5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱وجود نازنین امام صادق علیه السلام :
هر کس #سوره_جمعه را در هر
#شب_جمعه بخواند، کفاره گناهان ما بین دو جمعه خواهد بود.
بحارالأنوار، ج۸۶، ص۳۶۲
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمتصدوچهارم فصل نانزدهم از دلشوره داشتم میمردم. دل توی دلم نبود. از خیر شام درست کر
#دخترشینا
#قسمتصدوپنجم
فصل نانزدهم
کمی بعد همسایهها یکییکی از راه رسیدند. با گریه بغلم میکردند. بچههایم را میبوسیدند. خانم دارابی که آمد، نالهام به هوا رفت. دستهایش را توی هوا تکان میداد و با حالت مویه و عزاداری میگفت: جگرم را سوزاندی قدم خانم. تو و بچههایت آتشم زدید قدم خانم. غصهی تو کبابم کرد قدم خانم. زار زدم: تو زودتر از همه خبر داشتی بچههایم یتیم شدند. خانم دارابی گریه میکرد و دستها و سرش را تکان میداد. بنده خدا نفسش بالا نمیآمد. داشت از هوش میرفت. آن شب تا صبح پرپر زدم. همین که بچهها میخوابیدند، میرفتم بالای سرشان و یکییکی میبوسیدمشان و مینالیدم. طفلیها با گریهی من از خواب بیدار میشدند. آن شب جگرم کباب شد. تا صبح زار زدم. گریه کردم. نالیدم و برای تنهایی بچههایم اشک ریختم. از درون مثل یک پارهآتش بودم و از بیرون تنم یخ کرده بود. همسایهها تا صبح مثل پروانه دورم چرخیدند و پابهپایم گریه کردند. نمیتوانستم زهرا را شیر بدهم. طفلکم گرسنه بود و جیغ میکشید. همسایهها زهرا و سمیه را بردند. فردا صبح، دوست و آشنا و فامیل با چند مینیبوس از قایش آمدند؛ با چشمهای سرخ و ورم کرده. دوستان صمد آمدند و گفتند: صمد را آوردهاند سپاه. آماده شدیم و رفتیم دیدنش. صمدم را گذاشته بودند توی یک ماشین بزرگ یخچالی. با شهدای دیگر آمده بود. در ماشین را باز کردند. تابوتها روی هم چیده شده بودند. برادرشوهرم، تیمور،کنارم ایستاده بود. گفتم: صمد! صمد بیاورید. خیلی وقت است همدیگر را ندیدیم. آقا تیمور از ماشین بالا رفت. چند تا تابوت را با کمک چند نفر دیگر پایین آورد. صمد بین آنها نبود. آقا تیمور تابوتی را گذاشت جلوی پایم و گفت: داداش است.
#دخترشینا
#قسمتصدوششم
فصل نانزدهم
برادرها، خواهرها، پدر، مادرش و حاجآقایم دورتادور تابوت حلقه زدند. دلم میخواست شینا پیشم بود و توی بغلش گریه میکردم. این اواخر حالش خوب نبود. نمیتوانست از خانه بیرون بیاید. جایی کنار صمد برای من و بچهها نبود. نشستم پایین پایش و آرام گریه کردم و گفتم: سهم من همیشه از تو همین قدر بود؛ آخرین نفر، آخرین نگاه. پدرشوهر و مادرشوهرم بی تابی میکردند. از شهادت ستار فقط دو ماه گذشته بود. این دومین شهیدشان بود. برادرهای صمد تابوت را برداشتند و گذاشتند توی آمبولانس. خواستم سوار آمبولانس بشوم، نگذاشتند. اصرار کردم اجازه بدهند تا باغبهشت پیشش بنشینم. میخواستم تنهایی با او حرف بزنم، نگذاشتند. به زور هلم دادند توی ماشین دیگری. آمبولانس حرکت میکرد و ما دنبالش. صمد جلوجلو میرفت، تند تند. ما پشت سرش بودیم، آرام و آهسته. گاهی از او دور میشدیم. گمش میکردیم. یادم نمیآید راننده چه کسی بود. گفتم: تو را به خدا تندتر بروید. بگذارید این دم آخر سیر ببینمش. راننده، آمبولانس را گم کرد. لحظهی آخر هم از هم دور بودیم. دلم تنگ بود. یک عالمه حرف نگفته داشتم. میخواستم بعد از نه سال، حرفهای دلم را بزنم. میخواستم دلتنگیهایم را برایش بگویم. بگویم چه شبها و روزها از دوریاش اشک ریختم.