eitaa logo
فهم قرآن در دبستان
8.2هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
755 ویدیو
15 فایل
‹ ﷽ › آموزش مفاهیم سوره های جز ۳۰ برای مقطع دبستان . هزینه ی آموزشها: ذکر شریف صلوات و دعا برای ظهور امام زمان عج الله 👈🏻 کانال هامون: 🔹 @tadaboresoreha 🔸️ @onsebaghoranepish 🔹️ @fahmeguran2 . 👈🏻 راه ارتباطی: 🔅 @fadaeivelayatt
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱به نام خدا🌱 ☘روزی روزگاری توی یک روستای باصفا آقایی بود که مردم بهش میگفتند اوستا مراد. ☘ یک روز در اوایل ماه صفر مجلس روضه ای در مسجد به پا بود و حاج آقا در مورد زیارت اربعین امام حسین علیه السلام سخنرانی می‌کرد و می‌گفت: امام صادق علیه‌السلام فرمودند: هر کسی پیاده به زیارت قبر حسین(ع) برود، خداوند برای هر قدمی هزار حسنه نوشته و هزار گناه از او پاک می کند و رتبه اش هزار درجه بالا می رود. ☘همونجا بود که اوستا مراد تصمیم می‌گیره اربعین با پای پیاده بره کربلا. این اولین بار بود که این کار رو می خواست انجام بده. تا رفت خونه یک ورق و مداد برداشت تا هر چی برای سفر نیاز دارد را روی آن بنویسد و چیزی از قلم نیافته نیفتاده باشد. او فقط دو هفته وقت داشت ساکش را ببندد. ☘شروع به نوشتن کرد: قرآن و مفاتیح، یک دست لباس برای زیارت، سه دست لباس برای پیاده روی، یک دست لباس برای خواب، سه تا جوراب، یک زیرانداز برای استراحت کردن، یک رو انداز برای خوابیدن، یک عبای پشمی برای وقتهایی که هوا سرده، یک عرق گیر برای وقتهایی که هوا گرمه، چوب مسواک و خلال دندون، عطر، شانه، ناخن گیر، حوله، عرق گیر، کلاه، سفره، دستمال برای پاک کردن سفره، دستمال کاغذی، دفتر و مداد، ساعت، چوب خاروندن پشت، شربت سکنجبین مادر جون، فلاسک چای، نان خشک، کشک خشک، نمکدون، روغن زیتون، نبات، عرق نعناع، پشه کش، یک گیوه اضافه که اگر کفشم سوراخ شد استفاده کنم، صابون، پودر لباسشویی، آفتابه. ☘اوستا کاغذ رو به در یخچال چسباند تا هر وقت چیزی یادش آمد به آن اضافه کند. ☘چند روز بعد، مشغول بیل زدن زمین بود که مش قربون که داشت انگورهای باغش رو‌ می‌برد مغازه تا بفروشد، از دور برایش دست تکان داد و گفت اوستا امروز خیلی خوشحالی، چاه آب پیدا کردی؟ ☘اوستا گفت نه. الحمدلله قصد سفر کربلا دارم و در پوست خودم نمی‌گنجدم. می خوام بال در بیارم و تا حرم پرواز کنم. مکثی کرد و گفت: نه می خوام با همین پاهام تا حرم به عشق ابا عبدالله الحسین راه برم. ☘مش قربون گفت خوش به سعادتت من تا حالا نرفتم. بیا این سبد انگور هم با خودت ببر و توی راه هر وقت خوردی، یاد ما هم کن. «نجف رفتی، کربلا رفتی، انگورو خوردی، یاد ما هم کن.» ☘اوستا سبد رو گرفت و گفت انشالله. مش قربون گفت: قربونت بره مش قربون. اوستا مراد، انشالله به مراد دلت برسی و حاجت من هم از آقا بگیر. راستی اوستا این روزها هوا گرم هست، باد بزن و کرم ضد آفتاب و عینک آفتابی و کرم سوختگی و پانسمان یادت نره. ☘اوستا خیلی خوشحال شد و سریع رفت این موارد رو روی کاغذ روی یخچال نوشت. خلاصه تا قبل سفر با هر کس حرف میزد چیزی برای تو راهی زائر امام حسین علیه السلام می‌داد. اوستا هم یک ساک بزرگ برداشت و همه چیزهارو داخلش گذاشت و خیلی خوشحال از اینکه چیزی یادش نرفته. ☘ساک را برداشت تا به امید خدا حرکت کنه دید خیلی سنگین شده. بسم الله و یا علی گفت و به هر ضرب و ضوربی بود آنرا بلند کرد و از زیر قرآن رد شد و سوار ماشین شد و به سمت مرز به راه افتاد. ☘از مرز هم با یک‌تاکسی به سمت نجف رفت و بعد از زیارت مولا جانمون امام علی علیه السلام، راهی مشایه یعنی همون جاده پیاده روی به سمت کربلا شد. ☘۱۰ دقیقه که از سنگینی ساک مثل مورچه راه می‌رفت، دسته ساک از سنگینی پاره شد. به هر ضرب و ضوربی بود، با طناب ساک رو گره زد و دو باره به راه افتاد. ☘یک ربع دیگه راه رفت که رگ کمرش گرفت و با آخ و اوخ وارد یک موکب شد، در موکب یک عراقی که کم و بیش فارسی بلد بود، گفت حاجی تعال اینجا، دراز کش کمر ماساژ. ☘اوستا هم خوشحال رفت دراز کشید و مرد عرب یه سری روغن اورد و مشغول ماساژ دادن کمر و کف پای اوستا شد. اوستا که غلغلکش میومد پاش رو تکون میداد گفت حاجی کمر درد، پا لا درد. ☘بعد از سر پا شدن از مرد عرب تشکر کرد و دوباره به راه افتاد. همون اول مسیر اوستا مراد داشت از ادامه دادن مسیر ناامید می‌شد. هنوز راهی نرفته بود که کلی عرق کرده بود و خسته شده بود و نفس نفس می‌زد. فکر می‌کرد چه جوری ممکن هست که با این وضع بتونم این راه رو برم؟ یعنی امسال نمیتونم با پای پیاده به کربلا برم؟ ☘در همین فکرها بود که پیرمردی را دید که چست و چابک داره پیاده به سمتش میاد و به اوستا که دولا دولا راه میرفت، رسید و گفت کمک نمی خوای؟ ☘اوستا تشکر کرد و گفت شما که سن و سالت از من بیشتره چجوری انقدر فرز حرکت میکنی؟ ☘پیرمرد نگاهی به ساک طناب پیچ شده که اوستا پشتش انداخته بود، کرد و اشاره ای به ساک خودش کرد و گفت: فرق ما توی ساک هامون هست. بیا این رو امتحان کن، اوستا ساک پیرمرد رو دستش گرفت و تعجب کرد و گفت آخه چجوری انقدر سبکه؟ چیزی هم توش گذاشتید؟ پیرمرد گفت: معلومه سفر اول پیاده رویت هست که انقدر بار اوردی ☘اوستا گفت: آره. 👇👇👇👇👇
☘پیرمرد ادامه داد:پیاده روی اربعین با همه ی سفرهافرق داره ،منم بار اوّلم هست ولی با همسایه مون که قبلا ۵ باری پیاده روی اربعین اومده بود مشورت کردم که چی بیارم و چی نیارم؟ ☘بهم گفت: برای غذا و خواب هیچی نیاز نیست بیارم و به برکت حب امام حسین علیه السلام که در دلهای مردم هست همه چیز مهیاست. ☘ فقط یک دست لباس و یک حوله بیار که اگر لباس تنت کثیف شد، شستیش اون یکی رو تنت کنی. با یک لیوان و ظرف که از ظرفهای پلاستیکی که محیط رو آلوده می‌کنند استفاده نکنم و یک مسواک و جوراب. همین. ☘اوستا گفت: احسنت! پس رمز فرز بودن شما اینه که با کسی که راه رو رفته مشورت کردی و من با کسی که راه رو نرفته. ☘بعد فکری کرد و ساکش رو باز کرد و خوشه ای از انگورهای مش قربون رو به پیرمرد تعارف کرد و گفت برای دوستم دعا کنید و با او خداحافظی کرد. سپس کنار جاده نشست و خوراکیها رو به زائرهای دیگه تعارف کرد و گیوه اضافه اش هم به مردی که کفشش پاره شده بود هدیه داد و بقیه وسایلش که میشد رو هم به یکی از موکب ها تقدیم کرد تا برای پذیرایی زوار ازش استفاده کنند . ☘این بار اوستا با امید و خوشحال، چست و چابک، با یک ساک خیلی سبک، به طرف حرم ابی عبدالله الحسین به راه افتاد و با خودش فکر می‌کرد از این به بعد برای کارهام باید با کسی که تجربه آن کار را داشته مشورت کنم و از او راهنمایی بخوام. ❤السّلام علیکَ یا اباعبدالله❤ @FahmeGuran
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱بچه ها بنظرتون برای راهنمایی در هر کاری میتونیم به دوستمون مراجعه کنیم یا حتما در مورد کارهای مختلف باید به متخصص اون کار رجوع کنیم؟🤔 جوابتون را اینجا بهم بگید↙️ @fadaeivelayatt @FahmeGuran
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 👇داستان دندان شیری محمد👇 .
. 🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 🌿محمد دارد دندان های دائمی در می آورد به خاطر همین با افتادن دندان های شیری اش کمی مشکل دارد. تا بیفتند کلی اذیت دارد. دیروز موقع صبحانه از یکی از دندان های عقبی فک بالایش خون آمد. وقتی جلوی آینه رفت دید از زیر دندانش یک دندان دیگر دارد در می آید. خیلی ترسیده بود. محمد دندانپزشکی را دوست ندارد. خیلی ناراحت بود هم نمی خواست دکتر برود و هم می ترسید دندان شیری اش نیفتد و دندانش کج دربیاید. 🌿مادرش می گفت دکتر که ترس ندارد. تو که رفته ای دیده ای اصلا درد ندارد. محمد می گفت نمی روم. اصلا می خواهم دندانم کج دربیاید. مادر می گفت خب می رویم دندانت را می کشی و راحت می شوی. محمد می گفت نمی روم. می خواهم همینطوری بماند. مادر گفت باشد اصلا شاید کج نشد و این دندان شیری خودش افتاد. محمد گفت نه نمی افتد من می دانم. مادر گفت چرا بالاخره می افتد. نمی شود که نیفتد. محمد ناراحت بود و نمی خواست چیزی را بپذیرد. مامان می گفت تو که همه چیز را نمی دانی. هیچ کس همه چیز را نمی داند. به خاطر همین هم هست که سوال می پرسیم. دکتر می رویم. مدرسه می رویم. ولی محمد همچنان اصرار داشت که او می داند چه می شود. 🌿چند ساعت گذشت تا اینکه بالاخره خیالش راحت شد که دندان شیری کمی لق است. امیدوار شد که خودش بیفتد و دیگر ناراحت نبود. شب در ماشین مامان از بابا پرسید که این که ما همه چیز را نمی دانیم در چه سوره ای است؟ بابا گفت در سوره طارق ما یاد می گیریم که راهنما داریم و باید از کسانی راهنمایی بگیریم. مامان گفت : مثل ستاره ها. بابا گفت بله مثل ستاره ها. مثل ستاره قطبی که جهت شمال را به ما یاد می دهد. محمد درباره ستاره قطبی قبلا شنیده بود. از بابا پرسید: طارق؟ مامان جواب داد: بله. طارق یعنی کسی که به در می کوبد تا در به رویش باز شود. بابا ادامه داد: یا پایش را به زمین می کوبد تا رد پایش روی زمین بماند. بعد هم مامان و بابا با کمک هم سوره طارق را خواندند. 🌿چند روز بعد محمد و مامان با هم رفتند دندانپزشکی دکتر دندان محمد را که دید گفت نیاز نیست کاری کند خودش می افتد. نویسنده : خانم کندی 🔹️🔹️🔹️ @FahmeGuran
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🌱از مادر بزرگ و پدر بزرگ خود بپرسید در چه کاری تخصص دارند (و همینطور از تجربه های درست زندگی کردن که آنها در طول زندگی یادگرفته اند) چند نکته بنویسید و برای من ارسال کنید↙️ @fadaeivelayatt @FahmeGuran
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🌿🌿داستان غدیر🌿🌿 👇👇👇👇👇
. 🍃🍃🍃به نام خدا🍃🍃🍃 🌱سعید و سعیده سوار بر سفینه زمان شده بودند. این خواهر و برادر می خواستند از قرن پانزدهم هجری قمری به چهارده قرن پیش سفر کنند. آن دو تصمیم داشتند به دورانی برگردند که رسول خدا در آن زندگی می کرد. سعید و سعیده می خواستند به اولین سال های حکومت اسلامی بازگردند و گزارش مفصلی از ماجرای غدیر خم را برای بچه های قرن بیست و یکم گزارش کنند. 🌱پنج، چهار، سه، دو، یک. . . بالاخره سفینه زمان از ایستگاه مرکز تحقیقات تاریخی به گذشته دور پرتاب شد. کودکانی که در ایستگاه ماهواره ای حاضر بودند با اشتیاق تمام این سفر جذاب و پرماجرا را دنبال می کردند و به طور دائم با دو زمان نورد در ارتباط بودند. 🌱سعید و سعیده سوار بر سفینه کوچکشان به سال دهم هجری سفر نمودند. زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله و سلم) آخرین ماه های زندگی خویش را پشت سر می گذاشتند و می خواستند که آخرین حج خود را به انجام برساند. 🌱مدتی گذشت. ناگهان سعید ازداخل سفینه برای ایستگاه تحقیقاتی پیامش را این گونه مخابره کرد." بچه ها سلام. اکنون من از سرزمین وحی برای شما گزارش می کنم. 🌱حضرت محمد( صلی الله علیه وآله و سلم) مراسم حج را به پایان رسانیده و به همراه کاروانی از حجاج در حال بازگشت به مدینه هستند. از این بالا کاروان های زیادی را مشاهده می کنیم که با فاصله های کمی از یکدیگر در حال حرکت به سوی سرزمین های مختلفی می باشند. 🌱هم اکنون رسول خدا به محلی رسید که به آن غدیرمی گویند. اینجا محلی است که کاروان های حجاج از یکدیگر جدا می شوند و هرکدام به سمت سرزمینی می روند. اینجا مثل یک چهارراه است. در غدیر برکه ای از آب زلال وجود دارد که دور تادورش را جمعیت حاجیان در برگرفته اند. 🌱کودکان جهان در پایگاه تحقیقاتی بی صبرانه منتظر اخبار جذاب تری از غدیر خم هستند و گزارشات لحظه به لحظه از غدیر را پیگیری می کنند. پس از مدتی سعیده با شور و شوق فراوانی می گوید:هم اکنون فرشته وحی بر پیامبر نازل گشت و به او گفت: ای پیامبر آنچه که از طرف خدا فرستاده شده به مردم ابلاغ کن و اگر ابلاغ نکنی رسالت خود را تکمیل نکرده ای. 🌱سعید با خوشحالی ادامه می دهد: این همان آیه شصت و هفت از سوره مائده است.     🌱ایستگاه تحقیقاتی حال و هوای دیگری دارد. سعیده  در ادامه گزارش می گوید:اکنون رسول خدا فرمود: من همین جا می مانم. حاجیانی که از راه نرسیده اند باید به اینجا برسند و آنانی که از این محل رفته اند باید هرچه زودتر به غدیر برگردند. 🌱سعید گزارش می دهد: به فرمان پیامبر حدود صد و بیست هزار نفر از مسلمانان در محل غدیر اجتماع کردند. این جمعیت در تاریخ اسلام واقعا بی سابقه است. 🌱کودکان جهان سکوت کرده اند و در این مدت با دقّت به گزارشات گوش می دهند. کم کم واقعه غدیر خم به صورت صحیحی برای آنها بازگو می شود: 🌱رسول خدا بر روی جهاز شتران بالا رفته اند و پس از حمد و ستایش خدا دستور می دهند حضرت علی علیه السلام در کنار ایشان قرار بگیرد. سپس دست حضرت علی علیه السلام را در دست گرفته و جلوی چشمان صد و بیست هزار نفر بالا می برد و می گوید: ای مردم بدانید: 💫هرکس تا امروز من ولی و سرپرست  او بوده ام، از این به بعد این علی  ولی و سرپرست اوست. این حکمی است از طرف خدا  که علی امام و وصی پس از من است و امامان امت از فرزندان او هستند. 🌱سعید ادامه می دهد: الان پیامبر اعلام می کند: خداوندا! کسانی که علی علیه السلام را دوست دارند، دوست بدار و با دشمنان او دشمن باش. خدایا! یاران علی علیه السلام را یاری کن و دشمنان او را خوار و ذلیل گردان. 🌱سعیده می گوید: اکنون لازم است که با سفینه مدت سه روز دیگر را در زمان حرکت کنیم. حالا سه روز از ماجرای غدیر خم گذشته است و هنوز زنان و مردان مسلمان به طور جداگانه درمحل غدیر حضور دارند و با علی علیه السلام بیعت می کنند. مسلمانان در این روز با گفتن کلمه یا امیرالمومنین به ایشان دست می دهند. 🌱سعید می گوید: در چنین روزی دوست و دشمن با علی علیه السلام بیعت کردند و به او تبریک گفتند.حاضرانی که دراین روز شاهد ماجرا بودند رفتند تا طبق وظیفه برای غایبان  این واقعه را تعریف کنند. خدا کند که فراموش نکنند و سفارشات پیامبر را جدی بگیرند زیرا خداوند پیمان شکنان را در هم می شکند. 🌱با معرفی حضرت علی علیه السلام و امامان از فرزندان او از سوی خداوند و اطاعت مردم از ایشان دیگر انسانها به سوی زشتی ها نمی روند وهیچ گاه از مسیر درست دور نمی شوند و منحرف نمی گردند. 🌱پس از گزارش این ماجرا سفینه زمان پیما با دو زمان نورد خود در روز عید غدیر خم به ایستگاه تحقیقات فضایی بازگشتند و از سوی کودکانی که در ایستگاه مستقر بودند مورد استقبال قرار گرفتند و آن روز را به جشن و شادمانی پرداختند. @FahmeGuran