eitaa logo
فتح‌نامه
105 دنبال‌کننده
84 عکس
4 ویدیو
11 فایل
آیا این دوران نباید ماندگار شود؟ 🖋و ما می‌خواهیم بنویسیم تا فردا، حماسهٔ این روزها در کنج خاطراتمان خاک نخورد. ✍ ما روایت می‌کنیم، فتح‌مان را. لینک کانال در سروش 👇 @Fathname ادمین @MMAY111389
مشاهده در ایتا
دانلود
چشم‌ها را باید شست...! امروز تمام تاریخ در برابرت قد علم کرده‌است و نیل در برابر چشم‌هایت از هم شکافته‌است تا تو در غرق شدن فرعون‌ها و به خاک نشستن کد‌خدا‌ها معجزۀ‌خدا را لمس کنی. نگذار چشم‌هایت بی‌تفاوت از این صحنه‌ها بگذرند! این چشم‌های بی‌پروایی که زمین و زمان و آسمان را می‌بینند و خدا را نمی‌یابند. و گاه باید از قطار زمان پیاده شد و کمی فارغ از هیاهو‌های پوچ دنیا، در معجزه‌‌های خدا فکر کرد. اگر خدا را در پس‌زمینۀ این روز‌های طوفانی نمی‌بینیم، پس چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
📌 کوفه! وقتی این نام را می‌شنوید یاد چه چیزی می‌افتید؟ مردمی سست عنصر؟ مردمی که علی(ع) را تنها گذاشتند؟ 📜 بسیاری از ما شاید نام این شهر هزار داستان را شنیده باشیم اما تاکنون داستان مردمش را نخوانده باشیم. ما می‌خواهیم برای شما داستان مردمی را روایت کنیم که عبرت همیشگی تاریخ شدند. 📚 این داستان کوفه پس از صفین و نهروان است. کوفه‌ای که تصمیم گرفت امام را تنها بگذارد. داستانی مناسب آنهایی که می‌خواهند در این برهه حساس از تاریخ اهل کوفه نباشند. ✨ اگر شما هم دوست‌ دارید سرگذشت این شهر را بدانید، را دنبال کنید. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
🔰 مشت گره‌کرده بخش‌اول چهرۀ سید در نور پروژکتورها نصفش روشن و نصف دیگرش خاموش بود. پروژکتور هرازگاهی سوسو می‌زد و حرارت بالای خودش را از خفگی اتاق جلسات، خالی می‌کرد. بچه‌ها گرداگرد اتاق ایستاده بودند به انتظار. انتظار پاسخ سؤال‌هایشان؛ سید صدایش را تا به نرمی دلنشینی رسید، صاف کرد، سرش را کمی به پایین خم کرد و پایۀ میکروفون را جلو کشید. سفیدیِ گرد و غبار میز، نگاهش را گرفت؛ انعکاس تاری، از چهره‌اش دیده می‌شد. لباس خاکیِ متعلق به سپاهش تیره‌تر به‌نظر می‌آمد. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
بخش‌دوم اندکی موی سپید توی محاسنش وجود داشت؛ اما لبخند لبش و تبسم کلماتش جوان و شوخ‌طبع بودند. اولین بار بود که او را می‌دید. فکر نمی‌کرد کسی با این مقام به این راحتی به جبهۀ جنگ بیاید و لباس رزم بپوشد. سید به برگۀ سؤالاتِ بی‌نام و نشان، چشمی داد و یکی از آنها را با همان شوخ‌طبعی شیرین خواند. - در ارتش توحیدی باید منطق، این باشد که ما برای اسلام مبارزه می‌کنیم یا این‌که برای وطن؟ سید چشمانش برقی زد. انگار که از سؤال به وجد آمده باشد، با لحنی صمیمانه و نرم ادامه داد: - آها... اینم سؤال خوبیه... بابا! امروز وطن با اسلام یکیه... روی هم قرار گرفته... این را که گفت، دستانش را روی هم قرار داد. میکروفون لحظه‌ای صدا را خورد و سپس بیرون داد. سید هنرمندانه بمانند نقاش ماهری، سخنانش را با دست ترسیم می‌کرد. دستانش را به هم چسباند و به حالت نیم‌دایره‌ای از بالا باز کرد و لبانش را با لحنی پایان‌یافته گشود: - اگر به غیر از این بود، جای سؤال و جای جواب داشت. سپس دست راستش را به‌نشانۀ پایان بحث تکان داد. بچه‌ها منتظر بودند سید به سؤال بعدی برسد تا ببینند متعلق به خودشان است یا نه؛ اما سید صدایش را بالا برد و با لحنی کوبنده‌تر ادامه داد: - اما امروز، وطن شما یعنی ایرانِ عزیز با اندیشۀ اسلام یعنی مایۀ اصلی انقلاب، هر دو با هم جفت شدن، منطبق شدن... همزمان دوباره دستانش را روی هم فشرد. - شما اگر بخواهید از انقلاب اسلامی ایران دفاع کنید، اما از ایران دفاع نکنید... مکث کوتاهی کرد؛ انگار می‌خواست بچه‌ها ثانیه‌ای تفکر کنند و موج برگه‌های دستش آرام بگیرند. سرش را به‌آرامی پایین و بالا برد و با لحن انکاری، بحث را تمام کرد: - می‌شه؟ چنین چیزی ممکنه؟ بچه‌ها که گوش‌هایشان از پاسخ سید جلا گرفته بود، با پایان صحبت او مشت‌هایشان را گره کردند و تکبیری سر دادند تا سید به سؤال بعدی پاسخ دهد. *** پشت چراغ، انتظار می‌کشید. کانال رادیو را عوض کرد و به جلو خیره شد. نگاهش به چهرۀ نورانی و تبسم دلنشین سید افتاد. در عکس، خیلی پیرتر از خاطرۀ اتاق جلساتِ ذهنش بود؛ اما همچنان صلابت و استواری‌اش چشم می‌زد. مشتش هم گره‌کرده بود؛ انگار پیغامی داشت. اشکش جاری شد. خودش تقریباً هم‌سن‌وسال سیدِ جلسه بود. قفل گوشی‌اش را گشود. اولین خبرگزاری را باز کرد. اینترنت یاری کرد و پس از چند ثانیه دایرۀ دانلودِ عکس پر شد. بر زیر آوار و تکه‌سنگ‌های سخت و سرد، دست مبارک سید بود؛ این‌بار هم گره داشت و آن نگین یمانی با سخنِ «اِنَّ مَعیَ رَبّیِ» رویش خودنمایی می‌کرد. خیلی غریب‌تر به‌نظر می‌رسید. رادیو صاف شد و حاج‌مهدی رسولی شروع کرد: - قسم به اون مشت گره‌کـــرده... قسم به جووونِ هرچی مـــرده... این پرچم زمین نمی‌مووونه... این‌بار نتوانست جلوی خودش را بگیرد. هق‌هقی کرد و اشک‌هایش جاری شدند. 🖋 نویسنده: سید امیرعلی جلالی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
فتح‌نامه
🔰 نفس‌گرفته ❞ بخش‌اول ✍ زهرا تازه از اتاق خواب بیرون آمده بود و همان‌طور که دستگیرۀ‌ چوبی در را آهسته پایین می‌آورد، انگشت اشاره‌اش را جلوی دهانش تکان می‌داد. حسن روزنامه‌اش را از جلوی صورتِ کشیده و استخوانی‌اش پایین آورد و عینک دایره‌ایِ ته‌استکانی‌اش را بالا داد؛ آهسته گفت: ـ من که ساکت بودم! زهرا انگشتش را محکم‌تر به بینی‌اش فشرد و پاورچین راهروی اتاق را پشت‌سر گذاشت. روی کاناپۀ یشمی، کاغذ و خودنویس‌های حسن دیده می‌شد. زهرا خودش را روی کاناپه، کنار دفتر و برگه‌های به‌هم‌ریختۀ همسرش انداخت. غرولندکنان گفت: ـ مگه می‌خوابید! انقدر جیغ و داد کرد که بلأخره خسته شد. حسن روزنامه‌اش را تا زد و مشغول خواندن طرف دیگرش شد. ـ اصلاً گوش می‌دی چی می‌گم؟ ـ اوهوم. ـ آره دیگه... حقم داری گوش ندی. سرت شلوغه... باید گزارش جمع کنی بدی به اون رئیست. یک لحظه صدای جیغ سارا از اتاق روبه‌رو بلند شد. حسن اخم‌هایش را در هم برد و آهسته گفت: ـ هیس! آروم‌تر. سپس با همان لحن آرام ادامه داد: ـ بابا... صد بار گفتم این گزارش خیلی مهمه. رئیس گفته قراره توی یکی از همین روزنامه‌ها چاپ بشه. حتی گفته تیترش رو هم خودم انتخاب کنم. سپس مکثی کرد. گونه‌اش را خاراند و گفت: ـ شاید اسمشو بذارم «بی‌گناهانی که قربانی موشک‌ها شدند»... نه، خیلی کلیشه‌ایه. اصلاً نمی‌دونم، حالا یک چیزی می‌ذارم دیگه. تو نظری نداری؟ زهرا اخم کرد و نگاهش را از همسرش گذراند و شروع کرد به خواندن پیام‌هایش در گوشی. دقایقی بعد ناگهان حسن آه بلندی کشید و گفت: ـ ای بابا! زهرا با صدایی که هنوز حالت دلخوری داشت، گفت: ـ چی شده؟ حسن بی‌حرکت، چشم‌هایش به خطی قفل شده بود. ـ بی‌شرف‌ها... زهرا بی‌درنگ روزنامه را از دست او گرفت و سعی کرد چشمش را به همان جایی ببرد که نگاه همسرش قفل شده؛ اما نیاز به دقت زیادی نبود. همیشه خبرهای بد را طوری در روزنامه‌ها درشت می‌نوشتند که هیچ‌کس از دستشان ندهد؛ انگار که به دکه‌های قدیمی پول می‌دادی تا ناراحتت کنند. تیتری با قلم درشت: «موشک‌های اسرائیلی به خانه‌های مسکونی هم رحم نمی‌کنند». زهرا به چهرۀ کودکِ پایین کادرِ خبر خیره شد. اشک در چشمانش حلقه زد. دستان کوچک دخترک روی خاک افتاده بود. لباس گلداری به تن داشت که حالا بعضی از گل‌هایش کم‌رنگ شده بود و جوهر چاپ در آن قسمت‌ها پررنگ‌تر به نظر می‌آمد. کاش می‌شد فکر کرد که آن لکه‌های پررنگِ روی روزنامه، رنگی غیر از سرخ دارند. زهرا همین‌طور که به پلک‌های بستۀ دخترک در روزنامه خیره شده بود، گفت: ـ حتماً چشم‌هاش عسلیه... نم اشک اکنون دور  پلک و کنار مژه‌های زهرا را گرفته بود. شاید سارا را در آن قاب، تصور می‌کرد و می‌ترسید که او را از دست بدهد. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
❞ بخش‌دوم ✍ حسن روزنامه را از دست زهرا گرفت. گوشۀ برگه را که در دست زهرا مچاله شده بود، صاف کرد. آن را لای یک پوشۀ آبی گذاشت و درش را بست. همان‌طور که خودکارهایش را با وسواس کنار هم روی میز روبه‌روی خود می‌چید، گفت: ـ نگران نباش خانم. مطمئن باش جای تو توی اون کادر نیست. سپس لب‌هایش را روی هم آورد و سکوت کرد. حسن فهمیده بود که علت نگرانی زهرا خودش نیست، بلکه ساراست؛ شاید هم تصویر سیاه‌وسفید کوچکی که پایین تیتر درشت خبر نشسته بود، اکنون جلوی چشمش می‌آمد. دستان زهرا هنوز حالت گرفتن روزنامه را داشت؛ همچنان مشت و همچنان غمگین. حسن چراغ‌ها را خاموش کرد. آه عمیقی کشید و به‌سمت اتاق خواب رفت. *** ـ کمــــک... سارااا... حســــن... همه جا را غبار گرفته بود. آجرها یکی پس از دیگری روی هم ریخته شده و به چهرۀ رنگ‌پریدۀ زهرا زل زده بودند. هیچ چیز یادش نمی‌آمد. آخرین تصویری که در ذهن داشت، ورود به اتاق خواب و بستن درِ آن بود. بوی خاکستر تمام مشامش را پر کرده بود. زخمی روی پیشانی‌اش تیر می‌کشید و ضربان می‌زد. گرمای خونی که از سرش سرازیر شده بود تا پشت گردنش کشیده می‌شد و تا زیر یقه‌اش می‌رسید. نمی‌دانست گریه کند، غمگین باشد، تقلا کند یا بترسد؛ اما ترس گوشه‌ای میان جنازه‌ها و آجرهای فروریخته نشسته بود و آرام می‌خندید. همچنان فریاد می‌زد. اشک‌هایش آرام‌آرام از سمت شقیقه‌اش به‌سوی گوشش حرکت می‌کرد. همه چیز در نگاهش تار بود و تنها چیزی که می‌دید، تکه‌ای از گچ‌بری گلدار سقف خانه‌شان بود که اکنون چند وجب بیشتر تا صورتش فاصله نداشت. صدای آژیر آمبولانس کم‌کم نزدیک می‌شد؛ اما زهرا دیگر نفس کم آورده بود و صدای سرفه‌هایش به‌اندازۀ فریادهای قبلش بلند بود. ناگهان نالۀ خفیفی جلوی سرفه‌اش را گرفت؛ صدای هق‌هق کودکی که آرام و خفیف از زیر آجرها شنیده می‌شد. زهرا دوباره صدایش جان گرفت و فریاد زد: ـ سارا... ساراااا... مادر کجایی؟ صدا از سمت چپش شنیده می‌شد. دست راستش در بین آجرها گیر کرده و به‌سختی در جای اندکی که داشت تکان می‌خورد. دست چپش آن‌قدر زور نداشت که اولین مانع تا رسیدن به دخترش را کنار بزند. دلش را به دریا زد؛ با هر زوری که داشت، دست راستش را از زیر سنگ‌ها بیرون کشید. خون زیادی از پشت انگشتان دست راستش می‌چکید که حاصل کشیدن از زیر آجرها بود؛ ولی اهمیتی نداشت. دو دستش را زیر سنگ‌ بزرگی که جلویش افتاده بود، اهرم کرد و آن را به‌سختی کنار زد. چند تکه آجر از پشت سنگی که روی پای زهرا افتاده بود، بیرون ریخت. صدای گریه نزدیک‌تر شده بود. دیگر اهمیتی نداشت که خودش زنده می‌ماند یا نه؛ فقط می‌خواست دوباره دخترش را ببیند؛ هرچند ظاهری شبیهِ دختر سیاه‌وسفید توی روزنامه داشته باشد. ـ دارم میام مادر... نترس... مامان اینجاست... آجرها یکی پس از دیگری کنار می‌رفت و از رد پایشان خاک بلند می‌شد. چشمان زهرا سیاهی می‌رفت. زخمِ روی پیشانی‌اش بدتر از همیشه می‌سوخت. تنها ده سانتی‌متر تا دخترش فاصله داشت. سرفه‌ای کرد و شال سبزی را که حالا سرخ بود، روی دهانش کشید... پنج سانتی‌متر. بازوهایش از درد زُق‌زُق می‌کرد. دیگر نه فریاد می‌زد، نه نایی برای سرفه‌کردن داشت. حالا صدای سارا را واضح می‌شنید و شاید برای همین عینک دایره‌ای ته‌استکانی را که کنار آجرها افتاده بود، ندید؛ خونِ پشت انگشتانش در خاکستر و خاک غرق شده بود. آخرین آجر را کنار زد. موهای کم‌پشت طلایی دخترش در خاک غوطه‌ور بود و هنوز گل‌سر صورتی‌رنگش را بر سر داشت. دست‌های کوچک و خاکسترزده‌اش را در فضای کوچکی که داشت، تکان می‌داد. گونه‌هایش از اشک خیس بود. درست از بغل گوشش تیرآهن بزرگی رد شده بود... نه، تیرآهن نبود؛ دست حسن بود که علم شده بود و از مچِ شکسته‌اش برگۀ مچاله‌ای بیرون افتاده بود. بازویش درست بالای سر سارا و صورت سرد او بود، خفته در خاکستر و خون. از پهلو و سینه‌اش تیرآهنی رد می‌شد که انتها و ابتدایش در خرابه‌ها پنهان بود. زهرا فریاد می‌زد و اشک می‌ریخت. اکنون مرگ در کنار ترس، ایستاده بود و بی‌درنگ کف می‌زد. ناگهان نوری از میان سنگ‌ها تابید. پرتو نور، رفته‌رفته بزرگ‌تر شد و صورت وحشت‌زدۀ زهرا که اکنون سارا را در آغوش گرفته بود، غرق در نور شد. لحظه‌ای بعد، دست زبری به سمتشان دراز شد که آستینی قرمز با ردهایی طوسی داشت. زهرا دیگر نه فریاد می‌زد، نه اشک‌هایش مسیر خاکسترزدۀ گونه‌اش را می‌شکافت؛ تنها انگشت‌هایش در هم رفته و مشت شده بود. همان‌قدر خشمگین و همان‌قدر تنها. حسن گزارشش را تکمیل کرده بود. شاید او تیتر درشت روزنامۀ بعدی بود. 🖋 نویسنده: حسین حریری 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
