eitaa logo
فتح‌نامه
105 دنبال‌کننده
84 عکس
4 ویدیو
11 فایل
آیا این دوران نباید ماندگار شود؟ 🖋و ما می‌خواهیم بنویسیم تا فردا، حماسهٔ این روزها در کنج خاطراتمان خاک نخورد. ✍ ما روایت می‌کنیم، فتح‌مان را. لینک کانال در سروش 👇 @Fathname ادمین @MMAY111389
مشاهده در ایتا
دانلود
❞ بخش‌دوم ✍ حسن روزنامه را از دست زهرا گرفت. گوشۀ برگه را که در دست زهرا مچاله شده بود، صاف کرد. آن را لای یک پوشۀ آبی گذاشت و درش را بست. همان‌طور که خودکارهایش را با وسواس کنار هم روی میز روبه‌روی خود می‌چید، گفت: ـ نگران نباش خانم. مطمئن باش جای تو توی اون کادر نیست. سپس لب‌هایش را روی هم آورد و سکوت کرد. حسن فهمیده بود که علت نگرانی زهرا خودش نیست، بلکه ساراست؛ شاید هم تصویر سیاه‌وسفید کوچکی که پایین تیتر درشت خبر نشسته بود، اکنون جلوی چشمش می‌آمد. دستان زهرا هنوز حالت گرفتن روزنامه را داشت؛ همچنان مشت و همچنان غمگین. حسن چراغ‌ها را خاموش کرد. آه عمیقی کشید و به‌سمت اتاق خواب رفت. *** ـ کمــــک... سارااا... حســــن... همه جا را غبار گرفته بود. آجرها یکی پس از دیگری روی هم ریخته شده و به چهرۀ رنگ‌پریدۀ زهرا زل زده بودند. هیچ چیز یادش نمی‌آمد. آخرین تصویری که در ذهن داشت، ورود به اتاق خواب و بستن درِ آن بود. بوی خاکستر تمام مشامش را پر کرده بود. زخمی روی پیشانی‌اش تیر می‌کشید و ضربان می‌زد. گرمای خونی که از سرش سرازیر شده بود تا پشت گردنش کشیده می‌شد و تا زیر یقه‌اش می‌رسید. نمی‌دانست گریه کند، غمگین باشد، تقلا کند یا بترسد؛ اما ترس گوشه‌ای میان جنازه‌ها و آجرهای فروریخته نشسته بود و آرام می‌خندید. همچنان فریاد می‌زد. اشک‌هایش آرام‌آرام از سمت شقیقه‌اش به‌سوی گوشش حرکت می‌کرد. همه چیز در نگاهش تار بود و تنها چیزی که می‌دید، تکه‌ای از گچ‌بری گلدار سقف خانه‌شان بود که اکنون چند وجب بیشتر تا صورتش فاصله نداشت. صدای آژیر آمبولانس کم‌کم نزدیک می‌شد؛ اما زهرا دیگر نفس کم آورده بود و صدای سرفه‌هایش به‌اندازۀ فریادهای قبلش بلند بود. ناگهان نالۀ خفیفی جلوی سرفه‌اش را گرفت؛ صدای هق‌هق کودکی که آرام و خفیف از زیر آجرها شنیده می‌شد. زهرا دوباره صدایش جان گرفت و فریاد زد: ـ سارا... ساراااا... مادر کجایی؟ صدا از سمت چپش شنیده می‌شد. دست راستش در بین آجرها گیر کرده و به‌سختی در جای اندکی که داشت تکان می‌خورد. دست چپش آن‌قدر زور نداشت که اولین مانع تا رسیدن به دخترش را کنار بزند. دلش را به دریا زد؛ با هر زوری که داشت، دست راستش را از زیر سنگ‌ها بیرون کشید. خون زیادی از پشت انگشتان دست راستش می‌چکید که حاصل کشیدن از زیر آجرها بود؛ ولی اهمیتی نداشت. دو دستش را زیر سنگ‌ بزرگی که جلویش افتاده بود، اهرم کرد و آن را به‌سختی کنار زد. چند تکه آجر از پشت سنگی که روی پای زهرا افتاده بود، بیرون ریخت. صدای گریه نزدیک‌تر شده بود. دیگر اهمیتی نداشت که خودش زنده می‌ماند یا نه؛ فقط می‌خواست دوباره دخترش را ببیند؛ هرچند ظاهری شبیهِ دختر سیاه‌وسفید توی روزنامه داشته باشد. ـ دارم میام مادر... نترس... مامان اینجاست... آجرها یکی پس از دیگری کنار می‌رفت و از رد پایشان خاک بلند می‌شد. چشمان زهرا سیاهی می‌رفت. زخمِ روی پیشانی‌اش بدتر از همیشه می‌سوخت. تنها ده سانتی‌متر تا دخترش فاصله داشت. سرفه‌ای کرد و شال سبزی را که حالا سرخ بود، روی دهانش کشید... پنج سانتی‌متر. بازوهایش از درد زُق‌زُق می‌کرد. دیگر نه فریاد می‌زد، نه نایی برای سرفه‌کردن داشت. حالا صدای سارا را واضح می‌شنید و شاید برای همین عینک دایره‌ای ته‌استکانی را که کنار آجرها افتاده بود، ندید؛ خونِ پشت انگشتانش در خاکستر و خاک غرق شده بود. آخرین آجر را کنار زد. موهای کم‌پشت طلایی دخترش در خاک غوطه‌ور بود و هنوز گل‌سر صورتی‌رنگش را بر سر داشت. دست‌های کوچک و خاکسترزده‌اش را در فضای کوچکی که داشت، تکان می‌داد. گونه‌هایش از اشک خیس بود. درست از بغل گوشش تیرآهن بزرگی رد شده بود... نه، تیرآهن نبود؛ دست حسن بود که علم شده بود و از مچِ شکسته‌اش برگۀ مچاله‌ای بیرون افتاده بود. بازویش درست بالای سر سارا و صورت سرد او بود، خفته در خاکستر و خون. از پهلو و سینه‌اش تیرآهنی رد می‌شد که انتها و ابتدایش در خرابه‌ها پنهان بود. زهرا فریاد می‌زد و اشک می‌ریخت. اکنون مرگ در کنار ترس، ایستاده بود و بی‌درنگ کف می‌زد. ناگهان نوری از میان سنگ‌ها تابید. پرتو نور، رفته‌رفته بزرگ‌تر شد و صورت وحشت‌زدۀ زهرا که اکنون سارا را در آغوش گرفته بود، غرق در نور شد. لحظه‌ای بعد، دست زبری به سمتشان دراز شد که آستینی قرمز با ردهایی طوسی داشت. زهرا دیگر نه فریاد می‌زد، نه اشک‌هایش مسیر خاکسترزدۀ گونه‌اش را می‌شکافت؛ تنها انگشت‌هایش در هم رفته و مشت شده بود. همان‌قدر خشمگین و همان‌قدر تنها. حسن گزارشش را تکمیل کرده بود. شاید او تیتر درشت روزنامۀ بعدی بود. 🖋 نویسنده: حسین حریری 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
نفس‌گرفته.pdf
حجم: 211.8K
📝 گاهی کلمات تیتر روزنامه، بار سنگینی به دوش می‌کشند. باری به سنگینی رساندن خبرهایی سخت... روایتی از روزنامه‌های بی‌جان و 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
⚔ چند وقتی از جنگ نهروان گذشته بود و کوفه تبدیل به شهر هزار عقیده شده بود. گوشه‌ای در این شهر، در خانه ابو عبدالرحمن سلمی همیشه مجالس قرائت قرآن برپا بود. 📜 عبدالرحمن از قاری‌های بزرگ کوفه بود که گروهی می‌گفتند قرائت قرآن را از امام علی آموخته است. اما عجیب بود که حالا در صحبت‌هایش رنگ و بوی کینه از امام دیده می‌شد. آن روز هم مجلس قرائت در خانه‌اش برپا بود. ☀️ پس از آنکه مجلس تمام شد و شاگردانش را راهی کرد، خود مشغول راه رفتن در کوچه پس کوچه‌های کوفه شد. فردی آشنا را مابین مسیر دید و با او هم قدم شد. - سلام بر عبدالرحمن عزیز! کسی که مانندش در قرائت در عراق و شام پیدا نمی‌شود. 