میشدشباهتش به جعفر بیشتر می،شد هم از لحاظ ظاهری هم از لحاظ اخلاقی.... قیدی به درس و زندگی نداشت و مدام پی خوشگذرونی و تفریح بود. البته از ترس محمد درس رو به طور کامل رها نکرده بود، ولی خب توقعات محمد رو هم نمیتونست برآورده کنه و همین باعث درگیری هایی بینشون میشد ....دلم میخواست محمد بهش مسلط بشه ،چون مسلط نمیشد چند سال بعد نمیتونستم افسارش رو دست بگیرم دو سه سالی تابستون پیش محمد کار میکرد ولی اونسال محمد که از دست علی کلافه بود گفت امسال علی پیش یکی از دوستام کار میکنه.علی خوشحال از اینکه نمیخواست پیش محمد باشه گفت خیلی هم خوب.ولی من ناراضی بودم به محمد گفتم این دیگه جه پیشنهادی بود.چه کنم نیره؟حریفش نیستم لااقل شاید از یه ادم غریب حساب ببره.و اینجوری علی رفت تا با یه ادم غریبه کار کنه ،راستش دلم آشوب بود ولی به روی خودم نمی آوردم هر چی علی اذیت میکرد احمد بچه اروم و سر به راهی بود و اگه ولش میکردی تابستون رو هم درس میخوند.از جهان بیخبر بودم یعنی من بی خبر بودم چون محمد و اون همدیگه رو بنا به اقتضای کارشون میدیدن و گاهی حرفی زد و گذری ازش زده میشد ولی اینکه رفت و آمدی با هم داشته باشیم نه!!!! دو سال از رفتن مهناز میگذشت و توی اون دوسال من حتی جهان رو هم ندیده بودم !!!! یه شب سفره شام رو آماده کرده بودم ولی خبری از محمد نبود، معمولا بین یه ساعت خاص می اومد خونه نهایت یکساعت این ورو و اونور ولی اونشب دیر شده بود و نیومده بود نگرانش بودم با محل کارش تماس گرفتم و خبری ،نبود شام بچه ها رو دادم و نشستم به انتظار ... حلیمه گفت حتما جایی کارش طول کشیده !! سابقه نداشت !کاره دیگه ...هول نکن.سعی میکردم اروم باشم ولی نمیشد تا اینکه زنگ تلفن باعث شد سریع گوشی رو بردارم و گفتم الو !؟؟؟صدای محمد پیچید توی گوشی، عصبانی گفتم کجایی تو مرد ؟!خانم نشد خبر بدم نیره!!!! عالم خانم فوت شده در واقع پیش جهان بودم خوب گوش کن ببین چی ،میگم باید بریم خونه عالم خانم!!! کسی اونجا نیست من و جهان بیمارستانیم تا تو برسی اونجا منم اومدم فقط نیره یکی از پسرها رو با خودت ببر باید یه دستی به سر و گوش خونه بکشیم باشه باشه الان راه می افتم !!!! جریان رو به حلیمه گفتم و علی رو برداشتم و با هم رفتیم دم خونه عالم ،محمد کمی بعد از ما رسید با کلیدی که داشت در رو باز کرد و رفتیم داخل، پیدا بود مدتهاس خونه تمیز نشده ،به محمد گفتم چی شدہ کی این اتفاق افتاده ؟! والا منم خبر ،نداشتم انگار یه مدت مریض احوال بوده و بیمارستان بستری بوده، جهان، چیزی نگفته... امروز که فوت میشه جهان بهم خبر داد الان به ده باید خبر بدیم از ده میان برای مراسم!!! جهان گفت خونه ریخت و ،پاشه گفتم به تو خبر بدم خوب کردی.اونشب تا نیمه های شب با محمد خونه رو تمیز کردیم، علی که همونجا روی مبل گرفت ،خوابید کارمون که تموم شد به محمد گفتم بریم خونه ؟!نگاهی به ساعت انداخت و گفت چه کاریه؟بریم دوسه ساعت تا صبحه دیگه اونجاهم مراسمه بمونیم.