قهرمانان کوچک
بخشاول
✍ - حسنآقا... حاضر شدی؟ دیر میشه ها! ساعت ۸ شد!
- من که فقط یک شلوار دارم... شما باید حاضر بشی.
نرگسخانم صدایش را کمی بلند کرد و با عصبانیتی همراه با دلخوری گفت:
- من حاضرم!
بچهها با شوق و ذوق پرچمهایشان را برداشتند و از خانه بیرون آمدند. علی درحالیکه یک دستش به پرچم بود، کفشش را پوشید و گفت:
- پرچم من از همهتون بهتره!
- نه خیر مال من بهتره!
نرگسخانم دستی به سر پسران کوچکش کشید و گفت:
- اصلاً مهم نیست که پرچم کی بهتره... مهم اینه که دوتاییتون دارین برای خدا جهاد میکنین.
- مامان! جهاد یعنی چی؟!
نرگسخانم کلید آسانسور را فشار داد و گفت:
- خودتون یه کم فکر کنین؛ ماشین که راه افتاد نظرتون رو بگین.
در همین حین دوقلوها به هم نگاه کردند و لبخند به لبهایشان نشست. همین که از آسانسور پیاده شدند، دوتایی دست آبجیبزرگه را گرفتند. از مامان که دور شدند، گفتند:
- آبجی... جهاد یعنی چی؟
حمیده خندهای کرد و آرام گفت:
- یعنی کارکردن برای خدا در مقابل دشمن.
بچهها بدوبدو سوار ماشین شدند.
- مامان، مامان! ما فهمیدیم جهاد چی میشه؟
- خب چی میشه؟
بچهها که حسابی هیجانزده بودند، مثل همیشه با هم سریع گفتند:
- کار کردن برای دشمن در مقابل خدا!
صدای خنده ماشین را پر کرد. بچه ها هم که فکر کردند حرف جالبی زدهاند، با بقیه خندیدند. مامان گفت:
- حالا بعداً خودتون میفهمید جهاد یعنی چی.
***
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐 کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
بخشدوم
حمیده از خندیدن که فارغ شد، بیرون را نگاه کرد و دخترکی را دید که شیر میخورد و پرچم سهرنگ کوچکش را تکان میداد. هنوز محو حرکات دخترک بود که صدای بچگانهای در خیابان پیچید. چشم گرداند تا صاحب صدا را پیدا کند. پسرکی چهار پنجساله بلندگو را به دست گرفته بود و مرگ بر آمریکا میگفت. مردم هم با او همراهی میکردند.
حمیده تلفنش را روشن کرد و از پسرک کنار خیابان فیلم گرفت و زیرش نوشت:
«رهبر کوچک».
***
- مامان، بلأخره نگفتی جهاد چی میشه؟
- جهاد یعنی شما برای خدا یک کاری بکنین که نقشههای دشمن رو خراب بکنه؛ مثل حاجقاسم.
- مامان، یعنی ما هم الان حاجقاسمیم.
- بله صادقجان، شماها و تمام بچههایی که اومدن تو خیابون حاجقاسمن.
حسنآقا که شاهد صحبت آنها بود، گفت:
- حالا این سربازهای کوچک من نمیخوان پرچمهاشون رو از ماشین بدن بیرون؟!
لبخند به لب بچهها نشست. لبخندی پرغرور که بهخاطر جهاد در راه خدا بود. شاید به این فکر میکردند که راه ناتمام حاجقاسم را ادامه بدهند تا منجر به آزادی قدس شوند.
صادق و صدرا پرچم ایران را از ماشین بیرون دادند و باز دوتایی با هم گفتند:
- آبجی، صداشو زیاد کن!
و بعد همراه هم خواندند:
- تو رستم تهمتنی... بزن که خوب میزنی!
🖋 نویسنده: میثم احمدیانیزدی
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐 کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
قهرمانان کوچک.pdf
حجم:
112.6K
✊ شیپور نبرد که دمیده میشود، سپاه حق سرباز هایش را فرا میخواند.
و گاه این سربازها مأمور میشوند با دستهایی کوچک علمهایی بزرگ بردارند.
🇮🇷 روایت از پرچم سه رنگ و #قهرمانانکوچک
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
✌️هورااا!
اجکت کردییییم!
- حالا کجا فرود بیاییم بچهها؟!
- من که دوست دارم توی جنگلهای گیلان فرود بیام. میگن خیلی خوشگل و سرسبزه!
- من میخوام تخت جمشید رو ببینم. میگن واسه ۲۵۰۰ سال پیشه!
- اما من میخوام روی برج آزادی بپرم. ما داریم آزادی میاریم برای ایران!
- هی جو! تو میخوای کجا فرود بیای؟
- من؟ من میخوام روی برج میلاد فرود بیام. میگن خیلی بلنده!
😱😱
#فتحنامه
#قلمدون
#جنگرمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
‼️وقتی عطر خاکسترهای وحشی دوباره در خیابانهای خالی پرسه میزند و بانگ «اللهاکبر» دیگر از عمق کوچهها برنمیخیزد، بدانید که شعلههای سرکش، کل خیابان را خواهد گرفت؛
آن روز آتش را خواهیم دید که از تنِ سردِ ساختمانها بالا میرود.
🔥پس بیایید ما آن آتش تابنده باشیم؛آتشی که خاکسترها را میدرد و همچون رقصِ شعلههایش، پرچم میچرخاند.
✊ بیایید دستانمان را مشت کنیم و سوخت سجیل شویم،
با قدرت قدم برداریم و موج خلیج شویم، شعله بکشیم و پرتوهای آتشمان را به رخ بکشیم، تا شاید دشمن ببیند آن سلاحی را که در قلب ما پنهان بود، همان نقطهای که دشمن در طرح جنگیاش ندید، آن مرزی که فراتر از خلیجمان قدم میگذاشت و همپا با خط موشک بر آسمان پیش میرفت.
بیایید «اللهاکبر» بگوییم.
🇮🇷 بیایید از وطن بنویسیم،
و اکنون خیابان بخوانیم.
#فتحنامه
#سوخت_سجیل
#جنگرمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🇮🇷 ستاد انقلاب اسلامی
@setadeenghelab
چشمها را باید شست...!
امروز تمام تاریخ در برابرت قد علم کردهاست و نیل در برابر چشمهایت از هم شکافتهاست تا تو در غرق شدن فرعونها و به خاک نشستن کدخداها معجزۀخدا را لمس کنی.
نگذار چشمهایت بیتفاوت از این صحنهها بگذرند! این چشمهای بیپروایی که زمین و زمان و آسمان را میبینند و خدا را نمییابند.
و گاه باید از قطار زمان پیاده شد و کمی فارغ از هیاهوهای پوچ دنیا، در معجزههای خدا فکر کرد. اگر خدا را در پسزمینۀ این روزهای طوفانی نمیبینیم، پس چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
#تکرارـطبس
#جنگرمضان
#فتحنامه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
📌 کوفه! وقتی این نام را میشنوید یاد چه چیزی میافتید؟ مردمی سست عنصر؟ مردمی که علی(ع) را تنها گذاشتند؟
📜 بسیاری از ما شاید نام این شهر هزار داستان را شنیده باشیم اما تاکنون داستان مردمش را نخوانده باشیم. ما میخواهیم برای شما داستان مردمی را روایت کنیم که عبرت همیشگی تاریخ شدند.
📚 این داستان کوفه پس از صفین و نهروان است. کوفهای که تصمیم گرفت امام را تنها بگذارد. داستانی مناسب آنهایی که میخواهند در این برهه حساس از تاریخ اهل کوفه نباشند.
✨ اگر شما هم دوست دارید سرگذشت این شهر را بدانید، #ماجرایـکوفه را دنبال کنید.
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🔰 مشت گرهکرده
بخشاول
چهرۀ سید در نور پروژکتورها نصفش روشن و نصف دیگرش خاموش بود. پروژکتور هرازگاهی سوسو میزد و حرارت بالای خودش را از خفگی اتاق جلسات، خالی میکرد. بچهها گرداگرد اتاق ایستاده بودند به انتظار. انتظار پاسخ سؤالهایشان؛ سید صدایش را تا به نرمی دلنشینی رسید، صاف کرد، سرش را کمی به پایین خم کرد و پایۀ میکروفون را جلو کشید. سفیدیِ گرد و غبار میز، نگاهش را گرفت؛ انعکاس تاری، از چهرهاش دیده میشد. لباس خاکیِ متعلق به سپاهش تیرهتر بهنظر میآمد.
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
بخشدوم
اندکی موی سپید توی محاسنش وجود داشت؛ اما لبخند لبش و تبسم کلماتش جوان و شوخطبع بودند. اولین بار بود که او را میدید. فکر نمیکرد کسی با این مقام به این راحتی به جبهۀ جنگ بیاید و لباس رزم بپوشد. سید به برگۀ سؤالاتِ بینام و نشان، چشمی داد و یکی از آنها را با همان شوخطبعی شیرین خواند.
- در ارتش توحیدی باید منطق، این باشد که ما برای اسلام مبارزه میکنیم یا اینکه برای وطن؟
سید چشمانش برقی زد. انگار که از سؤال به وجد آمده باشد، با لحنی صمیمانه و نرم ادامه داد:
- آها... اینم سؤال خوبیه... بابا! امروز وطن با اسلام یکیه... روی هم قرار گرفته...
این را که گفت، دستانش را روی هم قرار داد. میکروفون لحظهای صدا را خورد و سپس بیرون داد. سید هنرمندانه بمانند نقاش ماهری، سخنانش را با دست ترسیم میکرد. دستانش را به هم چسباند و به حالت نیمدایرهای از بالا باز کرد و لبانش را با لحنی پایانیافته گشود:
- اگر به غیر از این بود، جای سؤال و جای جواب داشت.
سپس دست راستش را بهنشانۀ پایان بحث تکان داد. بچهها منتظر بودند سید به سؤال بعدی برسد تا ببینند متعلق به خودشان است یا نه؛ اما سید صدایش را بالا برد و با لحنی کوبندهتر ادامه داد:
- اما امروز، وطن شما یعنی ایرانِ عزیز با اندیشۀ اسلام یعنی مایۀ اصلی انقلاب، هر دو با هم جفت شدن، منطبق شدن...
همزمان دوباره دستانش را روی هم فشرد.
- شما اگر بخواهید از انقلاب اسلامی ایران دفاع کنید، اما از ایران دفاع نکنید...
مکث کوتاهی کرد؛ انگار میخواست بچهها ثانیهای تفکر کنند و موج برگههای دستش آرام بگیرند. سرش را بهآرامی پایین و بالا برد و با لحن انکاری، بحث را تمام کرد:
- میشه؟ چنین چیزی ممکنه؟
بچهها که گوشهایشان از پاسخ سید جلا گرفته بود، با پایان صحبت او مشتهایشان را گره کردند و تکبیری سر دادند تا سید به سؤال بعدی پاسخ دهد.
***
پشت چراغ، انتظار میکشید. کانال رادیو را عوض کرد و به جلو خیره شد. نگاهش به چهرۀ نورانی و تبسم دلنشین سید افتاد. در عکس، خیلی پیرتر از خاطرۀ اتاق جلساتِ ذهنش بود؛ اما همچنان صلابت و استواریاش چشم میزد. مشتش هم گرهکرده بود؛ انگار پیغامی داشت. اشکش جاری شد. خودش تقریباً همسنوسال سیدِ جلسه بود.
قفل گوشیاش را گشود. اولین خبرگزاری را باز کرد. اینترنت یاری کرد و پس از چند ثانیه دایرۀ دانلودِ عکس پر شد. بر زیر آوار و تکهسنگهای سخت و سرد، دست مبارک سید بود؛ اینبار هم گره داشت و آن نگین یمانی با سخنِ «اِنَّ مَعیَ رَبّیِ» رویش خودنمایی میکرد. خیلی غریبتر بهنظر میرسید.
رادیو صاف شد و حاجمهدی رسولی شروع کرد:
- قسم به اون مشت گرهکـــرده... قسم به جووونِ هرچی مـــرده... این پرچم زمین نمیمووونه...
اینبار نتوانست جلوی خودش را بگیرد. هقهقی کرد و اشکهایش جاری شدند.
🖋 نویسنده: سید امیرعلی جلالی
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
فتحنامه
🔰 نفسگرفته
❞ بخشاول
✍ زهرا تازه از اتاق خواب بیرون آمده بود و همانطور که دستگیرۀ چوبی در را آهسته پایین میآورد، انگشت اشارهاش را جلوی دهانش تکان میداد. حسن روزنامهاش را از جلوی صورتِ کشیده و استخوانیاش پایین آورد و عینک دایرهایِ تهاستکانیاش را بالا داد؛ آهسته گفت:
ـ من که ساکت بودم!
زهرا انگشتش را محکمتر به بینیاش فشرد و پاورچین راهروی اتاق را پشتسر گذاشت. روی کاناپۀ یشمی، کاغذ و خودنویسهای حسن دیده میشد. زهرا خودش را روی کاناپه، کنار دفتر و برگههای بههمریختۀ همسرش انداخت. غرولندکنان گفت:
ـ مگه میخوابید! انقدر جیغ و داد کرد که بلأخره خسته شد.
حسن روزنامهاش را تا زد و مشغول خواندن طرف دیگرش شد.