💭صحبت‌هایشان آنقدر پیچ و تاب خورد که عبدالرحمن را به خدا قسم داد و از او سؤال پرسید: «علت دشمنی تو با علی این است که او یک روز مالی بین مردم کوفه تقسیم کرد و به تو چیزی نرسید؟» 💰ذهن عبدالرحمن پیچ خورد. سری به صفین و جمل زد. جایی که همراه با علی جنگیده بود اما... اما هنگام تقسیم مال که رسید سهمی به او ندادند. این عقده‌ سال‌ها در قلبش انباشته شده بود. نفس عمیقی کشید و گفت: « چون به خدا قسم دادی، بله! همین بود. ⚡️قسمت‌اول 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
📌 به خرابه‌ها بخندید و هم‌نفس با صدای خاموش جوانانمان بخوانید که این همان کمکی است که منتظرش بودید... 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
فتح‌نامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 لحظۀ سرنوشت‌ساز ✍ قوس دایره‌ای‌شکل به همراه نوار زردرنگ‌ نورانی در زمینه‌ای یاسی، به آینه جلوۀ‌ دیگری می‌دادند. روبه‌رویش ایستاد و به چهرۀ خود نگاه کرد. اصلاح صورتش تمیز از آب درآمده بود، آن‌قدر تمیز و دقیق که خط سایۀ‌ موهایش بمانند تیغۀ شمشیری بُرّنده می‌درخشید. چشم به چشم خودش داد و در عمق تیرگی آنها فرورفت. حس غم و شادیِ درهم‌آمیخته‌ای در ذهنش جریان داشت. بهترین روز که نه، اما دست‌کم یکی از بهترین روزهای عمرش بود! به خودش فکر نمی‌کرد؛ دلش برای فاطمه می‌سوخت که شاید این افکار او را اذیت کند. با صدای بوق تیز ماشین به خودش آمد. برادرش که در انتظار او بود، از پشت شیشۀ مغازه برایش دستی تکان داد. رضا دستگیرۀ در را کشید و از پیرایشگاه بیرون رفت. تازه متوجه همهمه و جوش و خروش خیابان شد. مردم دسته‌دسته با پرچم‌هایی بر دوش به‌سمت موکب‌ها و میادین شهر حرکت می‌کردند. به ساعت فلزی و نقره‌فامش نگاهی انداخت. عقربۀ کوچک زور می‌زد تا فاصلۀ کمی را که با هشت داشت، طی کند. محمد با لبخند از ماشین پیاده شد. - به‌به‌! داداش‌رضا! خوشگل شدی... مبارک باشه! دیدی ساعت چنده؟ فاطمه‌خانوم منتظرته... بدو! - کم لفظ قلم بیا محمـــد! به‌خاطر ماشینم ممنون... خودت با چی میای؟ - با پراید خستۀ شما دیگه! چی کار کنیم؟ باید جور بکشیم! - کلیدها توی مغازه‌ست پیش امیر... بگیر بیا! رضا از بغل محمد بیرون آمد و به ماشین چشم دوخت. پژو با نواری ساده از گل‌های نرگس، سوسن و تعدادی‌ گل ظریف دیگر تزئین شده بود! سوار شد و به راه افتاد. ماشین‌ها سپربه‌سپر خیابان را پر کرده بودند. رضا از تکرار گاز، کلاچ و ترمز کلافه شده بود. ماشین‌ها متفاوت از یکدیگر بودند. بعضی از آنها پرچم داشتند، گروهی پوستر چسبانده و خیلی‌ها هم