دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_دوم پیامش توی سرم میچرخید... سلام عزیزم... میدونی که خیلی دوست دارم؟... ر
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_سوم
خندیدم و دوتایی شروع کردیم به خوردن کیک بعد هم یه عالمه شادی کردیم و من فقط خیره کادوی تولدی که برام گرفته بود بودم یه انگشتر حلقه زنونه و یکی مردونه گفتم: خودت باید دستم کنی
اونم با آرامش داخل دستم گذاشت منم اون یکی رو داخل انگشت اون...
کنار علی که بودم خوشحال بودم حس خیلی خوبی داشتم اما یه چیزی منو اذیت میکرد یه سوالی که همکلاسیم ریحانه توی سرم انداخت اگه یه روزی ولت کرد چی اگر براش اسباب بازی بودی چی میخوای چیکار کنی؟...
یه نگاه به ساعت گوشیش انداخت ...
_اوه ساعت هفته یه کار مهم دارم میشه برم؟
همم اگه بگم نه چی؟
خودشو مظلوم کرد و گفت:
_من که میدونم دلت نازکه به این قیافه نه نمیگی میگی؟
نه دیگه با اون زبونی که داری
با هم بیرون اومدیم علی اومد جلو و سرمو بو/سید
_بعدا میبینمت زیبای من
ممنون بابت امروز و تولد و کادو و اینا...
_قابل تو نداشت عشقم من دیگه برم،بای
دست براش تکون دادم و به سمت خونه راه افتادم وارد خونه که شدم با مهمونا مواجه شدم باز هم تولد من شد و مامان مهمون دعوت کرد همون موقع هم کسی که نمیخواستم ببینمش جلوم سبز شد...عجبا!
_سلام بر خواهر گرام بالاخره یه روز شد ما شما رو دیدیم.
ای بابا بازم شروع کردی؟کی مهمونا میرن؟
_احیاناً سلامتو خوردی بعدم اینکه... یعنی چی اینا برای تولد تو اومدن؟برو پیششون
نمیخوام اصلاً تولد نمیخوام...
مامانم اومد پیشم،منو به زور برد جلو، منم به ناچار سلام کردم. بعد هم تا آخر شب با فامیلای مذهبی حوصله سربرمون تولد گرفتیم واقعاً ضد حال بود...
خسته رفتم طبقه بالا توی اتاقم ولو شدم روی تخت همونطور با همون لباسهای بیرون خوابم برد...
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم آخه کی موقع صبح زنگ میزنه!؟
چشمام باز نمیشد فقط جواب دادم و گذاشتم روی گوشم...
_سلام عزیزم صبحت بخیر...
علی الان چه موقع زنگ زدنه مردم خوابن!؟
_خواب الان خوابی؟ پس کی جای تو مدرسه رفته؟
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_چهارم
برق از کلم پرید...
نشستم دیدم ساعت ۸:۰۰ گوشیو قطع کردم، لباس پوشیدم به سمت مدرسه، دِ بُدو!خدا رو شکر مدرسه نزدیکه رفتم داخل دفتر، معاون گفت:
_الان چه وقته اومدنه؟
خواب موندم میشه برم ؟الان کلاس تخصصیم شروع شده!...
با غرغر اجازه داد برم، برگه ورود رو گرفتم و رفتم داخل خدا رو شکر تازه اومده بود...
نشستم سر جام دبیر تخصصی کلی حرف میزد، منم یه گوشم در یه گوشم دروازه اصلاً نمیفهمیدم
سرمو چرخوندم دیدم ریحانه است همون دختر چادریه داشت جزوه مینوشت خدا وکیلی عجب حوصلهای داره!
به هر حال من که نمینویسم!برای امتحان هم با یکم تقلبو رسوندن بچهها حله!
این همه دست و پا زدمم که برسم سر کلاس آخرشم اینه!؟
خوابم میومد سرمو گذاشتم روی میز خوابم برد...
با صدای زنگ تفریح بیدار شدم و دوباره به همین روال تا زنگ سوم تخصصی داشتم...
زنگ چهارم که دبیر دینی وارد شد...
اه! چقدر بدم میومد ازش!
چقدر بدم میومد از هرچی آدم مذهبیه! از هرچی کتاب دینیه!
_به نظر شما چرا اسلام کاملترین دینه؟
چرا حجاب و عفاف خیلی مهمه؟
ای بابا باز این شروع کرد...
ریحانه هم طرفداری از حرف خانم کریمی میکرد،دبیر که حرف میزد اون حرفشو کامل میکرد، چقدر بدم میومد از ریحانه...
از جام بلند شدم