eitaa logo
فتح‌نامه
105 دنبال‌کننده
85 عکس
4 ویدیو
11 فایل
آیا این دوران نباید ماندگار شود؟ 🖋و ما می‌خواهیم بنویسیم تا فردا، حماسهٔ این روزها در کنج خاطراتمان خاک نخورد. ✍ ما روایت می‌کنیم، فتح‌مان را. لینک کانال در سروش 👇 @Fathname ادمین @MMAY111389
مشاهده در ایتا
دانلود
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 غول‌های آهنی بخش‌اول ✍ غول‌های آهنی پرنده، ابرهای خاکستری‌فام آسمان را می‌‌‌دریدند. خورشید، ترسان از آنها خود را پنهان کرده بود و تنها گَه‌گاهی سرک می‌‌کشید. جک روی صندلی‌های کناری هواپیما در احاطۀ کماندوهای دیگر نشسته بود. نگاهی به ژسوس انداخت. خودش را مشغول تمیزکردن اسلحه‌اش کرده بود. صورتش نوید خشمی‌‌ بی‌اتنها را می‌‌داد. جک امتداد نگاهش را به رشته‌کوه‌های نمایان از پنجرۀ هواپیما دوخت. هواپیما در ارتفاع پایین پرواز می‌کرد تا از دید رادارها مخفی بماند. جک، خوب که دقت کرد، روی قله مردی را دید. نمدی راه‌راه و سیاه‌وسفید بر تن داشت. اسلحه‌به‌دست، مسیر حرکت هواپیما را دنبال می‌‌کرد. پوزخندی زد. - هی ژسوس! اون پایینو... یارو فکر کرده با یه تیکه آهن‌پاره می‌‌تونه ما رو بـ... صدای «بینگ» برخورد چیزی به بدنه‌، جک را به عقب هل داد. حالا ژسوس بود که به جک پوزخندی تلخ می‌‌زد. دست از اسلحه‌اش کشید و زبان باز کرد: - من از اول به نقشۀ دونالد اعتماد نداشتم. الانم انگیزه‌ای واسه جنگ ندارم. - اوه پسر! بی‌خیال. واسه یه کماندوی یواس‌ای، انگیزه بالاتر از کشتن اون تروریست‌ها؟ سپس درحالی‌که تمام خشمش را به مشتش حواله می‌‌کرد، ادامه داد: - دلم می‌‌خواد با همین تفنگ فک یه افسرشونو بیارم پایین... ژسوس چشم‌غره‌ای به او رفت. مکثی کرد و گفت: - ببین جک، من حاضرم باهات شرط ببندم که همین الانشم عملیاتمون لو رفته و ما هم مستقیم داریم می‌‌ریم تو دهن مرگ. جک به‌سرعت از کوله‌اش خودکار و تکه‌کاغذی را بیرون آورد. - سرِ چی؟ - سر سه تا نوشیدنی! جک تأیید کرد و روی کاغذ نوشت: - ما این جنگو می‌‌بریم. و زیرش را امضا زد. ژسوس کاغذ را گرفت و پشت آن را به‌عنوان مخالف امضا کرد. بعد درحالی‌که با اسلحه‌اش ورمی‌رفت، رو به جک گفت: - راستی وقتی مُردی، پول نوشیدنی رو کی از طرفت می‌ده؟ جک قهقهه‌ای زد. - هی! ما اینجا یک سرباز داریم که دنبال مامانش می‌گرده... به خودت بیا مرد! ما اگه لو هم بریم، با اون تفنگ‌های قرون وسطایی حریفمون نمی‌شن. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
بخش‌دوم بعد خنده‌کنان به جمع سرباز‌هایی پیوست که فارغ از شلیک برنو‌ها داخل هواپیمای غول‌پیکر گپ می‌زدند. کنار مایکل نشست. او موهایی سیاه و پوستی آفتاب‌سوخته داشت. روی گونه‌هایش رد خراش دیده می‌شد. ژسوس به آنها نپیوست. نمی‌دانست چقدر قرار است خودش را با تمیز‌کردن اسلحه مشغول کند. نگاهی به آن سربازها انداخت. انگار به قدرت ارتشی که به آن خدمت می‌کردند، خیلی اعتماد داشتند. آستین‌ها را بالا زده و برای هم بازو می‌گرفتند. از پنجره بیرون را نگاه کرد. زیر پایشان پر از درخت بلوط بود. لابه‌لای آنها نقطه‌هایی سیاه و سفید با تفنگ‌های برنو آنها را نشانه رفته بودند. جلوتر درخت‌ها جای خودشان را به دشت‌هایی وسیع می‌دادند. ژسوس در میان انبوه خار‌های صحرایی چهره‌هایی را می‌دید. چهره‌هایی غمگین، چهره‌هایی از گور برگشته. چهره‌هایی در دل خاطرات که گرد فراموشی هیچ‌گاه سراغشان نمی‌آمد. دخترکی با پای برهنه از خانۀ کاه‌گِلی بیرون زد؛ مدام جیغ می‌کشید و با لهجۀ عراقی چیز‌هایی می‌گفت. روی لپ‌هایش زخم و خون و خاک ترکیب شده بود. مو‌هایش را بافته بودند؛ اما حالا پریشان به نظر می‌رسید. پشت‌سرش مردی میانسال با چهره‌ای تیره و دشداشه‌ای سفید، درحالی‌که به دستانش دست‌بند زده بودند، از خانه بیرون آمد. سرش را پایین انداخته بود. شاید نمی‌خواست دخترش پدری ضعیف را ببیند که این‌طور تحقیر می‌شود. جک هم کنارش با غرور قدم برمی‌داشت، فحش می‌داد و می‌خندید. همسرش گوشۀ حیاط خانه مویه می‌کرد و سرباز‌ها وقیحانه زیر نظرش داشتند. ژسوس با خودش فکر می‌کرد که آنها از یک روستای کوچک دورافتاده چه می‌خواهند؟ جک داشت عقده‌هایش را سر اهالی روستا خالی می‌کرد. هواپیما چرخ‌هایش را باز کرد و آرام روی زمین نشست. سرباز‌ها آرام‌آرام با قدم‌هایی سرشار از غرور، از هواپیما خارج می‌شدند. نسیمی ملایم می‌وزید. فرمانده مدام با بی‌سیم ارتباط می‌گرفت. منتظر بودند هواپیمای دوم از راه برسد تا عملیات را شروع کنند. ژسوس با چکمه‌اش تکه‌سنگی را شوت کرد. اما حواسش نبود که تکه‌کاغذی از جیبش روی زمین افتاد. کم‌کم سایه‌ای محو از یک هواپیمای ترابری پشتیبانی در آسمان پدیدار شد. کمی که جلوتر آمد، صدایش هم به گوش رسید. فرمانده سرش را بالا آورد. جک کنار ژسوس آمد و گفت: - بزن بریم! فقط چند ثانیه طول کشید. هواپیما ناگهان آتش گرفت. انگار خلبان نمی‌توانست کنترلش کند. در آسمان دور می‌زد. صدای فرمانده می‌آمد: - از عقاب به شاهین! شاهین چه غلطی می‌کنی؟ دوباره انبوه خاطرات قدیمی به‌سمت ژسوس هجوم آوردند. درحالی‌که هواپیما را می‌دید که به‌سختی فرود می‌آمد، زیر لب زمزمه کرد:«خدا به ما رحم نمی‌کنه. قرار نیست بفهمیم، خدا رو نمی‌شه شکست داد». *** چند ساعت بعد، در دشتی پر از خار‌های صحرایی، منظره‌ای جدید به چشم می‌خورد. تکه‌های هواپیمایی در آتش می‌سوختند و رؤیا‌های پیروزی جک خاکستر می‌شد. هیچ‌کس نفهمید از گردان آنها چند نفر زخمی‌ شده‌اند. حالا فقط در آن دشت، انبوهی از تجهیزات آمریکایی برای این‌که به دست ‌ایرانی‌ها نیفتند، در آتش بمباران خودی می‌سوختند. احمد با پوتین نظامی، کنار لاشۀ هواپیما‌ها قدم برمی‌داشت و هرازگاهی به افق خیره می‌شد. وقتی بند پوتینش به یک خار صحرایی گیر کرد و خم شد تا محکمش کند، یک تکه‌کاغذ روی زمین دید. برش داشت. گوشه‌اش سوخته بود. نوشته‌ای رویش به چشم می‌خورد. آن را خواند: we are winner! 🖋 نویسنده: سیدامیرعلی محمودی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
19.غول‌های آهنی.pdf
حجم: 156K
روایتی از توهم پیروزی، وهمی که به مرگ انجامید. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
خونواده‌ت کلا نمی‌خواستن واست بخرن😂 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
☀️ آسمان سرخ بود و پرتوهای غروب خورشید به چهره‌ی خلیفه می‌تابید. 🌱 دانه‌های درشت عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود و فضای خنک و دل‌انگیز حیاط قصر به خفقانی تحمل‌ناپذیر بدل شده بود. 🔥 عمروعاص که معاویه را غضبناک و نگران دید، قدمی به جلو برداشت و پرسید: _ می‌توانم علت اضطراب جنابتان را جویا شوم؟ _ قیس! قیس! این مردک برای ما شب و روز نگذاشته. می‌دانی اگر علی اراده کند، می‌تواند از دو جهت بر ما حمله کند. ای کاش قیس فرماندار مصر نبود! _ این مشکل که نگرانی ندارد؛ ما جهل مردم را داریم که با آن می‌توان گردن قیس را زد. _ معما طرح می‌کنی یا بن‌عاص؟ بگو و خلاصمان کن. 🔑 عمرو دهانش را به گوش خلیفه نزدیک کرد. لحظه‌به‌لحظه چهره‌ی معاویه بشاش‌تر می‌شد و گره از ابروانش باز می‌شد. 🍂 و در آخر، صدای قهقهه‌ی معاویه بود که در حیاط قصر می‌پیچید. ⚡️قسمت‌دوازدهم 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
کشور دوست، جایی که سکوت اش هم روضه است محله ای که آقامون با دهان روزه شهید شد... 💔 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
فتح‌نامه
☀️ آسمان سرخ بود و پرتوهای غروب خورشید به چهره‌ی خلیفه می‌تابید. 🌱 دانه‌های درشت عرق بر پیشانی‌اش ن
🖐 سلام این قسمت خوندین؟ 🤔 بنظرتون حیله‌ای بعدی معاویه چیه؟ 🔥 بزودی قسمت جدیدی ماجرای‌کوفه
📌 بازار شام جای شلوغی بود. مخصوصا وقتی که بزاز‌ها و بقال‌ها اجناس خود را رها می‌کردند و خود را به مردمی می‌رساندند که دایره‌ای شکل دور میدان ایستاده بودند. 📜 پس از انبوه دستار های سفید، مردی بلند قامت دیده می‌شد که پوستی چرمی را در دست راست داشت و دست چپ را بالا آورده بود و فریاد می‌زد: «به هوش باشید، به گوش باشید!» 🔗 همهمه خوابید. گروه دست به سینه منتظر بودند و گروهی دست‌ها را سایبان چشم کرده بودند تا تیغ آفتاب آزارشان ندهد. - قیس ابن سعد، فرماندار مصر با امیر معاویه بیعت کرد! متن نامۀ او به امیر معاویه چنین است: یا امیر! اطمینان داشته باش که از جانب من خطری تو را تهدید نمی‌کند. من از تمام آنهایی که دستشان به خون عثمان آغشته است، بیزاری می‌جویم و به زودی برای خونخواهی عثمان، لشکری انبوه را به یاری شما خواهم فرستاد. ✨ مردم هلهله کردند، به معاویه درود فرستادند و درحالیکه گروه گروه با هم صحبت می‌کردند از میدان دور شدند. 👀 خبر بیعت قیس با معاویه، دهان به دهان و شهر به شهر پیچید تا به کوفه رسید. جایی که یاران نزدیک امام از شنیدنش دندان بر هم ساییدند... ⚡️قسمت‌سیزدهم 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
ای نفس! تو را چه باک است که همچون اسبِ سیه سرکش، در دل غفلت بتازی و انوار دل انسان را زیر سم‌هایت لگدمال کنی؟ گناه آن لحظهٔ مشقت‌بار است که دست در دست اهریمن درون بگذاری و گرگینه‌های وجود خویش را در دشت محبّت و مودّت الهی برهانی؛ و آنگاه است که ترس‌ها و یأس‌ها، جنودی تا بن دندان مسلح خواهند شد که سبزی آن دشت را به ظلمات محشر بدل خواهند کرد. پس ای بنی آدم! بیا و در این عید فرخنده، در راه حق، نفسْ خویش را قربانی کن. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee