eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.6هزار عکس
12.9هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 وقتی شهید چوبداری ۳ سال قبل شهادتش را پیش‌بینی کرد 🔹شهید رمضانعلی چوبداری، مسئول روابط عمومی سپاه امام حسن مجتبی(ع) استان البرز که در جریان تجاوزهای رژیم صهوینیستی به شهادت رسید در سال ۱۴۰۱ شهادتش را پیشبینی می‌کند. ⇨@FZ1389
شهید حسین معزغلامی484.mp3
زمان: حجم: 1.6M
◉━━━━━───────     ↻ㅤ  ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆ مداحی‌ با صدای‌ شهید🎙 ⇨@FZ1389 .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📸 حاجی! عنوانِ تصاویر با شما... 👇🥲 https://daigo.ir/secret/31027654791
ولی گلزار شهدا کنار رفیق خوب یه چی دیگه س🙃❤️‍🩹
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_دهم ولو شدم روی تخت... امیر خیلی دوست داشتم! با اینکه خیلی اذیتش می کردم بازم
بـہ وقت عـاشقے مامان و امیر سر میز داشتن صبحانه می خوردن که من دیدن... _به!ببینم شما میخوای بری عروسی؟یا مهمونی؟ چیه؟خوشگل ندیدی؟ _اتفاقا یه خوشگل هست که هر لحظه دارم میبینمش! میخواستم ناز کنم... خب بعله!چیزی غیر از اینم مگه باید باشه؟ _به خودت نگیر!مامان خوشگلم گفتم! لبام آویزون شد...سرم به نشونه قهر به جهت مخالف برگردوندم... _امیر حسین انقدر زبون نریز! _مگه دروغ میگم؟😌 مامان خندید و رو به من گفت: _دختر من از همه خوشگل تره! _حتی من!؟ _حتی تو! امیر پوکر شد و من براش زبون درازی کردم _شوخی کردما!همه ی بچه های من خوشگلن!...حالا بدون حرف صبحونه تون بخورید... ... صبحونه که تموم کردیم... مامان خودمون میریم؟ _نه بابات میاد دنبالمون. امیر هم هست؟ _امیر محمد؟آره چیه مگه؟ ای بابا!!! _چیکار پسرم داری؟دوروزه ندیدمش! هوفف باش! ... رفتیم داخل حیاط... سه تایی دم در منتظر بودیم که ۲۰۶ بابا جلومون ظاهر شد... امیر محمد از ماشین اومد پایین سلام کرد و مامان بغل کرد... به مامان گفت تا جلو بشینه یه نگاه به من کرد...بیشتر براندازم کرد
بـہ وقت عـاشقے _این چیه پوشیدی؟؟؟🤨 امیر خندید و گفت: _گونی😂لباسه دیگه! _والا اگه گونی می پوشیدی بهتر بود! _تاثیر نداره محمد خودت خسته نکن خودم بهش گفتم مامان سرش بیرون آورد و گفت: بشینید بریم!دیرشد! من با این نمیام! _با کی مامان؟ با محمد! امیر حسین گفت: میخوای من ماشینم بیارم؟ بابا از ماشین اومد پایین یه نگاه غضبناک به ما کرد... _مگه مامانتون نگفت بشینید؟ امیر حسین سرش انداخت پایین و رفت نشست کنار در... منتظر اون یکی امیر بودم که گفت: _برو داخل حیف که نمیتونستم چیزی بگم! رفتم وسط این دوتا...عجبااا!من بدم میاد وسط بشینم! _سلام همه جواب بابا دادیم... بابا راه افتاد... امیر محمد سرش آورد کنار گوشم... _من بعدا بهت میگم! یه چشم غره براش رفتم و سرم گذاشتم روی شونه اون یکی داداش امیر جونم... _عههه فاطمه!لم نده! سرم بلند کردم و با اخم نگاش کردم... _هیس!امیر حسین تو هم بچه ای؟ و دستش گذاشت روی سرم و چسبوند به شونش... _همینجا بمون!تا آخر هم صدات در نیاد! خیلی رو اعصابههه تا آخر که برسیم همینطور موندم... خوابم برد... یکی سرم دست می کشید و می گفت : _بیدار شو فاطمه،رسیدیم! امیر حسین بود کلاهم از سرم در آورده بود و سرم دست می کشید... بابا نگه داشته بود تا ما پیاده بشیم! پیاده شدیم و زنگ آیفون عمو زدیم منم کلاهم از امیر گرفتم گذاشتم سرم ... در باز شد،بابا هم اومد و با هم رفتیم بالا...