نفس‌گرفته.pdf
حجم: 211.8K
📝 گاهی کلمات تیتر روزنامه، بار سنگینی به دوش می‌کشند. باری به سنگینی رساندن خبرهایی سخت... روایتی از روزنامه‌های بی‌جان و 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
⚔ چند وقتی از جنگ نهروان گذشته بود و کوفه تبدیل به شهر هزار عقیده شده بود. گوشه‌ای در این شهر، در خانه ابو عبدالرحمن سلمی همیشه مجالس قرائت قرآن برپا بود. 📜 عبدالرحمن از قاری‌های بزرگ کوفه بود که گروهی می‌گفتند قرائت قرآن را از امام علی آموخته است. اما عجیب بود که حالا در صحبت‌هایش رنگ و بوی کینه از امام دیده می‌شد. آن روز هم مجلس قرائت در خانه‌اش برپا بود. ☀️ پس از آنکه مجلس تمام شد و شاگردانش را راهی کرد، خود مشغول راه رفتن در کوچه پس کوچه‌های کوفه شد. فردی آشنا را مابین مسیر دید و با او هم قدم شد. - سلام بر عبدالرحمن عزیز! کسی که مانندش در قرائت در عراق و شام پیدا نمی‌شود. 💭صحبت‌هایشان آنقدر پیچ و تاب خورد که عبدالرحمن را به خدا قسم داد و از او سؤال پرسید: «علت دشمنی تو با علی این است که او یک روز مالی بین مردم کوفه تقسیم کرد و به تو چیزی نرسید؟» 💰ذهن عبدالرحمن پیچ خورد. سری به صفین و جمل زد. جایی که همراه با علی جنگیده بود اما... اما هنگام تقسیم مال که رسید سهمی به او ندادند. این عقده‌ سال‌ها در قلبش انباشته شده بود. نفس عمیقی کشید و گفت: « چون به خدا قسم دادی، بله! همین بود. ⚡️قسمت‌اول 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
📌 به خرابه‌ها بخندید و هم‌نفس با صدای خاموش جوانانمان بخوانید که این همان کمکی است که منتظرش بودید... 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
فتح‌نامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 لحظۀ سرنوشت‌ساز ✍ قوس دایره‌ای‌شکل به همراه نوار زردرنگ‌ نورانی در زمینه‌ای یاسی، به آینه جلوۀ‌ دیگری می‌دادند. روبه‌رویش ایستاد و به چهرۀ خود نگاه کرد. اصلاح صورتش تمیز از آب درآمده بود، آن‌قدر تمیز و دقیق که خط سایۀ‌ موهایش بمانند تیغۀ شمشیری بُرّنده می‌درخشید. چشم به چشم خودش داد و در عمق تیرگی آنها فرورفت. حس غم و شادیِ درهم‌آمیخته‌ای در ذهنش جریان داشت. بهترین روز که نه، اما دست‌کم یکی از بهترین روزهای عمرش بود! به خودش فکر نمی‌کرد؛ دلش برای فاطمه می‌سوخت که شاید این افکار او را اذیت کند. با صدای بوق تیز ماشین به خودش آمد. برادرش که در انتظار او بود، از پشت شیشۀ مغازه برایش دستی تکان داد. رضا دستگیرۀ در را کشید و از پیرایشگاه بیرون رفت. تازه متوجه همهمه و جوش و خروش خیابان شد. مردم دسته‌دسته با پرچم‌هایی بر دوش به‌سمت موکب‌ها و میادین شهر حرکت می‌کردند. به ساعت فلزی و نقره‌فامش نگاهی انداخت. عقربۀ کوچک زور می‌زد تا فاصلۀ کمی را که با هشت داشت، طی کند. محمد با لبخند از ماشین پیاده شد. - به‌به‌! داداش‌رضا! خوشگل شدی... مبارک باشه! دیدی ساعت چنده؟ فاطمه‌خانوم منتظرته... بدو! - کم لفظ قلم بیا محمـــد! به‌خاطر ماشینم ممنون... خودت با چی میای؟ - با پراید خستۀ شما دیگه! چی کار کنیم؟ باید جور بکشیم! - کلیدها توی مغازه‌ست پیش امیر... بگیر بیا! رضا از بغل محمد بیرون آمد و به ماشین چشم دوخت. پژو با نواری ساده از گل‌های نرگس، سوسن و تعدادی‌ گل ظریف دیگر تزئین شده بود! سوار شد و به راه افتاد. ماشین‌ها سپربه‌سپر خیابان را پر کرده بودند. رضا از تکرار گاز، کلاچ و ترمز کلافه شده بود. ماشین‌ها متفاوت از یکدیگر بودند. بعضی از آنها پرچم داشتند، گروهی پوستر چسبانده و خیلی‌ها هم چیزی نداشتند. با این‌که به همۀ این تصاویر نگاه می‌کرد، اما درون ذهنش، جایی پشت نیم‌دایرۀ شفاف چشم و راهروهای پرپیچ‌وخم مغزش می‌اندیشید. با این‌که سنی نداشت و اوایل دهۀ سوم حضورش میان انسان‌ها بود، به خاطرات زندگی‌اش از اول تا به این لحظه فکر می‌کرد. اتفاقات عجیبی که افتاده بود؛ در بچگی از این هیئت به آن هیئت، از این موکب به آن موکب تا کاری انجام بدهد. بزرگ‌تر که شد، شروع کرد دروس نظامی خواندن و آموزش دیدن. بیشتر که گذشت، بیرون از مرزهای کشور به جنگ رفت؛ اما خودش اسم آن را دفاع می‌گذاشت. همین‌طور گذشت تا رسید به اینجا. به این واقعۀ مهم در زندگی‌اش که داشت کمی عجیب می‌شد. سرانجام آرایشگاه را دید و جلوی آن پارک کرد. چند لحظه بعد فاطمه از چارچوب در، زیر نور درخشان و آبیِ تابلوی سالن زیبایی، بیرون آمد. چهره‌اش از زیبایی برق می‌زد. گردی صورتش میان رنگ گلبهی شال، به‌خوبی نمایان بود. چادری سرتاسر سفید با ستاره‌هایی کوچک و براق انتخاب کرده بود. لبخندی از رضایت بر لب داشت. انگار به هیچ‌کدام از افکار رضا فکر نمی‌کرد، خانواده، فامیل، آشنایان و حتی جمعیت سوت و جیغ می‌زدند و به نوعروس تبریک می‌گفتند. رضا در را باز کرد تا فاطمه بنشیند. سپس به سمت میدان به راه افتاد. *** رضا و فاطمه بالای سِن در وسط میدان زیر پارچه‌ای سفید با بارش آرام و لطیف نرمه‌های قند نشسته بودند و مردمی را نظاره می‌کردند که برای دفاع از آرمان‌ها و وطنشان میان کوچه‌های شهر و کف خیابان مشغول جهاد بودند. مردمی که از عقد آنها بیشتر از خودشان خوشحال به نظر می‌رسیدند و لبخند بر لب داشتند. عاقد در حال قرائت خطبه بود. رضا با چرخش آرام سرش محمد را دید که چهره‌اش از خستگی چند روز هماهنگی و کارهای او خواب‌آلود بود. تشریفات مراسم که تمام شد، رضا و همسرش از میان جمعیت، لابه‌لای تشویق‌ها و سوت و جیغ، سوار ماشین شدند و به همراه بقیه با کاروان ماشینی به‌سمت حریم امام‌رضا علیه‌السلام به راه افتادند. 🖋 نویسنده: امیرعلی جلالی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk