دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
↻آنچہامروز گذشت . .
ݪفندهرفیقبمونۍقشنگتره!
وضـویـٰادِتوننَـرھ••
شَبِـتونمنـوَربھنـورخُـدا••¡ッ
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!:)
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀
#پایانفـعالیـتامـروز
#وضوفراموشنشھ
یهنیمنگاهیبهپستها
شبتوندرپناهاللّٰه .❤️
بلک هاوك رو یادتونه چقدر ازش سینمایی افسانهای ساخته بودن؟
خواستم بگم تا رسید خوزستان زدیمش😂
ــــــــــ ـــــ ـ
الله اکبر نداره؟!❤️🔥 :)
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_نوزدهم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [عمو شاهین📒] دیدم سمت ماشین موشکی
::
#قسمت_بیستم
#زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس
#معرفی_شهدا
[عمو شاهین📒]
هر وقت چشمهاش رو باز میکرد میگفت: یا زینب یا مهدی و این دوتا جمله رو تکرار میکرد.🥀 بابام من رو ببینه ناراحتی میکنه...😭 مادرم من رو حلال کنه...🥺
تا بیمارستان به هوش بود آخرین لحظات
چشمهاش رو روی پای من بست.💔
دو روز قبل از شهادت بابک بود. شدت درگیری زیاد بود و چون دشمن سالها در اون منطقه حضور داشت پر از تلههای انفجاری بود.💣بچهها تلهها رو پیدا میکردن و خنثی میکردن ولی گاهی هم انفجار رخ میداد و شهید تقدیم میکردیم.
شهید صمدی به یکی از این تلهها برخورد کرد و شهید شد.🥺 بابک یک بالشت کوچیکی داشت، بعد از شهادت شهید صمدی دیدم بابک نشسته روی بالش داره مینویسه. گفتم: بابک چی مینویسی؟ عاشقیها! گفت :ای عمو شاهین.😆
گفتم:من بیام ببینم چی مینویسی؟ یا خودش میاد یا نامهاش میاد، تو نگران نباش. گفت : بعدا میخونی. وقتی بابک شهید شد💔 من پیشش بودم و دیدم کاغذ داخل جیبشه کاغذ داخل جیبش رو برداشتم دیدم خونی شده.😭نوشته بود، مقداری مقدمه داشت داخل همان مقدمه نوشته بود:
نوشتن هر روز را از پدرم یاد گرفتم و نوشته بود که: امروز اینجا یه جوریه!🥺 همه حرف از شهادت میزنن فکر کنم اینجا یکی شهید میشه!🕊 آدم ها همه یه شکلین...همه خوبن...خدایا میشه منم شهید شم؟؟؟💔 عمو شاهین همین حالا اومده میگه یا خودش میاد یا نامهاش و...😅 و دیگه نتونستم بقیه دلنوشتهی بابک رو بخونم، گریه امانم نداد...😭
📌~ادامہ دارد...
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_بیستم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [عمو شاهین📒] هر وقت چشمهاش رو باز می
::
#قسمت_بیستویکم
#زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس
#معرفی_شهدا
[عمو شاهین📒]
اون لحظه درسته کوتاه بود ولی تا ماشین
رسید بیمارستان برای من ساعتها گذشت وقتی رسیدیم امدادگر اومد بابـک رو از من گرفت و داخل بیمارستان برد. بعد از چند لحظه گفتند به فرمانده تون خبر شهادت بچهها رو بدید آقای فکوری اونجا بود ، گفت: به سردار حق بین بگو بچهها رفتند..🕊 بی سیم زدم گفتم:📞 تو بیمارستانم حاجی بچهها علمدار شدند😭 (اونجا هر کس شهید میشد میگفتند علمدار شده💔)
هر روز صبح حاجی حق بین میآمد کـنار ما مینشست میگفت و میخندید😅
میگفت: من اینجا میام روحیه میگیرم😍 به نظر من حاجی روز شهادت بچهها ۱۰ سال پیر شد. آمد با یک حالتی به من گفت: چی شد؟ کجا بود؟ چطور بود؟ چطور شد؟ اصلا نمیتونست به زبونش بیاره که چطور شد که شهید شدند.💔 فقط ایستاد و من رو نگاه کرد، شکسته..ناراحت..
رزمندهها میدونند سردار حق بین دوست نداشت از دماغ یک نفر خون بیاد.میگفت: نباید از دماغ یکی از جوونها خون بیاد این مملکت فردا به این جوونها نیاز داره🇮🇷 اگر من یا شهید نظری مجروح میشدیم ناراحتی داشت ولی میگفت: مملکت به بابک نوری نیاز داره.🥺 واقعا این شهدا انتخاب میشوند، بابک نوری هم آمد ۲۷ ، ۲۸ روز منطقه بود انتخاب شد. به اسم هلال احمر آمد 🚑 تا دقیقه ۹۰ کیف هلال احمر کنارش بود. تا قبل از شهادت چون یک نفر هلال احمری بود هر جا میخواستیم بریم ماموریت برای اینکه با
ما باشه، میگفت: آقا شما هلال احمر نمیخواین؟!😍یه امدادگر با شما نباشه؟🤨
📌~ادامہ دارد...
⇨@FZ1389