*▪️یکی از اصول رایج میان پارسیان آن بود که محل مدرسه، نزدیک بازار نباشد تا دروغ و دشنام و تزویری که در آنجا رایج است، مایه تباهی حال کودکان نشود.
منبع: تاریخ تمدن، ویل دورانت، ترجمه احمد آرام و ع.پاشایی و امیر حسین آریان پور، جلد یکم، ص۴۳۴
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوپنجاهوسوم
کارش رو میکرد و بعد به همه اعلام میکرد اجازه اظهار نظر به کسی نمیداد،درسته همه کارهاش برای رفاه خانواده اش بود ولی خب دوست داشتم گاهی نظری هم از ما بخواد ولی نمیخواست و این وسط منم چیزی نمیگفتم!!!تازه اسباب کشی کرده بودیم خونه جدید و بچه ها خوشحال بودن که اتاق مجزا دارن محمد، برای بچه ها وسایل نو خریده بود و همه اشون خوشحال بودن... محمد جا و مکانش خونه ما بود ولی خب مايحتاج خونه مریم رو هم مهیا میکرد... نزدیک عید بود و اونسال عید رو قرار شده بود بریم ده پیش هاجر ،خانم ولی دو سه روز مونده به عید خبر رسید که رحیمه رحمت خدا رفته برای همین راهی ده شدیم نه برای عید دیدنی بلکه برای خاکسپاری.راستش عمارت ده بدون حضور حاج بابا هیچ صفایی نداشت انگار حتی رنگ و روی اون خونه رفته بود و در و دیوارش تاریک بود.... برعکس همه خونه ها که میگفتن صفای خونه به ،مادره اون عمارت انگار صفاش به حاج بابا بود .... کل روزهایی که اونجا بودیم به من سخت میگذشت مراسم رحیمه که تموم شد محمد به هاجر خانم و حلیمه گفت جمع کنید میریم تهران.هاجر خانم مثل همیشه مخالفت کرد و گفت نمیام میخوام توی خونه خودم بمیرم !!! محمد گفت چه حرفیه؟ نمیشه که هر بار تلفن زنگ زد قلب من بیاد توی دهنم که شاید خبر بدی بدن حال و روز خوبی ندارید هردوتاتون!!!! سنتون بالاس باید کسی کمک حالتون باشه!!!محمد مثل همیشه به هاجر خانم زور شد و همگی با هم برگشتیم تهران و هاجر خانم باز ساکن خونه مریم شد و حلیمه پیش ما بود روزگار میگذرونیم و همونطور که بچه ها بزرگ میشدن ما هم پیر می شدیم سرمون، گرم زندگی خودمون و بچه ها بود...... زن 30 ساله ای بودم که بزرگترین پسرم 13 سالش بود علی هر چی بزرگتر میشدشباهتش به جعفر بیشتر می،شد هم از لحاظ ظاهری هم از لحاظ اخلاقی.... قیدی به درس و زندگی نداشت و مدام پی خوشگذرونی و تفریح بود. البته از ترس محمد درس رو به طور کامل رها نکرده بود، ولی خب توقعات محمد رو هم نمیتونست برآورده کنه و همین باعث درگیری هایی بینشون میشد ....دلم میخواست محمد بهش مسلط بشه ،چون مسلط نمیشد چند سال بعد نمیتونستم افسارش رو دست بگیرم دو سه سالی تابستون پیش محمد کار میکرد ولی اونسال محمد که از دست علی کلافه بود گفت امسال علی پیش یکی از دوستام کار میکنه.علی خوشحال از اینکه نمیخواست پیش محمد باشه گفت خیلی هم خوب.ولی من ناراضی بودم به محمد گفتم این دیگه جه پیشنهادی بود.چه کنم نیره؟حریفش نیستم لااقل شاید از یه ادم غریب حساب ببره.و اینجوری علی رفت تا با یه ادم غریبه کار کنه ،راستش دلم آشوب بود ولی به روی خودم نمی آوردم هر چی علی اذیت میکرد احمد بچه اروم و سر به راهی بود و اگه ولش میکردی تابستون رو هم درس میخوند.از جهان بیخبر بودم یعنی من بی خبر بودم چون محمد و اون همدیگه رو بنا به اقتضای کارشون میدیدن و گاهی حرفی زد و گذری ازش زده میشد ولی اینکه رفت و آمدی با هم داشته باشیم نه!!!! دو سال از رفتن مهناز میگذشت و توی اون دوسال من حتی جهان رو هم ندیده بودم !!!! یه شب سفره شام رو آماده کرده بودم ولی خبری از محمد نبود، معمولا بین یه ساعت خاص می اومد خونه نهایت یکساعت این ورو و اونور ولی اونشب دیر شده بود و نیومده بود نگرانش بودم با محل کارش تماس گرفتم و خبری ،نبود شام بچه ها رو دادم و نشستم به انتظار ... حلیمه
گفت حتما جایی کارش طول کشیده !!
سابقه نداشت !کاره دیگه ...هول نکن.سعی میکردم اروم باشم ولی نمیشد تا اینکه زنگ تلفن باعث شد سریع
گوشی رو بردارم و گفتم الو !؟؟؟صدای محمد پیچید توی گوشی، عصبانی گفتم کجایی تو مرد ؟!خانم نشد خبر بدم نیره!!!! عالم خانم فوت شده در واقع پیش جهان بودم خوب گوش کن ببین چی ،میگم باید بریم خونه عالم خانم!!! کسی اونجا نیست من و جهان بیمارستانیم تا تو برسی اونجا منم اومدم فقط نیره یکی از پسرها رو با خودت ببر باید یه دستی به سر و گوش خونه بکشیم باشه باشه الان راه می افتم !!!! جریان رو به حلیمه گفتم و علی رو برداشتم و با هم رفتیم دم خونه عالم ،محمد کمی بعد از ما رسید با کلیدی که داشت در رو باز کرد و رفتیم داخل، پیدا بود مدتهاس خونه تمیز نشده ،به محمد گفتم چی شدہ کی این اتفاق افتاده ؟! والا منم خبر ،نداشتم انگار یه مدت مریض احوال بوده و بیمارستان بستری بوده، جهان، چیزی نگفته... امروز که فوت میشه جهان بهم خبر داد الان به ده باید خبر بدیم از ده میان برای مراسم!!! جهان گفت خونه ریخت و ،پاشه گفتم به تو خبر بدم
خوب کردی.اونشب تا نیمه های شب با محمد خونه رو تمیز کردیم، علی که همونجا روی مبل گرفت ،خوابید کارمون که تموم شد به محمد گفتم بریم خونه ؟!نگاهی به ساعت انداخت و گفت چه کاریه؟بریم دوسه ساعت تا صبحه دیگه اونجاهم مراسمه بمونیم.