ـ اصلاً گوش میدی چی میگم؟
ـ اوهوم.
ـ آره دیگه... حقم داری گوش ندی. سرت شلوغه... باید گزارش جمع کنی بدی به اون رئیست.
یک لحظه صدای جیغ سارا از اتاق روبهرو بلند شد. حسن اخمهایش را در هم برد و آهسته گفت:
ـ هیس! آرومتر.
سپس با همان لحن آرام ادامه داد:
ـ بابا... صد بار گفتم این گزارش خیلی مهمه. رئیس گفته قراره توی یکی از همین روزنامهها چاپ بشه. حتی گفته تیترش رو هم خودم انتخاب کنم.
سپس مکثی کرد. گونهاش را خاراند و گفت:
ـ شاید اسمشو بذارم «بیگناهانی که قربانی موشکها شدند»... نه، خیلی کلیشهایه. اصلاً نمیدونم، حالا یک چیزی میذارم دیگه. تو نظری نداری؟
زهرا اخم کرد و نگاهش را از همسرش گذراند و شروع کرد به خواندن پیامهایش در گوشی.
دقایقی بعد ناگهان حسن آه بلندی کشید و گفت:
ـ ای بابا!
زهرا با صدایی که هنوز حالت دلخوری داشت، گفت:
ـ چی شده؟
حسن بیحرکت، چشمهایش به خطی قفل شده بود.
ـ بیشرفها...
زهرا بیدرنگ روزنامه را از دست او گرفت و سعی کرد چشمش را به همان جایی ببرد که نگاه همسرش قفل شده؛ اما نیاز به دقت زیادی نبود. همیشه خبرهای بد را طوری در روزنامهها درشت مینوشتند که هیچکس از دستشان ندهد؛ انگار که به دکههای قدیمی پول میدادی تا ناراحتت کنند. تیتری با قلم درشت:
«موشکهای اسرائیلی به خانههای مسکونی هم رحم نمیکنند».
زهرا به چهرۀ کودکِ پایین کادرِ خبر خیره شد. اشک در چشمانش حلقه زد. دستان کوچک دخترک روی خاک افتاده بود. لباس گلداری به تن داشت که حالا بعضی از گلهایش کمرنگ شده بود و جوهر چاپ در آن قسمتها پررنگتر به نظر میآمد. کاش میشد فکر کرد که آن لکههای پررنگِ روی روزنامه، رنگی غیر از سرخ دارند.
زهرا همینطور که به پلکهای بستۀ دخترک در روزنامه خیره شده بود، گفت:
ـ حتماً چشمهاش عسلیه...
نم اشک اکنون دور پلک و کنار مژههای زهرا را گرفته بود. شاید سارا را در آن قاب، تصور میکرد و میترسید که او را از دست بدهد.
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
❞ بخشدوم
✍ حسن روزنامه را از دست زهرا گرفت. گوشۀ برگه را که در دست زهرا مچاله شده بود، صاف کرد. آن را لای یک پوشۀ آبی گذاشت و درش را بست. همانطور که خودکارهایش را با وسواس کنار هم روی میز روبهروی خود میچید، گفت:
ـ نگران نباش خانم. مطمئن باش جای تو توی اون کادر نیست.
سپس لبهایش را روی هم آورد و سکوت کرد. حسن فهمیده بود که علت نگرانی زهرا خودش نیست، بلکه ساراست؛ شاید هم تصویر سیاهوسفید کوچکی که پایین تیتر درشت خبر نشسته بود، اکنون جلوی چشمش میآمد. دستان زهرا هنوز حالت گرفتن روزنامه را داشت؛ همچنان مشت و همچنان غمگین.
حسن چراغها را خاموش کرد. آه عمیقی کشید و بهسمت اتاق خواب رفت.
***
ـ کمــــک... سارااا... حســــن...
همه جا را غبار گرفته بود. آجرها یکی پس از دیگری روی هم ریخته شده و به چهرۀ رنگپریدۀ زهرا زل زده بودند. هیچ چیز یادش نمیآمد. آخرین تصویری که در ذهن داشت، ورود به اتاق خواب و بستن درِ آن بود.
بوی خاکستر تمام مشامش را پر کرده بود. زخمی روی پیشانیاش تیر میکشید و ضربان میزد. گرمای خونی که از سرش سرازیر شده بود تا پشت گردنش کشیده میشد و تا زیر یقهاش میرسید. نمیدانست گریه کند، غمگین باشد، تقلا کند یا بترسد؛ اما ترس گوشهای میان جنازهها و آجرهای فروریخته نشسته بود و آرام میخندید.
همچنان فریاد میزد. اشکهایش آرامآرام از سمت شقیقهاش بهسوی گوشش حرکت میکرد. همه چیز در نگاهش تار بود و تنها چیزی که میدید، تکهای از گچبری گلدار سقف خانهشان بود که اکنون چند وجب بیشتر تا صورتش فاصله نداشت.
صدای آژیر آمبولانس کمکم نزدیک میشد؛ اما زهرا دیگر نفس کم آورده بود و صدای سرفههایش بهاندازۀ فریادهای قبلش بلند بود. ناگهان نالۀ خفیفی جلوی سرفهاش را گرفت؛ صدای هقهق کودکی که آرام و خفیف از زیر آجرها شنیده میشد. زهرا دوباره صدایش جان گرفت و فریاد زد:
ـ سارا... ساراااا... مادر کجایی؟
صدا از سمت چپش شنیده میشد. دست راستش در بین آجرها گیر کرده و بهسختی در جای اندکی که داشت تکان میخورد. دست چپش آنقدر زور نداشت که اولین مانع تا رسیدن به دخترش را کنار بزند. دلش را به دریا زد؛ با هر زوری که داشت، دست راستش را از زیر سنگها بیرون کشید. خون زیادی از پشت انگشتان دست راستش میچکید که حاصل کشیدن از زیر آجرها بود؛ ولی اهمیتی نداشت. دو دستش را زیر سنگ بزرگی که جلویش افتاده بود، اهرم کرد و آن را بهسختی کنار زد.
چند تکه آجر از پشت سنگی که روی پای زهرا افتاده بود، بیرون ریخت. صدای گریه نزدیکتر شده بود. دیگر اهمیتی نداشت که خودش زنده میماند یا نه؛ فقط میخواست دوباره دخترش را ببیند؛ هرچند ظاهری شبیهِ دختر سیاهوسفید توی روزنامه داشته باشد.
ـ دارم میام مادر... نترس... مامان اینجاست...
آجرها یکی پس از دیگری کنار میرفت و از رد پایشان خاک بلند میشد. چشمان زهرا سیاهی میرفت. زخمِ روی پیشانیاش بدتر از همیشه میسوخت. تنها ده سانتیمتر تا دخترش فاصله داشت.
سرفهای کرد و شال سبزی را که حالا سرخ بود، روی دهانش کشید... پنج سانتیمتر. بازوهایش از درد زُقزُق میکرد. دیگر نه فریاد میزد، نه نایی برای سرفهکردن داشت.
حالا صدای سارا را واضح میشنید و شاید برای همین عینک دایرهای تهاستکانی را که کنار آجرها افتاده بود، ندید؛ خونِ پشت انگشتانش در خاکستر و خاک غرق شده بود. آخرین آجر را کنار زد. موهای کمپشت طلایی دخترش در خاک غوطهور بود و هنوز گلسر صورتیرنگش را بر سر داشت. دستهای کوچک و خاکسترزدهاش را در فضای کوچکی که داشت، تکان میداد. گونههایش از اشک خیس بود. درست از بغل گوشش تیرآهن بزرگی رد شده بود...
نه، تیرآهن نبود؛ دست حسن بود که علم شده بود و از مچِ شکستهاش برگۀ مچالهای بیرون افتاده بود. بازویش درست بالای سر سارا و صورت سرد او بود، خفته در خاکستر و خون. از پهلو و سینهاش تیرآهنی رد میشد که انتها و ابتدایش در خرابهها پنهان بود.
زهرا فریاد میزد و اشک میریخت. اکنون مرگ در کنار ترس، ایستاده بود و بیدرنگ کف میزد.
ناگهان نوری از میان سنگها تابید. پرتو نور، رفتهرفته بزرگتر شد و صورت وحشتزدۀ زهرا که اکنون سارا را در آغوش گرفته بود، غرق در نور شد.
لحظهای بعد، دست زبری به سمتشان دراز شد که آستینی قرمز با ردهایی طوسی داشت. زهرا دیگر نه فریاد میزد، نه اشکهایش مسیر خاکسترزدۀ گونهاش را میشکافت؛ تنها انگشتهایش در هم رفته و مشت شده بود. همانقدر خشمگین و همانقدر تنها.
حسن گزارشش را تکمیل کرده بود. شاید او تیتر درشت روزنامۀ بعدی بود.
🖋 نویسنده: حسین حریری
#فتحنامه
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk