🌿⚘🌿
🍃بچه ها ،قرآن دوست صمیمی حاج قاسم هست👌
🍃حاج قاسم به حرفهای قرآن گوش می دادند و توی زندگیشون عمل می کردند.✅
🍃برای اینکه ما هم مثل حاج قاسم بشیم می خوایم قرآن رو بخونیم و بفهمیم و عمل کنیم🌱
🍃این جلسه میخوایم ببینیم سوره ی طارق چی به ما یاد می ده😊
🍃پس بریم که اول ترتیل سوره ی مبارکه ی طارق رو با هم گوش بدیم🌱
🌿⚘🌿
#سوره_طارق
@FahmeGuran
MENSH086.mp3
428.8K
.
🔸️ترتیل سوره ی مبارکه طارق🍃
🔸️باهم گوش کنیم😊
#ترتیل_سوره_طارق
@FahmeGuran
25.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸️🔹️🔸️
👆بچه هاکلیپ سوره ی مبارکه ی طارق رو ببینید👆
#کلیپسورهیطارق
@FahmeGuran
🔹️🔹️🔹️
🍃بچه ها میخوایم یه کم در مورد سوره ی مبارکه ی طارق باهم صحبت کنیم☺
🍃بچه ها وقتی میخوان جاده ای درست کنند مجبورند جاده را بکوبند تا جاده درست بشه یعنی یه عده ای جلو می رن و همینطور در مسیر حرکت می کنند تا این جاده پا بخوره و تبدیل به یک جاده ی هموار بشه😊
🍃طارق به معنای کوباندن هست بعضی میگن کوباندن در بعضی میگن کوباندن راه✔
🍃اصلا کسی که طارق هست گرد و خاک زیاد خورده و بهمین خاطر هست که باید ما انسانها حرفهای افراد با تجربه را بشنویم😊
🍃بچه ها ما توی زندگیمون باید با کسانی که مسیری را رفته اند و در آن مسیر پا زده اند یا استخوان خرد کرده اند مشورت کنیم✅
🍃مثلا از پدر و مادرمون ،از عالم و متخصص ،از مرجع تقلید در دینمون و ....و همینطور از امامانمون راهنمایی و مشورت بگیریم👌
🍃 اگر بخواهیم به حقایقی دست پیدا کنیم که سن ما به اون حقایق نمیرسه پس باید از کسی که رفته بپرسیم اصلا لازم نیست ما آدمها همه چیز را خودمون تجربه کنیم✔
🍃خداوند سوره ی طارق را برای کوتاه تر شدن مسیرها قرار داده🌱
🍃بچه ها داستان زیر رو بخونید تا بهتر متوجه صحبتهای من بشید😊
👇👇👇👇👇
@FahmeGuran
🌱به نام خدا🌱
☘روزی روزگاری توی یک روستای باصفا آقایی بود که مردم بهش میگفتند اوستا مراد.
☘ یک روز در اوایل ماه صفر مجلس روضه ای در مسجد به پا بود و حاج آقا در مورد زیارت اربعین امام حسین علیه السلام سخنرانی میکرد و میگفت:
امام صادق علیهالسلام فرمودند: هر کسی پیاده به زیارت قبر حسین(ع) برود، خداوند برای هر قدمی هزار حسنه نوشته و هزار گناه از او پاک می کند و رتبه اش هزار درجه بالا می رود.
☘همونجا بود که اوستا مراد تصمیم میگیره اربعین با پای پیاده بره کربلا. این اولین بار بود که این کار رو می خواست انجام بده. تا رفت خونه یک ورق و مداد برداشت تا هر چی برای سفر نیاز دارد را روی آن بنویسد و چیزی از قلم نیافته نیفتاده باشد. او فقط دو هفته وقت داشت ساکش را ببندد.
☘شروع به نوشتن کرد:
قرآن و مفاتیح، یک دست لباس برای زیارت، سه دست لباس برای پیاده روی، یک دست لباس برای خواب، سه تا جوراب، یک زیرانداز برای استراحت کردن، یک رو انداز برای خوابیدن، یک عبای پشمی برای وقتهایی که هوا سرده، یک عرق گیر برای وقتهایی که هوا گرمه، چوب مسواک و خلال دندون، عطر، شانه، ناخن گیر، حوله، عرق گیر، کلاه، سفره، دستمال برای پاک کردن سفره، دستمال کاغذی، دفتر و مداد، ساعت، چوب خاروندن پشت، شربت سکنجبین مادر جون، فلاسک چای، نان خشک، کشک خشک، نمکدون، روغن زیتون، نبات، عرق نعناع، پشه کش، یک گیوه اضافه که اگر کفشم سوراخ شد استفاده کنم، صابون، پودر لباسشویی، آفتابه.
☘اوستا کاغذ رو به در یخچال چسباند تا هر وقت چیزی یادش آمد به آن اضافه کند.
☘چند روز بعد، مشغول بیل زدن زمین بود که مش قربون که داشت انگورهای باغش رو میبرد مغازه تا بفروشد، از دور برایش دست تکان داد و گفت اوستا امروز خیلی خوشحالی، چاه آب پیدا کردی؟
☘اوستا گفت نه. الحمدلله قصد سفر کربلا دارم و در پوست خودم نمیگنجدم. می خوام بال در بیارم و تا حرم پرواز کنم. مکثی کرد و گفت: نه می خوام با همین پاهام تا حرم به عشق ابا عبدالله الحسین راه برم.
☘مش قربون گفت خوش به سعادتت من تا حالا نرفتم. بیا این سبد انگور هم با خودت ببر و توی راه هر وقت خوردی، یاد ما هم کن. «نجف رفتی، کربلا رفتی، انگورو خوردی، یاد ما هم کن.»
☘اوستا سبد رو گرفت و گفت انشالله. مش قربون گفت: قربونت بره مش قربون. اوستا مراد، انشالله به مراد دلت برسی و حاجت من هم از آقا بگیر. راستی اوستا این روزها هوا گرم هست، باد بزن و کرم ضد آفتاب و عینک آفتابی و کرم سوختگی و پانسمان یادت نره.
☘اوستا خیلی خوشحال شد و سریع رفت این موارد رو روی کاغذ روی یخچال نوشت.
خلاصه تا قبل سفر با هر کس حرف میزد چیزی برای تو راهی زائر امام حسین علیه السلام میداد. اوستا هم یک ساک بزرگ برداشت و همه چیزهارو داخلش گذاشت و خیلی خوشحال از اینکه چیزی یادش نرفته.
☘ساک را برداشت تا به امید خدا حرکت کنه دید خیلی سنگین شده.
بسم الله و یا علی گفت و به هر ضرب و ضوربی بود آنرا بلند کرد و از زیر قرآن رد شد و سوار ماشین شد و به سمت مرز به راه افتاد.
☘از مرز هم با یکتاکسی به سمت نجف رفت و بعد از زیارت مولا جانمون امام علی علیه السلام، راهی مشایه یعنی همون جاده پیاده روی به سمت کربلا شد.
☘۱۰ دقیقه که از سنگینی ساک مثل مورچه راه میرفت، دسته ساک از سنگینی پاره شد. به هر ضرب و ضوربی بود، با طناب ساک رو گره زد و دو باره به راه افتاد.
☘یک ربع دیگه راه رفت که رگ کمرش گرفت و با آخ و اوخ وارد یک موکب شد، در موکب یک عراقی که کم و بیش فارسی بلد بود، گفت حاجی تعال اینجا، دراز کش کمر ماساژ.
☘اوستا هم خوشحال رفت دراز کشید و مرد عرب یه سری روغن اورد و مشغول ماساژ دادن کمر و کف پای اوستا شد. اوستا که غلغلکش میومد پاش رو تکون میداد گفت حاجی کمر درد، پا لا درد.
☘بعد از سر پا شدن از مرد عرب تشکر کرد و دوباره به راه افتاد. همون اول مسیر اوستا مراد داشت از ادامه دادن مسیر ناامید میشد. هنوز راهی نرفته بود که کلی عرق کرده بود و خسته شده بود و نفس نفس میزد. فکر میکرد چه جوری ممکن هست که با این وضع بتونم این راه رو برم؟ یعنی امسال نمیتونم با پای پیاده به کربلا برم؟
☘در همین فکرها بود که پیرمردی را دید که چست و چابک داره پیاده به سمتش میاد و به اوستا که دولا دولا راه میرفت، رسید و گفت کمک نمی خوای؟
☘اوستا تشکر کرد و گفت شما که سن و سالت از من بیشتره چجوری انقدر فرز حرکت میکنی؟
☘پیرمرد نگاهی به ساک طناب پیچ شده که اوستا پشتش انداخته بود، کرد و اشاره ای به ساک خودش کرد و گفت: فرق ما توی ساک هامون هست. بیا این رو امتحان کن، اوستا ساک پیرمرد رو دستش گرفت و تعجب کرد و گفت آخه چجوری انقدر سبکه؟ چیزی هم توش گذاشتید؟
پیرمرد گفت: معلومه سفر اول پیاده رویت هست که انقدر بار اوردی
☘اوستا گفت: آره.
👇👇👇👇👇
☘پیرمرد ادامه داد:پیاده روی اربعین با همه ی سفرهافرق داره ،منم بار اوّلم هست ولی با همسایه مون که قبلا ۵ باری پیاده روی اربعین اومده بود مشورت کردم که چی بیارم و چی نیارم؟
☘بهم گفت: برای غذا و خواب هیچی نیاز نیست بیارم و به برکت حب امام حسین علیه السلام که در دلهای مردم هست همه چیز مهیاست.
☘ فقط یک دست لباس و یک حوله بیار که اگر لباس تنت کثیف شد، شستیش اون یکی رو تنت کنی. با یک لیوان و ظرف که از ظرفهای پلاستیکی که محیط رو آلوده میکنند استفاده نکنم و یک مسواک و جوراب. همین.
☘اوستا گفت: احسنت! پس رمز فرز بودن شما اینه که با کسی که راه رو رفته مشورت کردی و من با کسی که راه رو نرفته.
☘بعد فکری کرد و ساکش رو باز کرد و خوشه ای از انگورهای مش قربون رو به پیرمرد تعارف کرد و گفت برای دوستم دعا کنید و با او خداحافظی کرد. سپس کنار جاده نشست و خوراکیها رو به زائرهای دیگه تعارف کرد و گیوه اضافه اش هم به مردی که کفشش پاره شده بود هدیه داد و بقیه وسایلش که میشد رو هم به یکی از موکب ها تقدیم کرد تا برای پذیرایی زوار ازش استفاده کنند .
☘این بار اوستا با امید و خوشحال، چست و چابک، با یک ساک خیلی سبک، به طرف حرم ابی عبدالله الحسین به راه افتاد و با خودش فکر میکرد از این به بعد برای کارهام باید با کسی که تجربه آن کار را داشته مشورت کنم و از او راهنمایی بخوام.
❤السّلام علیکَ یا اباعبدالله❤
#سوره_طارق
#داستان
@FahmeGuran
🌱بچه ها بنظرتون برای راهنمایی در هر کاری میتونیم به دوستمون مراجعه کنیم یا حتما در مورد کارهای مختلف باید به متخصص اون کار رجوع کنیم؟🤔
جوابتون را اینجا بهم بگید↙️
@fadaeivelayatt
@FahmeGuran