چیزی نداشتند. با این‌که به همۀ این تصاویر نگاه می‌کرد، اما درون ذهنش، جایی پشت نیم‌دایرۀ شفاف چشم و راهروهای پرپیچ‌وخم مغزش می‌اندیشید. با این‌که سنی نداشت و اوایل دهۀ سوم حضورش میان انسان‌ها بود، به خاطرات زندگی‌اش از اول تا به این لحظه فکر می‌کرد. اتفاقات عجیبی که افتاده بود؛ در بچگی از این هیئت به آن هیئت، از این موکب به آن موکب تا کاری انجام بدهد. بزرگ‌تر که شد، شروع کرد دروس نظامی خواندن و آموزش دیدن. بیشتر که گذشت، بیرون از مرزهای کشور به جنگ رفت؛ اما خودش اسم آن را دفاع می‌گذاشت. همین‌طور گذشت تا رسید به اینجا. به این واقعۀ مهم در زندگی‌اش که داشت کمی عجیب می‌شد. سرانجام آرایشگاه را دید و جلوی آن پارک کرد. چند لحظه بعد فاطمه از چارچوب در، زیر نور درخشان و آبیِ تابلوی سالن زیبایی، بیرون آمد. چهره‌اش از زیبایی برق می‌زد. گردی صورتش میان رنگ گلبهی شال، به‌خوبی نمایان بود. چادری سرتاسر سفید با ستاره‌هایی کوچک و براق انتخاب کرده بود. لبخندی از رضایت بر لب داشت. انگار به هیچ‌کدام از افکار رضا فکر نمی‌کرد، خانواده، فامیل، آشنایان و حتی جمعیت سوت و جیغ می‌زدند و به نوعروس تبریک می‌گفتند. رضا در را باز کرد تا فاطمه بنشیند. سپس به سمت میدان به راه افتاد. *** رضا و فاطمه بالای سِن در وسط میدان زیر پارچه‌ای سفید با بارش آرام و لطیف نرمه‌های قند نشسته بودند و مردمی را نظاره می‌کردند که برای دفاع از آرمان‌ها و وطنشان میان کوچه‌های شهر و کف خیابان مشغول جهاد بودند. مردمی که از عقد آنها بیشتر از خودشان خوشحال به نظر می‌رسیدند و لبخند بر لب داشتند. عاقد در حال قرائت خطبه بود. رضا با چرخش آرام سرش محمد را دید که چهره‌اش از خستگی چند روز هماهنگی و کارهای او خواب‌آلود بود. تشریفات مراسم که تمام شد، رضا و همسرش از میان جمعیت، لابه‌لای تشویق‌ها و سوت و جیغ، سوار ماشین شدند و به همراه بقیه با کاروان ماشینی به‌سمت حریم امام‌رضا علیه‌السلام به راه افتادند. 🖋 نویسنده: امیرعلی جلالی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
لحظۀ سرنوشت‌ساز.pdf
حجم: 194.7K
📝 روایتی متفاوت در میان تجمعات مردم، صحنه ای که در حوادث این روز ها مثل الماس می درخشد 💍 روایتی از یک لحظه سرنوشت ساز 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
🗣 شیرآلات 🔩 آهن‌آلات 🤕 ضایعات خریدارییییم... 😜انواع آهن‌آلات پهپاد برای زدن تاااد موشک کروز بیا با هم باشیم یه روووز ضایعات جنگندهٔ اف‌۱۵، ۱۶، ۱۷، ۱۸ برو تا ۳۵ خریدارییییم 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
🇱🇧 گرگ‌ها پس از تبر زدن به شجرۀ طیبه میناب، کمر به قتل سرو‌های راست قامت لبنانی بسته‌اند. سرو‌هایی که بلندایشان به خورشید می‌رسد و طعم نور حقیقت را چشیده‌اند. ⚔ امروز ای شیر ایرانی! وظیفه پاسداری از این سرو‌ها بر دوش توست. و ما همه منتظر غرش سهمگین تو هستیم. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
📌 عثمان مُرد و مردم تازه فهمیدند که چه مدت غافل بودند؛ آنها بدنبال علی آمدند تا چاره‌ی کارشان شود و بعد از سالها جایگاه خلافت به صاحب اصلی‌اش برگشت . 🧐 خبر دهان به دهان چرخید و به یک خانه رسید؛ منزل اسامه بن زید بن حارثه! 🔗 نام علی که آمد اسامه رفت به دوران پیامبر زمانی که رسول خدا بعد حجه‌الوداع و در حین بیماری او را به فرماندهی سپاه منصوب کردند؛ تا انتقام پدر شهیدش را بگیرد پسرخوانده‌ای که حبّ رسول‌الله  بود. ⚡️ هرچند که اسامه با خلیفه بیعت نکرده بود، ولی او باید همچون امرای قبلی احترام اسامه را نگه می داشت و سهم او را از بیت‌المال می داد؛ اسامه این را حق مسلّم خود می دانست. 📜 پس قلم در مرکب زد و نوشت: سهم من از بیت‌المال را برایم بفرست به  خدا قسم تو می‌دانی اگر به دهان شیر می‌رفتی همراه تو می‌آمدم. 🐴 اسامه نامه را به دست پیک تیزپایی داد تا بدست خلیفه برساند،و امیدوار بود علی حق او را به عنوان فاتحی بزرگ و فرماندهی مقتدر بشناسد . 💥و حالا جواب نامه آمده بود اسامه خواند: این مال که اینجاست برای کسانی است که برای آن جهاد کرده اند ولی اموال خود من در مدینه است، هر مقدار می‌خواهی از آن بردار. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
فتح‌نامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 سحری ❞ بخش‌اول ✍ آسمان هم داشت گریه می‌کرد. ابرهای تیره در هم پیچیده بودند و منظرۀ غروب را جلوه‌ای خاص می‌بخشیدند. در امتداد کوچه درختان در وزش باد تکان می‌خوردند و باران برگ‌هایشان را می‌شست. اما حیف که دستش به دل‌ها نمی‌رسید تا غبار غم را از روی آنها بشوید. مرتضی کلاه کاپشن سرمه‌ای را به سرش کشیده بود و دست‌درجیب، پیاده‌رو را می‌رفت. قدم‌هایش تند بود. ایرپاد داخل گوشش بود، اما چیزی گوش نمی‌داد. این روزها آن را می‌گذاشت تا همهمۀ اطراف را نشنود. این روزها زیاد فکر می‌کرد و راه که می‌رفت، دوست داشت با خدای خودش حرف بزند. حرف‌هایی که در سر می‌پیچند و هیچ‌گاه به زبان نمی‌آیند. - خدایا نمی‌فهمم! چرا این اتفاق باید بیفته؟ اصلاً چرا من باید تو این زمان زندگی کنم؟ خدایا شوخیت گرفته؟ بعد یک لبخند تلخ و زمزمه‌ای زیر لب: «زندگی کردن، عجیب‌ترین کار دنیاست». تکه‌کلامی بود بین خودش و خودش. سرش را که بالا آورد، سوپرمارکت دقیقاً روبه‌رویش سبز شده بود. جلوی در، قفسه‌های نان بسته‌بندی‌شده به چشم می‌خورد. کلاه را از سرش برداشت. دستی به ریش‌های کم‌پشتش کشید و وارد شد. - سلام احمدآقا. اومدم قندهای موکب رو ببرم. - سلام آقامرتضای گل! موکب! آهان... گوشۀ مغازه‌ست... می‌تونی برداری یا بیام کمک؟ مرتضی ممنونی نه‌چندان بلند گفت و به‌سمت کنج مغازه رفت. از کنار قفسه‌های روغن و کنسرو و خوراکی گذشت. جلوی یکی از یخچال‌ها دو کیسه قند کز کرده بودند. دو دستش را دور پلاستیک‌ها گره کرد. کمی سنگین‌تر از چیزی بودند که انتظار داشت. می‌خواست بلندشان کند که صدای احمدآقا را شنید. - خب آقا ناصر... می‌شه چهارصد و پنجاه و پنج تومن. قابلتو نداره! صدایی خش‌دار جواب داد. با شرمی که در جواب‌های کوتاه و سریع، خودش را نشان می‌داد. - زحمتت بزن به حساب... آخر ماه همه‌شو تسویه می‌کنم. - ببخشید آقاناصر، ولی چوب خط شما پر شده... یک ماهه داری امروز فردا می‌کنی. مرتضی از گوشۀ قفسه‌ها سرک کشید. آقاناصر هم‌محلی‌شان بود. بین او و احمدآقا روی میز یک پلاستیک تخم‌مرغ و یک روغن مایع به چشم می‌خورد. آقاناصر گفت: - آخه شما که می‌دونی اوضاع کار ما چطور شده... امسال رُفت‌وروب ساختمون مثل سال‌های قبل رونق نداره. آخه کو عید؟ - داداش گلم، حساب حسابه،کاکا برادر. تقصیر منه که مردم عید ندارن؟ مگه همین خود شما پیرهن سیاه نمی‌پوشی؟ خب آب و نونتم از همون پیرهن سیاهت بگیر دیگه! مرتضی دندان‌هایش را روی هم سایید. آقاناصر سرش را پایین انداخت و بیرون رفت. احمدآقا ابرویی بالا انداخت و دفتر حساب را بست. مرتضی کیسه‌های قند را بلند کرد و با بی‌اعتنایی از جلوی او رد شد. هر کار کرد که چیزی به احمدآقا بگوید، نتوانست. - مطمئنی کمک نمی‌خوای؟ خیس نکنی قندها رو! - نخیر. موکب نزدیکه. خودم می‌برم. - خیله خب. سلام منو به بابات برسون. مرتضی چپ‌چپ نگاهی به صورت تپل و موهای کم‌پشت احمدآقا انداخت و از مغازه بیرون زد. دلش حالا بدجور گرفته بود. باز هم باید با خدا درد و دل می‌کرد. - آخه چرا باید اونی که عزاداره بی‌آبرو بشه؟ اصلاً چرا من نتونستم جواب این احمدآقا رو بدم؟ پس من به چه دردی می‌خورم خدایا؟ *** سوز عجیبی از روزنه‌های لباس خاکی‌رنگش رخنه می‌کرد. مرتضی خیره به خیابان بود و نورهایی که هرازگاهی از روبه‌رو پدیدار می‌شدند و تابلوی قرمزرنگ «توقف» را روشن می‌کردند. مهدی باتوم را با دو دست گرفته بود. قدم که می‌زد، شکم بزرگش تکان می‌خورد. هرچند قدم به مرتضی نزدیک می‌شد و تیکه می‌انداخت. - راستی نگفتی... کشتی‌هات غرق شده؟ اگه می‌خوای، من صافکار کشتی خوب سراغ دارم... مرتضی نگاهی عاقل‌اندرسفیه به مهدی انداخت و بدون این‌که جواب بدهد، سرش را تکان داد. - راستی من باهات شوخی می‌کنم یه وقت به دل نگیری ها! چون دل درد می‌گیری! مرتضی پوزخندی زد. حسین به آنها نزدیک شد. چفیۀ سفید، ریش‌های پرپشتش را پوشانده بود. - باز افتادی به جون این بدبخت؟ تو نمی‌ تونی چند دقیقه آروم بگیری؟ مرتضی همچنان به جاده خیره بود. دلش داشت ضعف می‌کرد. درست و حسابی افطار نکرده بود. امیدوار بود حداقل مادرش برای امشب یک سحری خوب آماده کرده باشد. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk